تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت نخست
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ به روز رسانی: جمعه 1397/01/17 - ساعت: 04:45

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت نخست

پیش‌درآمد: سیدمحمدحسن خامنه‌ای برادر کوچک‌تر مقام معظم رهبری، برای مردم چندان شناخته شده نیست.  ایشان همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیتۀ مشترک (که الان با نام موزۀ عبرت شناخته می‌شود) در اسارت ساواک بوده‌اند. ایشان نیز مثل دیگر اعضای خانوادۀ شریف امام خامنه‌ای، ناگفته‌های زیادی از سبک زندگی و اندیشۀ‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقام معظم ولایت دارد که طبیعتاً در بیان همۀ آن‌ها و در شرح برجستگی‌های شخصیتی امام خامنه‌ای، محذوراتی دارد؛ آنچه در این مجال می‌خوانید، قسمت نخستِ بخش‌هایی از مصاحبۀ مفصل پایگاه مثلث با برادر کوچک امام خامنه‌ای است.

 




 بنای ما این است که گفت‌وگویی با حضرت‌عالی در مورد برادر بزرگوارتان داشته باشیم. شما خیلی کم تا به حال سخن گفته‌اید. قطعا ناگفته‌هایی دارید که دانستنش جذاب و خواندنی است.

✅ اگر شما دقت کرده باشید در احوالات اخوی بزرگ، ‌هادی آقا و من هیچ وقت نگفتیم برادرمان این‌طوری گفته‌اند، برادرمان آن‌طور می‌گوید. برادران آقای هاشمی گفتند، بچه‌های آقای هاشمی گفتند، ایشان بچه‌هایشان هم نگفته‌اند. بنابراین این مشی ما نیست. ما خانه و بیرون‌مان تقریباً یکی است، یعنی خیلی تفاوتی بین اخلاق داخلی و اخلاق بیرونی‌مان برخلاف خیلی‌ها نیست. یعنی اندرونی و بیرونی‌مان یکی است، واقعاً هم یکی بوده، ما همیشه بیرونی‌مان جلوه‌اش بیشتر از اندرونی‌مان بوده است. این‌ها یک چیزهای قدیمی ‌است که می‌گفتند فلانی در اندرونی‌اش فرش دستی دارد، در بیرونی‌اش گلیم می‌اندازد. من یادم ‌هست ما در اندرونی‌مان فرش دستی بود، در بیرونی‌مان هم فرش دستی بود، منتها هر دو از این فرش‌های خیلی ارزان‌قیمت، متری، زرعی، نه مقاتی و گره‌ای.

 

    بله، همین‌طور بوده و ما هم این حس را همیشه داشته‌ایم در مورد حضرت آقا. اگر اجازه دهید گفت‌وگو را از خانواده شروع کنیم.

✅ پدر ما داماد مرحوم ‌سید‌هاشم نجف‌آبادی بود. مادر ما چهار پسر داشت و یک دختر. دو تا پسر بزرگ اخوان بزرگوار آقای ‌سیدمحمدآقا، سیدعلی آقا، بین این دو خواهرمان که همسر شیخ علی تهرانی بود، بعد ‌هادی آقا و بعد من. اخوی بزرگ متولد 1315 هستند، آقا 1318 هستند، خواهرمان 1321 است، ‌هادی آقا 1326 است و من 1330 هستم. من بچه 58 سالگی پدرم هستم، یعنی در واقع رو به پیری بوده است. من از آن‌ها که یادم نمی‌آید، چون از کوچک‌ترین‌شان شش سال فاصله داشتم، بنابراین خیلی نمی‌توانم خاطرات گذشته آن‌ها را بگویم، اما می‌دانم که مکتبی که این‌ها رفتند، همان مدرسه‌ای که رفتند، مدرسه دارالتعلیم دیانتی بود که من هم یکی، دو، سه سال آن‌جا رفتم که آقای تدین نامی‌ مدیرش بود. آقا آن‌جا رفتند، اخوان دیگر آن‌جا رفتند و بعد دبستان رفتند. احتمالاً یا از همان سنین طلبه شدند که من آن سنین را یادم نیست.

 

 با کدام یک از این اخوان بزرگوار شما بیشتر اخت بودید؟

✅ من به‌لحاظ ته‌تغاری بودن، عزیز‌دردانه همه‌شان بودم. الان هم احساس می‌کنم آقایان عنایت ویژه به من دارند. این اعتقاد من است، حس من این است که هم اخوی بزرگ و هم آقا، ‌هادی آقا یک جور، حالا آقا ‌هادی شاید کمتر، خواهرمان یک جور و دیگران ‌این یک مسئله، مسئله دیگری که هست، فاصله سنی ما، رعایت کوچک‌تر و بزرگ‌تر؛ مثلاً من با ‌هادی آقا در واقع یک حالت همبازی شبه همبازی داشتیم گرچه چند سال فاصله سنی با هم داشتیم، اما یک جاهایی مشترک بودیم و بازی‌های خانه و بحث‌های‌خانگی، بچگی، 12-10 سالگی و مثلاً ایشان بزرگ‌تر بود، مثلاً 14 سالش بود و من 10 سالم بود. اما آقا و اخوی بزرگ به لحاظ فاصله سنی، یک حالت بزرگ‌تری هم بر من داشتند‌. مثلاً من را زیر بال‌شان بگیرند، یک وقت من را جایی ببرند، محبتی کنند، مسافرتی بروند و سوغاتی برای من بیاورند؛ مثلاً می‌گویم، این حالت محبت‌گونه آن‌ها به من بود. چون فاصله سنی‌مان با پدرمان هم بیشتر بود، این‌ها حکم پدر نداشتند. هیچ کدام از برادران بزرگ‌تر ما جای پدر را نداشتند. بعضی‌ها می‌گویند فلانی جای پدرت، نه. هم فاصله سنی ‌آن‌قدر نبود، هم من تا 36-35 سالگی که دو تا بچه داشتم، پدر داشتم. مادرم تا وقتی سه تا بچه داشتم در قید حیات بودند، یعنی مردی بودم که پدر و مادرم فوت کردند، نه بچه که نیازی به مراقبت داشته باشم. اما آقایان خیلی محبت داشتند. مثلاً اخوی بزرگ زمانی که سه تا برادر ایشان یعنی آقا، بنده و ‌هادی آقا زندان کمیته مشترک با هم بودیم یا قصر بودیم، ایشان بیرون واقعا در جهت مثلاً رفت و آمد پدر و مادر ما که می‌آمدند تهران ملاقات هر کدام از ما- که یک بار ‌هادی آقا بود، دو بار من بودم و ملاقات می‌آمدند‌- همه زحمات گردن ایشان بود؛ پذیرایی، بردن، آوردن و... این یک. یا مثلاً فرض کنید برای بعد از زندان که من آمدم بیرون، آقا محبت زیاد می‌کردند چون مشهد تشریف داشتند، ایشان هر روز دیدن پدر ما می‌آمدند؛ قبل از درس یا بعد از درسی که داشتند، وقتی خانه می‌آمدند، من هم خانه بودم و مأنوس می‌شدیم. یادم نمی‌رود ایشان برای دامادی من با آن فولکس‌شان شب تا ساعت  12-11 برای آن‌هایی که جهاز را آورده بودند دنبال شام بودند. یعنی دنبال این کارها در مراسم باشند، در رفت و آمدها باشند، برای کارها، صحبت‌ها، دخالت کنند، در واقع یک جورهایی می‌شود گفت ایشان مثلاً من را داماد کرد. البته پدر و مادر داشتم، ولی تمام زحماتش چون آن اخوی بزرگ تهران بودند، ‌هادی آقا هم که زندان بود، خودم هم جوان بودم، تجربه این کارها را نداشتم، ایشان تمام زحماتی‌ که معمول است را کشید. مثل امروز نبود و طوری دیگر بود، ولی متقبل شدند. حتی صحبت‌کردن با خانواده پدر خانم ما و رفت و آمدهایی که بود. حتی یادم ‌هست در مجلس ما یک معده‌‌دردی داشتند که بعدها معلوم شد کیسه صفر‌ا بوده است. از معده‌درد افتاده بودند آن‌جا و استراحت می‌کردند. خلاصه محبت‌هایی که ایشان نسبت به ما داشتند. مثلاً یک وقت‌هایی که باشگاه می‌رفتند، مثلاً آن وقت‌هایی که باشگاه جوان دو تا اخوی‌های بزرگ ما می‌رفتند، من بچه بودم و من را هم می‌بردند.

 

  باشگاه فوتبال بود؟

✅  نخیر، باشگاه باستانی.

 

 خانواده سیاسی هم بودید از همان اول؟

✅   خانواده سیاسی که قطعاً.

 

 از چه وقت شروع شد؟

✅   من از وقتی که یادم می‌آید. من همه‌جا گفتم، برای پدرم مبارزه علنی نبود، اما بالأخره با رژیم گذشته و زمان پهلوی، هیچ همخوانی و همراهی نداشت. ابوی، پدربزرگ ما، شوهر عمه‌ که شیخ‌محمد خیابانی شوهر‌عمه ما بوده، بالأخره در آن خانواده خواهر ایشان، پدر ما، عمه ما و شوهرش انقلابی بوده و اعدام شده است. پدر بزرگ ما سیدهاشم نجف‌آبادی مثلاً در 100 سال پیش و شاید هم بیشتر، زمان پهلوی تبعید می‌شود سمنان و تبعید می‌شود همدان. یعنی مبارز بوده که تبعید می‌شود. نمی‌دانم حالا به چه مناسبتی تبعید کردند. من نه تاریخش را می‌دانم دقیقا و نه مشخصاتش را می‌دانم. شاید بزرگ‌ترهای من بدانند، ولی این‌طوری بوده است. از اول تکیه‌کلام مثلاً مادر ما پهلوی گور به گورشده بود، یعنی این‌طوری نبود که در خانه عکس شاه باشد یا اعلی حضرت باشد. اعلامیه امام بود، کتاب امام بود. پدر ما شاگرد مرحوم ‌میرزا حسین نائینی است، صاحب الملل و النهل همان حکومت اسلامی امام به یک نوعی دیگرش، یعنی استاد ایشان جزو مبارزان ‌و انقلابیون زمان خودش بوده است. ‌این شاگرد هم قطعا همین‌طوری می‌تواند باشد.

 

 مبارزات سیاسی اخوی‌های محترم و خودتان را بفرمایید که از چه موقع شروع شد، از چه سالی بود؟

✅   مبارزه که از اول این‌ها مبارز بودند.

 

 در چه قالبی بود؟

✅   در قالب سخنرانی. این‌ها در گروه‌ها که نمی‌گنجیدند. حالا اخوی بزرگ را من خیلی نمی‌دانم، چون تهران بودند، ولی آقا در گروه خودشان لیدر بودند، چون هم مدرس بودند، هم عالم بودند، هم جزو افراد مشخص بودند، از سال‌های بعد از 42 در مشهد ایشان شاخص بودند، طلبه فعال، جوان و سرحال و انقلابی بودند. منبر می‌رفتند، سخنرانی می‌کردند؛ حالا نه منبرهای حرفه‌ای، همین منبرهای فصلی که طلبه‌ها می‌روند. چون منبری‌ها بعضی‌ها شغل‌شان منبر است، بعضی‌ها نه، برای تبلیغ می‌روند منبر. یعنی ایام محرم و صفر یا ماه رمضان، بخش تبلیغی، البته درآمد هم داشت، ولی بخش تبلیغی‌اش سنگین‌تر است و هدف‌های مشخص‌تری در داخلش است. ‌

 

 در مورد بازداشت هم می‌فرمایید؟

✅   ما از وقتی یادمان می‌آید، ایشان یا فراری بوده یا زندان بوده است. می‌رفت مثلاً زاهدان منبر، بعد می‌دیدیم او را گرفتند، خبرش از تهران می‌آمد. می‌رفت سبزوار منبر‌ یا‌ کاشمر ‌بعد خبرش می‌آمد که گرفتند و بردند تهران. دائماً، حالا کوتاه و زمان‌ها متفاوت بود، زمان‌ها معمولا سه ماه، دو ماه‌ و 40 روز متفاوت بود. ایشان خودشان بهتر می‌دانند که چقدر بودند و من هم از آن موقع خیلی یادم نیست و اگر هم بگویم، خاطرات ایشان را خواندم و زندگی‌نامه‌ها را دیدم، می‌گویم، ولی خودم را هم که دیدم، این‌طوری بود. دائما ایشان را در خانه می‌گرفتند، می‌آمدند و از خانه پدری می‌گرفتند، بعد که ازدواج کردند، از خانه خودشان می‌گرفتند یا سردست یا از روی منبر می‌گرفتند. در اسفند 52 اول من گرفتار شدم، برای من پخش اعلامیه بود و خیلی مهم نبود. اعلامیه پخش کرده بودیم، پیدا کرده بودند و درآورده بودند، کسی را گرفته بودند، به مناسبتی اسم ما آمده بود و ما را گرفتند. من را که گرفتند و بردند از اینجا، یک هفته مشهد نگه داشتند، بعد بردند تهران. با پرونده خودم، با آنکه قبل از من گرفته بودند. آقای رضا‌توکلی که الان هم ادویه‌فروش و عطار است پایین همین خیابان او هم بود. من را گرفتند و بردند و چند شلاق زدند و یک چیزهایی پرسیدند و بازجویی کردند؛ همان یک شب، ولی بعدش خبر خاصی دیگر نبود. یک هفته هم نگه داشتند، یکی دو بار بازجویی کردند و با ایشان بردند تهران؛ با قطار رفتیم تهران. ما را یکسره بردند کمیته مشترک که عکس ما الان در کمیته مشترک، وجود دارد،آن عکسی که با ریش است. آن عکس برای کمیته مشترک است که بلوز یقه بسته‌ای دارم، چون زمستان بود. من آن‌جا بودم و اواخر اسفند یا اوایل فروردین بود که دیدم یک برگه آوردند در سلول، برگه قرار بازداشت بود. من یادم نمی‌آید خودم برای خودم امضا کرده باشم. آوردند و نگاه کردم، دیدم ‌هادی آقا است. نگهبان آورد دم در و در را باز کرد و گفت امضا کن. گفتم این من نیستم، اشتباه آوردید. نگاه کردم و دیدم ‌هادی آقا است. ‌هادی حسینی خامنه‌ای. گفتم این من نیستم، برد. فهمیدیم حاج آقا را هم گرفته‌اند. حاج آقا بند یک و دو بودند، من را از اول آوردند بند پنج، طبقه سوم، بند پنج، سلول پنج که الان هم است. گذشت ‌تقریباً ‌هفت، هشت، ده ماهی گذشت. یکی از بچه‌ها می‌گفت دیروز، پریروز آقای غفاری را بردند آنجا، مریض شده بود، شکنجه شده بود، بردند بیمارستان که مداوا شود. بعد آن‌جا گذشت، من را بردند قصر.

 

✳ شما اصلا آقا ‌هادی را آن‌جا ندیدید؟

✅   نه، امکانش نبود. البته خبرش را داشتم. یک بار دیگر من را اشتباهی بردند به جای او بازجویی کنند که شانس آوردم، چون او را می‌زدند، من را نزده بودند. او را می‌زدند و خیلی هم شکنجه کرده بودند، خبر داشتم. یک هم‌سلولی مارکسیست داشت ایشان، مهندس بود، دانشجو بود، فنی بود. این را آورده بودند پیش ما، من را شناخت، گفت تو فلانی هستی، گفتم بله. گفت حاج آقا را خیلی زدند. ما هم چون آن‌جا به همه مشکوک بودیم، خیلی مجال نمی‌دادم. گفتم زدند که زدند، می‌خواست اعتراض کند، به ما چه. من آن‌جا به سه نفر اعتماد داشتم. یکی همین هم‌پرونده‌ام بود که رفیق مشهدی بودیم، یکی همین آقای مرتضی نبوی که یک مدت کوتاهی در سلول ما آمد در کمیته مشترک، یکی هم شهید ذوالانوار که جزو آن 9 نفری بود که تهرانی ترورشان کرده بود. با شهید ذوالانوار مرتبط نبودم، اما اطمینان داشتم، چون می‌دانستم چریک مسلمان است و رفتارهایش را هم می‌دانستم. آقای نبوی را هم که نمی‌شناختم، اما منش او را، قرآنی ‌بودنش را و این‌ها را یادم ‌هست. یک آیه هم ما یاد گرفتیم و حفظ هستیم، آن را هم ایشان به من یاد داد. به‌رغم این‌که اصلا به او نمی‌آمد به تیپش، ولی خیلی داغ، خیلی انقلابی، خیلی پرحرارت و هنوز هم الحمدلله آن روحیه را ایشان حفظ کرده و خیلی هم خاکی، الان هم باتوجه به این‌که خیلی مقامات عالیه‌ای هم دارد در مملکت و از قبل داشته، خیلی خاکی است. ما اگر یک وقتی راننده استاندار بشویم، تا 50 سال خودمان را می‌گیریم برای مردم، ولی او نه، وزیر بوده، الان عضو ‌مجمع تشخیص مصلحت نظام است و خیلی آدم معتبر و متقی است. منظورم این است که حاج‌ آقا ما را یک بار بردند اشتباهی و دیدم اتاقم عوض می‌شود و جایی که دارند می‌برند با چشم بسته، دیدم آنجای قبلی نیست. بعد که ایستادم، گفت: آخوندی؟ گفتم نه. به آن نگهبان گفت مرتیکه، قدش را نمی‌فهمی، او قدش از این بلندتر است. راست هم می‌گفت. ایشان ما را برگرداند و به خیر گذشت، یعنی کتک مفتی نخوردیم. حالا خودمان برای خودمان می‌خوردیم، اقلا یک اجری داشت، ولی به جای ایشان هیچ اجری نداشت. (خنده). یک بیژن آژنگ خامنه‌ای اعدام شده بود. او کمونیست بود. آن خامنه‌ای او را به من چسبانده بودند‌. بیرون بعدا شایع شده بود که حسن را اعدام کرده‌اند. اصلا ما اعدامی ‌که هیچی، کشیده‌بخور هم نبودیم. یک عدد در تهران کشیده به من نزدند، چون کاری با ما داشتند، ولی بی‌خودی نگه داشته بودند. البته خوب نیست می‌گویم نزدند، ما می‌گوییم نزدند، شما یک وقتی چیزی شد، بگویید زده‌اند. چون من از این آپولو خیلی تعریف می‌کردم، یک وقت همه فکر می‌کردند من را آپولو بردن. گفتم نه بابا، ‌آن‌قدر آن کسانی که بردند آپولو تعریف درست کردند که من این آپولو را وقتی بعد از انقلاب همین چند سال پیش رفتم بازدید کمیته مشترک و دیدم، گفتم همین است. فقط به این بزرگی نمی‌دانستم، فکر می‌کردم کوچک‌تر باشد. بردند قصر، ما را در قصر هفته‌ای یک بار می‌بردند حمام. در راه حمام که می‌بردند، ‌هادی آقا ایستاده بود. فکر کنم من عینک نداشتم. خیلی دقیق تشخیص نمی‌دادم که ایشان ‌هادی آقا است. از داخل بند این‌ها رد می‌شدیم و ما را می‌بردند حمام. ما بند یک و هفت بودیم، آن‌ها بند چهار و شش بودند. از وسط بند چهار ما را می‌بردند. یک حمام بیشتر نبود. حاج‌آقا ایستاده بود. چون من از کمیته خبرش را داشتم که هست، این‌جا می‌دانستم قصر است. نگاه کردم و دیدم، آمدم که حرف بزنم، نمی‌شد. با حرکات دهان گفت فلانی را گرفته‌اند. به اسم کوچک آقا را گفت و با لب‌خوانی من فهمیدم گرفتند. بعد هم که یک ماه تا 20 روز بعد فهمیدند که من قصر هستم و اخوی بزرگ آمدند ملاقات من، فهمیدند که او هم اینجاست. کمیته مشترک هم بودیم، گفتند به من. حالا یادم نیست، به نظرم اخوی بزرگ آمده بود ملاقات من یک بار، ایشان گفت فلانی هم اینجاست.

 

 یعنی حضرت آقا هم آن‌جا بودند؟

✅   بله. منتها حاج آقا بند یک یا دو بود، بعد آوردند بند پنج و بعد بند شش که من ایشان را ندیده بودم. اصلا بند پنج احتمالا نبود، ولی بند شش بود. ولی بند شش که یک بار رفته بودیم آن‌جا چای بدهیم، چون سابقه‌مان زیاد بود در کمیته مشترک، یک مقدار نگهبانان اطمینان داشتند. چای را دادند که ببریم، من چای را که بردم، مرحوم شریعتی سلول 9 یا 6 بود. یک سلولی بود که درش باز بود. فلاکس را گذاشت بیرون، من پر‌کردم. همین‌طوری که داشتم پر می‌کردم، گفتم دکتر سلام، من حسن خامنه‌ای هستم. گفت عجب، حال‌تان چطور است، همین‌طور نگهبان هم داشت نگاه می‌کرد. بعد چای سلول سه را که می‌ریختم، گفتم که حاج آقا اینجاست؟ گفتند نه، بردند قصر. نمی‌شد خیلی بلند حرف زد.

 

✳ بعد رفتید قصر؟

✅   برد‌ن‌مان قصر.

 

 تا چه سالی؟

✅   سال نه، به ماه بگویید. من تمام محکومیتم یک سال شد.

 

✳ آن تاریخ را بفرمایید.

✅   اسفند 53 تمام شد. یک سال زندان رفتیم.

 

 بعد تشریف بردید مشهد؟

✅   بله؛ آمدم مشهد.

 

 حضرت آقا؟

✅   آقا هم آزاد شدند و بعد یادم نیست.

... ادامه دارد.

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت چهارم [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.