جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - امام خامنه ای از زبان برادر - قسمت چهارم (آخر)
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: جمعه 1397/01/17 - ساعت: 03:52

امام خامنه ای از زبان برادر - قسمت چهارم (آخر)

پیش‌درآمد: سیدمحمدحسن خامنه‌ای برادر کوچک‌تر مقام معظم رهبری، برای مردم چندان شناخته شده نیست.  ایشان همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیتۀ مشترک (که الان با نام موزۀ عبرت شناخته می‌شود) در اسارت ساواک بوده‌اند. ایشان نیز مثل دیگر اعضای خانوادۀ شریف امام خامنه‌ای، ناگفته‌های زیادی از سبک زندگی و اندیشۀ‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقام معظم ولایت دارد که طبیعتاً در بیان همۀ آن‌ها و در شرح برجستگی‌های شخصیتی امام خامنه‌ای، محذوراتی دارد؛ آنچه در این مجال می‌خوانید، قسمت چهارمِ بخش‌هایی از مصاحبۀ مفصل پایگاه مثلث با برادر کوچک امام خامنه‌ای است.



امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت اول [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]


✳ یعنی فامیل هم که به منزل ایشان می‌روند همین طور است؟

✅   بله، فقط یک خورشت. یعنی تجملات مطلقا. تجملات و بی‌تکلف‌بودن غیر از این نمی‌تواند باشد. یک وقت شما برایتان آشپزخانه‌تان همیشه کباب و بگیر‌و‌ببند و گرم بوده‌، یک وقت نه، اصلا بند این چیزها نبودید. به فکر این چیزها نبودید که حالا چون ما این‌جا ریاست‌جمهوری شدیم، باید این‌طوری باشد؛ نه. یعنی اصلا این قضیه نیست که ایشان تشریفات؛ یک تشریفات ویژه‌ای دارد برای خودش که آن تشریفات برای ایشان نیست، برای جایگاه است که آن جدا است. محافظان، خودی، بگیر‌و‌ببند و حتی اتومبیل، یعنی حتی اتومبیل هم مربوط به ایشان نمی‌شود. ایشان همین است، ایشان همین است که می‌بینید. غیر از این‌که شما می‌بینید، همین است. یعنی سعی در این‌که حتما دمپایی فلان مدل باشد، نه. سعی در این‌که حتما مثلاً فرض کنید فرش داشته باشد، نه. همین الان واقعا در خانه‌شان گلیم است، موکت است در کتابخآن‌های که است، اندرونش هم اگر پایین خانه است، آن هم همین است. ایشان مبل ندارند، در آشپزخانه‌شان احتمالا از این صندلی‌های پلاستیکی است که پایین دیدید گوشه پارکینگ که من خریدم و‌ فرستادم برایشان. خودشان حاضر نبودند حتی آن را هم بخرند، چون برای شخصی‌شان را که نمی‌گویند ریاست‌جمهوری یا دفتر رهبری بخرند، باید از جیبشان بخرند؛ نمی‌خواست بخرد. یعنی صندلی‌اش صندلی معمولی‌ای است. حالا آن صندلی این‌طوری است که من هم تهران دارم از این صندلی‌های این‌طوری، من چهار تا از آن را دارم. همان پشت حسینیه هم که شما می‌بینید آن صندلی‌ها را می‌گذارند، آن‌ها هم صندلی پلاستیکی است که برای دفتر است. مبل‌هایشان هم مبل‌های ساده‌ای است. ایشان یک نکته‌ای را هم گفته‌اند که ما مثلاً روی همین مبل‌ها، نشستیم، بلند شدیم، از زمان ریاست‌جمهوری تا الان، طوری شده؟ این طوری شده خیلی مهم است، این لغت طوری شده را ما باید این را بدانیم. مثلاً من این‌طوری نشستم، طوری شده؟ نه. من این‌ها را جلوی شما گذاشتم، جلوی خودم هم گذاشتم، از شما متمول‌تر، متمکن‌‌تر، پولدارتر این‌جا نشسته، همین‌طور بوده؛ به آقای آجرلو که ارادت داریم، باز هم همین است. قبلش هم که این را برای من نیاورده بودند، در آن سینی بود، پیاله‌های چینی داشتم، همین‌ها را در آن می‌گذاشتم و می‌آ‌وردم. آقا هم همین‌طوری است. شما اگر بروید در خآن‌هاش، احساس این را نمی‌کنید که خانه یک مقام درجه یک جهان اسلام، نه جهان ایران، جهان اسلام؛ آن سر دنیا ایشان مرید دارد، آن سر دنیا فلان دارد، یک این‌طوری بکند ایشان، هزار تا راک فلر از دستش می‌ریزد، اما همه این‌ها است، برای خودش نیست. من تهران اوایل در سال 72-71 فرش خریده بودم، الان فرش‌هایش هست. دو تا قالی سه در چهار از مشهد خریده بودم قسطی 700 هزار تومان. مدت‌ها خجالت می‌کشیدم خانواده اخوی را دعوت کنم؛ آقا که جای خود دارد. بچه‌ها را دعوت کنم که بگویند عمو فرش خریده، فرش و مبل. واقعا خجالت می‌کشیدم. احساس شرمندگی می‌کردم؛ البته از این‌ها احساس شرمندگی نمی‌کنم، چون این‌ها حساب و کتابشان به شما می‌گویم؛ آن را که داده، این را که داده، این را که داده، نرفتم بخرم مثلاً.

 

✳ با کدام یک از آقازاده‌های رهبری بیشتر معاشرت دارید؟

✅   من با هیچ کدام به تنهایی معاشرت ندارم. آن‌ها هر وقت می‌آیند، سه، چهار تایی با هم می‌آیند که تهران خانه‌مان، که دعوت کنیم، قرار بگذاریم، چه این‌جا که بیایند مشهد، قرار بگذاریم و خیلی مقید هستند، خیلی احترام می‌کنند، خیلی محبت دارند. هر چقدر بزرگ‌تر باشند، درجه‌شان بیشتر است.

 

✳ سن‌و‌سال من نرسیده که امام را در زمان حیاتشان بفهمم، ولی آنچه که شنیدم یا مثلاً دیدم، یا مثلاً خواندم در جاهای مختلف، فکر می‌کنم عنصر شجاعت مهم‌ترین چیزی است که حضرت آقا را شبیه امام می‌کند. مثلاً، در بدترین شرایطی که همه گفتند می‌خواهند حمله کنند به کشورمان، حضرت آقا گفتند که غلط می‌کنند بزنند، نمی‌توانند بزنند. یا مثلاً همان جمله معروفشان که خیلی هم در برهه خیلی حساسی هم گفتند که دوران بزن و دررو تمام شده؛ این شجاعت انگار هر چقدر هم زمان می‌گذرد، خودش را بیشتر نشان می‌دهد.

✅  این را شما اسمش را شجاعت می‌توانید بگذارید، اما همان نتیجه خلوص و ایمان و یقین است. ایشان به مرحله‌ای به نظر من از مراحل انسانیت رسیده که «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم»؛ یعنی ایشان به این آیه ایمان دارد. ببینید، این خیلی مهم است. شما اگر مشهدی باشید، هفته‌ای یک بار حرم می‌روید. اگر در مشهد کسی را در بهشت‌زهرا(س) یا بهشت‌معصومه(س) یا بهشت‌رضا(ع) فامیل دور یا نزدیکی داشته باشید، سالی سه، چهار بار قبرستان می‌روید، مرده‌ها را می‌بینید، حال‌و‌هوای اطرافیان مرده‌های جدید را هم می‌بینید؛ دارند دفن می‌کنند، دارند می‌شورند، دارند می‌برند، دارند نماز می‌خوانند، دارند فاتحه می‌خوانند، دارند گریه می‌کنند، همه این‌ها را می‌بینید. همان لحظه ناراحت هستید. خوش به حال کسی که همان لحظه بگیرد، چون همان لحظه توبه کرده‌اند تمام کثافت‌کاری‌هایشان را. پایمان را می‌گذاریم در ماشین و می‌آییم به اولین پیچ نرسیده، چشممان به آلودگی شروع می‌شود، دهنمان به آلودگی شروع می‌شود. می‌پیچید جلویمان می‌گوییم ای فلان. ما می‌آییم بیرون، یادمان می‌رود. ایشان به آنچه که به مرحله یقین رسیده؛ من نمی‌گویم کسی را دیده، من نمی‌گویم الهام می‌شود، اما با فرمول قرآنی، با فرمول اعتقادی، کسی که خدا را یاری کند، حتما یاری می‌شود، شک نکنید.

 

✳ شما فرمودید در دوران زندان با آقا مرتضی نبوی بودید. غیر از آقا مرتضی با کدام یک از شخصیت‌های سیاسی حشر‌و‌نشر دارید؟

✅   من آقا‌مرتضی را هم الان زیاد نمی‌بینم. آقا‌مرتضی خآن‌هاش در ‌ترجمان است، معیری. خانه ما یک مقدار بالاتر یک آپارتمانی که دارم الان، در منیریه است، در همان نرسیده به میدان منیریه در ولیعصر(عج). خانه پدر‌خانم آقا‌حامد ما، حسین آقای محمدی که در دفتر آقا است، ایشان هم از رفقای قدیمی ‌و هم‌محلی ما هستند. با ایشان بوده، با ضرغامی، با چند تای دیگر هنوز با هم هم‌محلی هستند. من در روضه‌ها آقا‌مرتضی را زیاد می‌بینم که آن هم در موحد‌ی‌نیا است در ابوسعید، یعنی 300-200 متر فاصله دارد. ارتباط به این دلیل، نه این‌که من خانه‌شان بروم و بیایم، ولی هر دفعه که می‌بیند، انگار همان سال 53 است، ‌آنقدر که صمیمی ‌است.

 

✳ غیر از ایشان با چه کسی؟

✅   با هیچ کس. من با همه آشنا هستم، همه را می‌شناسم، ولی ببخشید، تحویل نمی‌گیرم، کاری ندارم به آن‌ها. ارادتی ندارم به آن‌ها. من با چپ و راست رفیق هستم. مثلاً فرض کنید یک وقتی یک جایی باشم؛ ما با همه سران فتنه رفیق بودیم. جز موسوی، من با آقای خاتمی همین‌طوری که با شما نشستم، همین‌طوری با آقای خاتمی می‌نشستیم. این افتخار نیست البته، می‌خواهم بگویم یعنی ارتباط داشتیم، مدیرکل ایشان بودم، رفاقت داشتیم با ایشان. آقای کروبی خیلی به من محبت داشت، خیلی، یعنی این‌طوری نبود؛ الان کروبی این‌طور شده  و مثل گذشته نیست. آن موقع‌هاوگرنه بد نبود.

 

✳ آقای موسوی چطور؟

✅   موسوی نه، خیلی به من مربوط نبود، از اول مربوط نبود. مثلاً در مجاهدین انقلاب. خیلی‌هایشان همکاران ما بودند و در وزارت ارشاد با هم رفیق هستیم. الان مثلاً یک وقت فرودگاهی یا یک جایی ببینیم، می‌نشینیم، همچنان که با جنابعالی نشستیم، با آن‌ها هم ممکن است بنشینیم، ولی من خیلی سعی می‌کنم خودم را نشان ندهم.

 

✳ شما به‌واسطه نسبتی که داشتید، تا به حال واسطه شدید برای حل مسئله‌ای یا اصلا ورود نکردید؟

✅   نه. من سعی کردم خدمت آقا کمتر چیزی ببرم و بیاورم. البته همسرم گاهی اوقات نامه می‌گیرد و می‌برد، اما من مخالفم.

 

✳ تحصیلات شما چیست؟

✅   من فوق‌دیپلم علوم انسانی هستم

 

✳ چطور شد رفتید در بحث سینما؟ پیشنهاد خودتان بود یا پیشنهاد دادند؟

✅   من این‌جا که می‌خواستم بروم تهران، مهدی فریدزاده، مدیر شبکه یک بود در زمان آقای محمد‌هاشمی. با من رفیق بود. گفته بود یا محمد هاشمی شنیده بود یا گفته بود، گفته بود که فلانی دارد از ارشاد می‌آید. گفته بود کجا می‌خواهد بیاید؟ برود صدا و سیما، برود بشود مدیر شبکه خراسان. گفته بود نه او کلاسش بالاتر است، دارد می‌آ‌ید تهران. گفته بود خب بیاید تهران، بیاید پیش ما. به من گفت، گفت محمدآقا این‌طوری گفته. گفتم ببین به آقای هاشمی شما بگو که من تازه رفتم نفت، یک ماه است، زشت است از این شاخه به آن شاخه بپرم. محمد‌آقا که با آقای آقازاده رفیق است، خودشان بین خودشان حل کنند. اگر می‌خواهد، من بیایم. ضمنا کجا؟ یک ناهار دعوت کرد. سه‌تایی نشستیم، ناهار هم خوردیم و صحبت کردیم و جوک گفتیم، خیلی لطیفه می‌گویم؛ من هم اهلش بودم، شوخی هم کردیم، برادر آقای هاشمی و برادر آقای خامنه‌ای، بالأخره هر دو یک‌جور بودیم. گفت بیا این‌جا مدیر امور مجلس باش. گفتم ببین من بیایم این‌جا بشوم معاون امور مجلس، باید با نماینده‌ها مچ بندازم. خب طبیعتا من برنده می‌شوم. اگر من برنده بشوم، می‌گویند برادر رئیس‌جمهور، برادر رهبر، اصلا دارند درو می‌کنند مملکت و صدا‌و‌سیما را. معلوم است ما زورمان به این‌ها نمی‌رسد؛ نماینده هم هستیم، اما زورمان نمی‌رسد. اگر خدای ناکرده یک وقت کسی این‌طوری کند دست ما را، می‌گویند این‌ها که این‌طوری باشند، آن‌ها هم مثل همین‌ها هستند. ارج و غرب، کلک و پر می‌ریزد، ضمن این‌که من بلد نیستم ارتباط و پاچه‌خواری نمایندگان را، روششان را می‌دانم چیست، اما بلد نیستم این کار را، برای من خوب نیست، من مدیر دفتری هم بلد نیستم. آقای آقازاده به من گفت بیا مدیرکل دفتر نظارتی شو. خیلی بدم آمد؛ اولا به من توهین بود؛ البته در وزارت نفت خیلی بالا است، می‌دانید که هرچه رانت و پانت دارد، آنجاست؛ همه‌کاره وزیر است در واقع. گفتم که نه، من روابط‌عمومی‌ام خوب نیست. گفت شما روابط‌عمومی‌تان خیلی خوب است که. گفتم بله، ارتباطم خوب نیست، من نمی‌توانم به نماینده زنگ بزنم و بگویم آقای آقازاده گفت. من خودم را باید بگویم. یکی برای من باید زنگ بزند. خلاصه یک مقدار به من برخورد. بنابراین نشد بروم آنجا. بعد به مهدی آقا فرید‌زاده گفتم ما نیامدیم، ما را در همین شوراها عضو کن. ما قدقدمان را در نفت می‌کنیم و یک حقوقی آن‌جا می‌گیریم، این‌جا هم در شورا باشد، می‌آییم. شدم عضو شورای برنامه‌ریزی شبکه یک؛ این از این‌جا شروع شد. همزمان عضو شورای بررسی فیلم و سریال شبکه یک هم شدم یک مدتی. تا آقای فرید‌زاده آمد ارشاد و شد معاون سینمایی در زمان آقای میرسلیم. آقای‌میرسلیم شد وزیر‌، آقای فرید‌زاده شد معاون سینمایی و فوری من را گذاشت در شورای فیلمنامه و سناریو باتوجه به آن سابقه‌ام و شش سال ارشادم. بعد یک رفیقی داشتیم او را گذاشت مدیرعامل سینمای جوان، من را گذاشت عضو هیات‌مدیره سینمای جوان. این سه تا سمت را من داشتم.

 

✳ شما چند بچه دارید؟

✅   چهار تا.

 

✳ بعد از ترور حضرت آقا، آقا را دیدید، خود آقا چه احساسی داشتند؟ و خود شما؟

✅   آقا که خیلی خوب بودند. من خودم خیلی ناراحت بودم. من آن‌وقت معاون آموزش و پرورش منطقه احمدآباد بودم در سال 60. ظهر داشتیم می‌آمدیم، برخلاف هر روز با مینی‌بوس اداره، سرویس. دیدیم مدام راننده و رئیس اداره دارند لوندی می‌کنند. مدام  می‌گفتند حسن‌آقا، آقا خامنه‌ای، فلان؛ من برنامه‌ام این بود که از آن‌جا که می‌آمدم، پیاده می‌شدم، یا من را می‌بردند میدان شهدای فعلی، از آن‌جا اتوبوس سوار می‌شدم، می‌رفتم سردخانه سام در جاده فردوسی. آن‌جا هیات‌مدیره بودم من. شرکت بود، یک سردخانه مشهد داشت، اهواز به ساری، من هیات‌مدیره آن شده بودم زمان شهید امیرزاده در سال 59. این مختصر بود، به دلیل رفاقتمان با آقای امیرزاده فقط نه به دلیل تخصص. می‌رفتم آنجا، نماز می‌خواندم، ناهار می‌خوردم، یک چرت مختصری می‌زدم، کارهای سردخانه را بازدید می‌کردم، سالن‌ها را که چه دارد، موتورخانه و انبارها را نگاه می‌کردم و یک حرفی می‌زدیم و یک جلسه‌ای و تقریباً کار هر روز من بود. آن روز این‌ها مدام گفتند آقای خامنه‌ای نمی‌خواهید بروید سردخانه؟ گفتم آقا چه‌کار دارید؟ می‌خواهم بروم. گفتند نه، پیاده شوید، برویم خانه. در واقع من را به‌زور پیاده کردند. من خانه پدر‌خانم خودم می‌نشستم در فلکه برق، میدان بسیج، پیاده شدم، اولین کوچه دست راست، کوچه گلچین. پیاده شدم و رفتم خانه، خانم من گفت این‌طوری شده است. حالا ساعت دو اخبار را گفته بودند، این‌ها شنیده بودند، رادیو را خاموش کردند که من نفهمم. نمی‌دانستند که من نمی‌دانم، من هم نمی‌دانستم. بعد به مادرم زنگ زدم و گفتم خانم چه شده؟ گفتند آره، این‌طور شده، فلانی این‌طور شده، ‌هادی آقا دارد می‌رود تهران.‌ هادی‌آقا آن روزش رفت. من نمی‌دانم چه موقع بود، صبر کردم، صبر کردم، ماه رمضان شد، بلند شدم و ماه رمضان رفتم که آن‌جا که رفتم در بیمارستان قلب، همین در اتاق بود آقا، خوب شده بودند و از آن حالت آنچنانی درآمده بودند. خیلی محبت کردند، پاسدارها دورشان نشستند و یک عکس گرفتند. به نظرم دور آن سفره من هم هستم. که آقای مقدم خیلی نگران بود، شب‌ها دعا می‌خواند، تا صبح یک ختم قرآن می‌خواند همین آقای سیدعلی مقدم. یک شب یا دو شب من بودم، برگشتم.

 

✳ آقا که رهبر شدند، شما در اولین دیداری که با آقا داشتید، چه فرقی دیدید با گذشته؟

✅   هیچی؛ هیچی به خدا.

 

✳ در یک جمله اگر بخواهید برادرتان را که رهبر انقلاب اسلامی هستند را بیان کنید، چه می‌گویید؟

✅ نمی‌دانم چه بگویم. یک انسان مخلص، یک بنده مخلص خدا به نظر من؛ باحقیقت، مخلص، همین اخلاصی که لغتش را شما گفتید. یک بنده مخلص، فقط وظیفه بندگی‌اش را ایشان به نظر من انجام می‌دهد.


امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت اول [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



سعید
جمعه 1397/01/17 11:04
از صداقتی که آقا محمدحسن در مصاحبه به خرج داده بسیار خوشم اومد. امیدوارم شما هم در انتقال مطلب صداقت کافی به خرج داده باشید. ای کاش کتابی بنویسن، البته با جزئیات بیشتر یا حداقل اهل خاطره‌نویسی بودن و یه مجموعه مثل خاطرات آقای رفسنجانی ازشون می‌موند. اینا جزء تاریخ ایرانه و باید ثبت بشه. چه بهتر که یه شخص راستگو این کارو بکنه نه یه نهاد یا سازمان حکومتی که غالباً صداقت رو فدای مصلحت میکنن.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.