تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - تا به کی سرگردان شما باشیم؟
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1397/02/12 - ساعت: 13:05

تا به کی سرگردان شما باشیم؟

دوازده سال پیش، شب نیمۀ شعبان.

 

امروز نمیدانم چطور شد که پیاده راهی جمکران شدیم. من، یکی از بستگان و یک کودک دو و نیم ساله. همین طور بیریا زدیم به جادۀ خاکیای که از انتهای شهرک امام خمینی(ره) تا جمکران کشیده شده است. یکی دو خانوادۀ دیگر هم با کودکان ریز و درشت در راه بودند. همه خندان و به عشق امام زمانشان. 

در میانۀ راه تویوتای استیشنی ایستاد و گفت که میتواند ما را سوار کند. خستگی و ضعف بالا گرفته بود، نذری هم در میان نبود و در نتیجه برای پیاده رفتن اجباری نداشتیم، بدم نیامد که سوار شویم، اما نگاهی که به همراهانم کردم، از خودم خجالت کشیدم و گفتم:«نه آقا تشکر، پیاده میرویم».

راهمان را از جاده به بیابان کج کردیم تا میانبر برویم. دو نوجوان هم کمی جلوتر از ما همین کار را کردند و حدود 40 متر جلوتر در مسیر ما قرار گرفتند. وقتی جلوتر رفتیم چیز عجیبی دیدم. نگاهم به جای پای آنها افتاد که بر روی خاک و خار و خاشاک و تیغهای بیابان به جا مانده بود. آیا میتوانید حدس بزنید؟ آن دو نوجوان پابرهنه بودند؛ دو نوجوان عاشق که هر کدام زیر 17 سال سن داشتند. تیزپا بودند و با وجود زن و بچه نمی توانستم خودم را به آنها برسانم و بر پایشان بوسه زنم. اشکی نثار جای پایشان کردم و درودشان گفتم.

در دل گفتم: آقا جان! فدای غصه هایتان! تا به کی سرگردان شما باشیم؟ و بعد فکر کردم من که هیچ وقت نیمۀ شعبان را به جمکران نمیرفتم. همیشه میگفتم این روز متعلق به مسافرین است نه ما که همیشه میتوانیم مسجد را زیارت کنیم. فکر کردم چگونه این طور بی مقدمه و دیوانه وار راهی مسجد هستیم؟ یادم افتاد که در همین وبلاگ یک سلام الکن به محضر حضرت حجت داشته ام و کرامت آقا شامل حال ما شده است. آن هم به گونهای که درست هنگام اذان مغرب به مسجد برسیم، نماز را بخوانیم، شام و چای را مهمانشان باشیم، درد دل و نجوایی کنیم و بازگردیم.

تلاطم دریای جمعیت باعث میشد که بفهمیم عددی نیستیم. در حیاط مسجد نشسته بودیم که چند دختر خانم در حال صحبت از کنارمان که عبور می‌کردند؛ یکی از ایشان به بقیه میگفت:«مواظب باشید، آقا نگاهمان می کند»!

با خود گفتم همین یک درس برای امسالم و بلکه برای بقیۀ عمرم کافی است: «مواظب باشید آقا نگاهمان میکند!».




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



bibak
پنجشنبه 1397/02/13 09:14
این روایت هم خیلی جالب بود، پر از احساس و لطیف و درس آموز.
پاسخ امیر عبّاس جعفری مقدّم : خدا کند که بنده حقیر از این درس استفاده کنم.
bibak
پنجشنبه 1397/02/13 09:13
سلام استاد معظم
به پاس همه چیزهایی که از شما یاد گرفتم روزتون رو صمیمانه تبریک عرض می کنم.
پاسخ امیر عبّاس جعفری مقدّم : سلام و سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.