جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر امام خامنه ای
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: یکشنبه 1397/09/4 - ساعت: 16:22

خروش پدر شهید احمدی روشن

بسم الله النّور

نه چندان محرمانه

نمی دانم چند سال پیش بود، تا جایی که یادم هست ۴ آذر ۹۷ و روز ولادت پیامبر اعظم (ص) بود.

 

حسن روحانی بلند شد تا در حضور امام خامنه ای سخنرانی کند. ناگهان پدر شهید احمدی روشن ایستاد و از خسارت و زیان ریاست جمهوری روحانی لب به شکوا گشود.

 

حاج آقا (...) از بیت برای آرام کردن پدر شهید جلو رفت، افاقه نکرد.

 

سردار حاجی زاده موفق شد با احترام تمام پدر شهید را آرام کند و بنشاند ... .

 

بعدا بیشتر خواهم گفت.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: پنجشنبه 1397/06/29 - ساعت: 11:53

انسان باید از عاشورا عبرت بگیرد

بسم الله النّور

عاشورا یک صحنۀ عبرت است. انسان باید به این صحنه نگاه کند، تا عبرت بگیرد. یعنی چه، عبرت بگیرد؟ یعنی خود را با آن وضعیت مقایسه کند و بفهمد در چه حال و در چه وضعیتی است؛ چه چیزی او را تهدید می‌کند؛ چه چیزی برای او لازم است؟ این را می‌گویند «عبرت». شما اگر از جاده‌ای عبور کردید و اتومبیلی را دیدید که واژگون شده یا تصادف کرده و آسیب دیده؛ مچاله شده و سرنشینانش نابود شده‌اند، می‌ایستید و نگاه می‌کنید، برای این‌که عبرت بگیرید. معلوم شود که چطور سرعتی، چطور حرکتی و چگونه رانندگی‌ای، به این وضعیت منتهی می‌شود. این هم نوع دیگری از درس است؛ اما درس از راه عبرت‌گیری است. این را قدری بررسی کنیم.

 

 اوّلین عبرتی که در قضیۀ عاشورا ما را به خود متوجّه می‌کند، این است که ببینیم چه شد که پنجاه سال بعد از درگذشت پیغمبر (صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه) جامعۀ اسلامی به آن حدّی رسید که کسی مثل امام حسین (علیه‌السّلام) ناچار شد برای نجات جامعۀ اسلامی، چنین فداکاری‌ای بکند؟ این فداکاری حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، یک وقت بعد از هزار سال از صدر اسلام است؛ یک وقت در قلب کشورها و ملت‌های مخالف و معاند با اسلام است؛ این یک حرفی است. اما حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، در مرکز اسلام، در مدینه و مکه -مرکز وحی نبوی- وضعیتی دید که هر چه نگاه کرد چاره‌ای جز فداکاری نداشت؛ آن هم چنین فداکاری خونینِ با عظمتی! مگر چه وضعی بود که حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، احساس کرد که اسلام فقط با فداکاری او زنده خواهد ماند، وَالّا از دست رفته است!؟ عبرت این‌جا است. روزگاری رهبر و پیغمبر جامعۀ اسلامی، از همان مکه و مدینه پرچم‌ها را می‌بست، به دست مسلمان‌ها می‌داد و آن‌ها تا اقصی نقاط جزیزةالعرب و تا مرزهای شام می‌رفتند؛ امپراتوری روم را تهدید می‌کردند؛ آن‌ها از مقابلشان می‌گریختند و لشکریان اسلام پیروزمندانه برمیگشتند؛ که در این خصوص می‌توان به ماجرای «تبوک» اشاره کرد. روزگاری در مسجد و معبر جامعۀ اسلامی، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پیغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آیات خدا را بر مردم می‌خواند و مردم را موعظه می‌کرد و آن‌ها را در جادۀ هدایت با سرعت پیش می‌برد. ولی چه شد که همین جامعه، همین کشور و همین شهرها، کارشان به جایی رسد و آن‌قدر از اسلام دور شدند که کسی مثل یزید بر آن‌ها حکومت می‌کرد!؟ وضعی پیش آمد که کسی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، دید که چاره‌ای جز این فداکاری عظیم ندارد! این فداکاری، در تاریخ بی‌نظیر است. چه شد که به چنین مرحله‌ای رسیدند؟ این، آن عبرت است. ما باید این را امروز مورد توجّه دقیق قرار دهیم.

 

 ما امروز یک جامعۀ اسلامی هستیم. باید ببینیم آن جامعۀ اسلامی، چه آفتی پیدا کرد که کارش به یزید رسید؟ چه شد که بیست سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین (علیه‌الصّلاةوالسّلام) در همان شهری که او حکومت می‌کرد، سرهای پسرانش را بر نیزه کردند و در آن شهر گرداندند!؟ کوفه یک نقطۀ بیگانه از دین نبود! کوفه همان جایی بود که امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) در بازارهای آن راه می‌رفت؛ تازیانه بر دوش می‌انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد؛ فریاد تلاوت قرآن در «آناءاللیل و اطراف النهار» از آن مسجد و آن تشکیلات بلند بود. این، همان شهر بود که پس از گذشت سال‌هایی نه‌چندان طولانی در بازارش، دختران و حرم امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) را، با اسارت می‌گرداندند. در ظرف بیست سال چه شد که به آن‌جا رسیدند؟ اگر بیماری‌ای وجود دارد که می‌تواند جامعه‌ای را که در رأسش کسانی مثل پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین (علیهماالسّلام) بوده‌اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعیت برساند، این بیماری، بیماری خطرناکی است و ما هم باید از آن بترسیم. امام بزرگوار ما، اگر خود را شاگردی از شاگردان پیغمبر اکرم (صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه) محسوب می‌کرد، سرِ فخر به آسمان می‌سود. امام، افتخارش به این بود که بتواند احکام پیغمبر را درک، عمل و تبلیغ کند. امام ما کجا، پیغمبر کجا!؟ آن جامعه را پیغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. این جامعۀ ما خیلی باید مواظب باشد که به آن بیماری دچار نشود. عبرت، این‌جاست! ما باید آن بیماری را بشناسیم؛ آن را یک خطر بزرگ بدانیم و از آن اجتناب کنیم.

 

 به نظر من این پیام عاشورا، از درس‌ها و پیام‌های دیگر عاشورا برای ما امروز فوری‌تر است. ما باید بفهمیم چه بلایی بر سر آن جامعه آمد که حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، آقازادۀ اوّلِ دنیای اسلام و پسر خلیفۀ مسلمین، پسر علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌الصّلاةوالسّلام) در همان شهری که پدر بزرگوارش بر مسند خلافت می‌نشست، سر بریده‌اش گردانده شد و آب از آب تکان نخورد! از همان شهر آدم‌هایی به کربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) را به اسارت گرفتند!

 

 حرف در این زمینه، زیاد است. من یک آیه از قرآن را در پاسخ به این سؤال مطرح می‌کنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمین معرفی می‌کند. آن آیه این است که می‌فرماید: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیّا(۱).» دو عامل، عامل اصلی این گمراهی و انحراف عمومی است: یکی دورشدن از ذکر خدا که مظهر آن نماز است. فراموش کردن خدا و معنویّت؛ حساب معنویّت را از زندگی جدا کردن و توجّه و ذکر و دعا و توسّل و طلب از خدای متعال و توکّل به خدا و محاسبات خدایی را از زندگی کنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانی‌ها رفتن؛ دنبال هوس‌ها رفتن و در یک جمله: دنیاطلبی. به فکر جمع‌آوری ثروت، جمع‌آوری مال و التذاذ به شهوات دنیا افتادن. این‌ها را اصل دانستن و آرمان‌ها را فراموش کردن. این، درد اساسی و بزرگ است. ما هم ممکن است به این درد دچار شویم. اگر در جامعۀ اسلامی، آن حالت آرمان‌خواهی از بین برود یا ضعیف شود؛ هر کس به فکر این باشد که کلاهش را از معرکه در ببرد و از دیگران در دنیا عقب نیفتد؛ این‌که «دیگری جمع کرده است، ما هم برویم جمع کنیم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجیح دهیم»، معلوم است که به این درد دچار خواهیم شد.

 

 نظام اسلامی، با ایمان‌ها، با همّت‌های بلند، با مطرح شدن آرمان‌ها و با اهمیت دادن و زنده نگه‌داشتنِ شعارها به وجود می‌آید و حفظ می‌شود و پیش می‌رود. شعارها را کم‌رنگ کردن؛ اصول اسلام و انقلاب را مورد بی‌اعتنایی قراردادن و همه‌چیز را با محاسبات مادّی مطرح کردن و فهمیدن، جامعه را به آن‌جا خواهد برد که به چنان وضعی برسد.

 

 آن‌ها به آن وضع دچار شدند. روزگاری برای مسلمین، پیشرفت اسلام مطرح بود؛ رضای خدا مطرح بود؛ تعلیم دین و معارف اسلامی مطرح بود؛ آشنایی با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حکومت، دستگاه ادارۀ کشور، دستگاه زهد و تقوا و بی‌اعتنایی به زخارف دنیا و شهوات شخصی بود و نتیجه‌اش آن حرکت عظیمی شد که مردم به سمت خدا کردند. در چنان وضعیتی، شخصیّتی مثل علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌السّلام)، خلیفه شد. کسی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام) شخصیت برجسته شد. معیارها در این‌ها، بیش از همه هست. وقتی معیار خدا باشد، تقوا باشد، بی‌اعتنایی به دنیا باشد، مجاهدت در راه خدا باشد؛ آدم‌هایی که این معیارها را دارند، در صحنۀ عمل می‌آیند و سررشتۀ کارها را به‌دست می‌گیرند و جامعه، جامعۀ اسلامی می‌شود. اما وقتی‌که معیارهای خدایی عوض شود، هر کس که دنیاطلب‌تر است، هر کس که شهوتران‌تر است، هر کس که برای به‌دست آوردن منافع شخصی زرنگ‌تر است، هر کس که با صدق و راستی بیگانه‌تر است، بر سرِ کار می‌آید، آن‌وقت نتیجه این می‌شود که امثال عمربن‌سعد و شمر و عبیدالله‌بن‌زیاد به ریاست می‌رسند و کسی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، به مذبح می‌رود، و در کربلا به شهادت می‌رسد! این، یک حساب دو دو تا چهار تا است. باید کسانی که دل‌سوز اند، نگذارند معیارهای الهی در جامعه عوض شود. اگر معیارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است که انسان باتقوایی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، باید خونش ریخته شود. اگر زرنگی و دست‌وپاداری در کار دنیا و پشت‌هم‌اندازی و دروغ‌گویی و بی‌اعتنایی به ارزش‌های اسلامی ملاک قرار گرفت، معلوم است که کسی مثل یزید باید در رأس کار قرار گیرد و کسی مثل عبیدالله، شخص اوّل کشور عراق شود. همۀ کار اسلام این بود که این معیارهای باطل را عوض کند. همۀ کار انقلاب ما هم این بود که در مقابل معیارهای باطل و غلط مادّىِ جهانی بایستد و آن‌ها را عوض کند.

 

 دنیای امروز، دنیای دروغ، دنیای زور، دنیای شهوت‌رانی و دنیای ترجیح ارزش‌های مادّی بر ارزش‌های معنوی است. این دنیاست! مخصوص امروز هم نیست. قرن‌هاست که معنویّت در دنیا روبه افول و ضعف بوده است. پول‌پرست‌ها و سرمایه‌دارها تلاش کرده‌اند که معنویّت را از بین ببرند. صاحبان قدرت، یک نظام و بساط مادّی‌ای در دنیا چیده‌اند که در رأسش قدرتی از همه دروغ‌گوتر، فریب‌کارتر، بی‌اعتناتر به فضایل انسانی و نسبت به انسان‌ها بی‌رحم‌تر، مثل قدرت آمریکاست. این می‌آید در رأس و همین‌طور می‌آیند تا مراتبِ پایین‌تر. این، وضع دنیاست. انقلاب اسلامی، یعنی زنده کردن دوبارۀ اسلام؛ زنده کردن «إِنّ أَکرمکم عندالله أَتقیٰکم»(۲). این انقلاب آمد تا این بساط جهانی را، این ترتیب غلط جهانی را بشکند و ترتیب جدیدی درست کند. اگر آن ترتیبِ مادّىِ جهانی باشد، معلوم است که شهوت‌ران‌هاىِ فاسدِ روسیاه و گمراهی مثل محمّدرضا باید در رأس کار باشند و انسانِ بافضیلتِ منوّری مثل امام باید در زندان یا در تبعید باشد! در چنان وضعیتی، جای امام در جامعه نیست. وقتی «زور» حاکم است، وقتی «فساد» حاکم است، وقتی «دروغ» حاکم است و وقتی «بی‌فضیلتی» حاکم است، کسی که دارای فضیلت است، دارای صدق است، دارای نور است، دارای عرفان است و دارای توجّه به خداست، جایش در زندان‌ها یا در مقتل و مذبح یا در گودال قتلگاه‌هاست. وقتی مثل امامی بر سر کار آمد، یعنی ورق برگشت؛ شهوت‌رانی و دنیاطلبی به انزوا رفت، وابستگی و فساد به انزوا رفت، تقوی بالای کار آمد، زهد روی کار آمد، صفا و نورانیّت آمد، جهاد آمد، دل‌سوزی برای انسان‌ها آمد، رحم و مروّت و برادری و ایثار و ازخودگذشتگی آمد. امام که بر سرِ کار می‌آید، یعنی این خصلت‌ها می‌آید؛ یعنی این فضیلت‌ها می‌آید؛ یعنی این ارزش‌ها مطرح می‌شود. اگر این ارزش‌ها را نگه داشتید، نظام امامت باقی می‌ماند. آن‌وقت امثال حسین‌بن‌علی (علیه‌الصّلاة‌والسّلام)، دیگر به مذبح برده نمی‌شوند. اما اگر این‌ها را از دست دادیم چه؟ اگر روحیۀ بسیجی را از دست دادیم چه؟ اگر به جای توجّه به تکلیف و وظیفه و آرمان الهی، به فکر تجمّلات شخصی خودمان افتادیم چه؟ اگر جوان بسیجی را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را -که هیچ چیز نمی‌خواهد جز این‌که میدانی باشد که در راه خدا مجاهدت کند- در انزوا انداختیم و آن آدم پرروىِ افزون‌خواهِ پرتوقّعِ بی‌صفاىِ بی‌معنویّت را مسلّط کردیم چه؟ آن‌وقت همه چیز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصلۀ بین رحلت نبىّ اکرم (صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه) و شهادت جگرگوشه‌اش پنجاه سال شد، در روزگار ما، این فاصله، خیلی کوتاه‌تر ممکن است بشود و زودتر از این حرف‌ها، فضیلت‌ها و صاحبان فضایل ما به مذبح بروند. باید نگذاریم. باید در مقابل انحرافی که ممکن است دشمن بر ما تحمیل کند، بایستیم.

 

 پس، عبرت‌گیری از عاشورا این است که نگذاریم روح انقلاب در جامعه منزوی و فرزند انقلاب گوشه‌گیر شود. عدّه‌ای مسائل را اشتباه گرفته‌اند. امروز بحمدالله مسئولین دل‌سوز و علاقه‌مند و رئیس‌جمهور انقلابی و مؤمن بر سرِ کارند، و کشور را می‌خواهند بسازند. اما عدّه‌ای، سازندگی را با مادّیگرایی، اشتباه گرفته‌اند. سازندگی چیزی است، مادّیگری چیز دیگری است. سازندگی یعنی کشور آباد شود، و طبقات محروم به نوایی برسند.

 

 سال‌های سال، این کشور را ویران کرده‌اند. بعد از انقلاب هم، به‌وسیلۀ مهاجمین خارجی، هشت سال، همان کار را ادامه دادند. این کشور، باید ساخته شود. این سازندگی، تلاش لازم دارد. از پایان جنگ تا امروز، هنوز سه سال و اندی می‌گذرد. زمان زیادی از پایان جنگ تا امروز نگذشته است. یک بمب در یک‌جا بیفتد، یک لحظه ویرانگری است؛ اما ساختن همان ویرانه، چقدر طول می‌کشد!؟ فرض کنید ساختمانی، خانه‌ای، عمارت دو سه طبقه‌ای، در یک لحظه منفجر می‌شود؛ اما در یک لحظه، ساخته نمی‌شود. یک کشور را هشت سال ویران کردند. مگر شوخی است!؟ قبل از این، خاندان منحوس پهلوی -که لعنت خدا بر آن‌ها و بر کارگزاران و دستیاران‌شان، و لعنت خدا بر خانوادۀ قاجار و دستیاران‌شان باد- این مملکت را ویران کردند. بعد که انقلاب شد تا آن را بسازد، مگر دشمنان توانستند تحمّل کنند!؟ امروز اسناد همکاری آمریکا با عراق در جنگ تحمیلی علیه ما، در حال رو شدن است. ما آن روز می‌گفتیم؛ ما آن روز قاطعانه می‌گفتیم که شرق و غرب از عراق حمایت می‌کنند. اما یک عدّه کوته‌فکرهای داخلی، انکار می‌کردند و می‌گفتند به چه دلیل؟ بفرمایید؛ این هم دلیل! امروز اسناد خود آمریکایی‌ها را آمریکایی‌ها رو می‌کنند و معلوم می‌شود که در این چند سال، چه کمک‌های عظیمی به عراق کردند. شرق و غرب با یکدیگر همدست شدند؛ این جنگ را به راه انداختند و مملکت را ویران کردند. بعد از سال‌ها ویرانگرىِ حکّام فاسد پهلوی و قاجار و بعد از چند سال ویرانگرىِ جنگ، اکنون دولت جمهوری اسلامی، به کمک مردم و کارگزاران و متخصّصین و کاردان‌هایش، می‌خواهد این کشور را بسازد. این، کارِ یک روز و دو روز نیست؛ کار یک سال و دو سال هم نیست. این همه مراکز مادىّ از بین رفته، این همه امکان اشتغال نابود شده...! این‌ها چیزی نیست که ظرف مدت کوتاهی برگردد. این را می‌گویند «سازندگی». این، یک مجاهدت است، یک جهاد فی سبیل‌الله است. هر کس که در این مجاهدت شرکت کند، جهاد کرده است. کسی که در راه اداره و حفظ جامعۀ اسلامی -که یک واجب بزرگ است- گامی برداشته، خیلی باارزش است. اما آن طرف قضیه، مادّیگری است، مادّه‌پرستی است، دنیاطلبی است. آن، یک حرفِ دیگر است.

 

 سازندگی، کاری بود که علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌السّلام) داشت؛ که حتّی شاید در دوران خلافت هم -که حالا من این را تردید دارم. اما تا قبل از خلافت، قطعی است- با دست خود نخلستان آباد می‌کرد؛ زمین احیا می‌کرد؛ درخت می‌کاشت؛ چاه می‌کند و آبیاری می‌کرد. این، سازندگی است! دنیاطلبی و مادّیطلبی، کاری است که عبیدالله زیاد و یزید می‌کردند. آن‌ها چه وقت چیزی را به وجود می‌آوردند و می‌ساختند!؟ آن‌ها فانی می‌کردند؛ آن‌ها می‌خوردند؛ آن‌ها تجمّلات را زیاد می‌کردند. این دو را با هم اشتباه نباید کرد. امروز عدّه‌ای به اسم سازندگی خودشان را غرق در پول و دنیا و مادّه‌پرستی می‌کنند. این سازندگی است!؟ آنچه که جامعۀ ما را فاسد می‌کند، غرق شدن در شهوات است؛ از دست‌دادن روح تقوا و فداکاری است؛ یعنی همان روحیه‌ای که در بسیجی‌هاست. بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت‌های اصلی انقلاب زنده بماند.

 

 دشمن از راه اشاعۀ فرهنگ غلط -فرهنگ فساد و فحشا- سعی می‌کند جوان‌های ما را از ما بگیرد. کاری که دشمن از لحاظ فرهنگی می‌کند، یک "تهاجم فرهنگی" بلکه باید گفت یک «شبیخون فرهنگی» یک «غارت فرهنگی» و یک «قتل عام فرهنگی» است. امروز دشمن این کار را با ما می‌کند. چه کسی می‌تواند از این فضیلت‌ها دفاع کند؟ آن جوان مؤمنی که دل به دنیا نبسته، دل به منافع شخصی نبسته و می‌تواند بایستد و از فضیلت‌ها دفاع کند. کسی که خودش آلوده و گرفتار است که نمی‌تواند از فضیلت‌ها دفاع کند! این جوان بااخلاص می‌تواند دفاع کند. این جوان، از انقلاب، از اسلام، از فضایل و ارزش‌های اسلامی می‌تواند دفاع کند. لذا، چندی پیش گفتم: «همه امر به معروف و نهی از منکر کنند.» الآن هم عرض می‌کنم: نهی از منکر کنید. این، واجب است. این، مسئولیت شرعی شماست. امروز مسئولیت انقلابی و سیاسی شما هم هست.

(امام خامنهای – ۲۲ تیر ۱۳۷۱ – در دیدار با فرماندهان گردان‌های عاشورای بسیج مستضعفین)

پاورقی:

۱) مریم: ۵۹

۲) حجرات: ۱۳




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: شنبه 1397/06/24 - ساعت: 18:12

ما به جهاد فی سبیل الله عشق می‌ورزیم

بسم الله النّور

مقدمۀ نامۀ شهید سیّد مرتضی آوینی (ره)، خطاب به امام خامنه‌ای، در موضوع مشکلات برنامه سازی انقلابی در صدا و سیما؛ اواسط سال ۱۳۶۸.

 

خدمت رهبر معظم انقلاب اسلامی، نائب امام عصر (عج) حضرت آیت الله [العظمی امام] خامنه‌ای، ایدكم الله تعالی بتأییداته الخاصه.

سلام علیكم و رحمة الله و بركاته.

امتثال امر فرصتی برای عرض ارادت در این مرقومه باقی نمی‌گذارد، لذا حقیر مستقیماً با استمداد از فضل بی‌منتهای رب العالمین، وارد در اصل مطلب می‌شوم، بعد از عرض این مختصر كه:

ما با حضرت‌عالی به عنوان وصی امام امت (ره) و نایب امام زمان (عج) تجدید بیعت كرده‌ایم و تا بذل جان در راه اجرای فرامین شما ایستاده‌ایم؛ همان‌گونه كه پیش از این دربارۀ امام امت (ره) بوده‌ایم و بسیارند هنوز جوانانی كه عشق به اسلام و شور رضوان حق، آنان را در میدان انقلاب نگاه داشته است، با همان شوری كه پیش از این داشته‌اند.

خدا شاهد است كه این سخن از سر كمال صدق و از عمق قلوب همان جوانانی سرچشمه گرفته است كه در تمام این هشت سال، بار جنگ را بر شانه‌های ستبر خویش كشیدند. ما به جهاد فی سبیل الله عشق می‌ورزیم. و این امری است فراتر از یك انجام وظیفۀ خشك و بی‌روح.

این سخن یك فرد نیست، دست جماعتی عظیم است كه به سوی حضرت شما دراز شده تا عاشقانه بیعت كند!

بسیارند كسانی كه می‌دانند شمشیر زدن در ركاب شما برای پیروزی حق، از همان ارجی در پیشگاه خدا برخوردار است كه شمشیر زدن در ركاب حضرت حجت (عج) و نه تنها آماده كه مشتاق بذل جان هستند. سر ما و فرمان شما.

كمترین مطیع شما سید مرتضی آوینی.

***

 

دستخط مبارک امام خامنه‌ای بر قرآن اهدایی به خانوادۀ شهید آوینی




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: پنجشنبه 1397/06/15 - ساعت: 15:25

فتنه شاید روزگاری رئیس جمهور بوده باشد !

بسم الله النّور


غزلی با موضوع «فتنه» که مهدی جهاندار شاعر متعهد و بابصیرت از استان اصفهان، در محضر امام خامنه ای قرائت کرد و مورد تشویق معظم له قرار گرفت:


فتنه شاید روزگاری اهل ایمان بوده باشد

آه این ابلیس شاید روزی انسان بوده باشد


فتنه شاید در لباس میش، گرگی تیز دندان

در لباسی تازه شاید فتنه چوپان بوده باشد


فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی؛

فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد


فتنه شاید در صف صفِین می جنگیده روزی

فتنه شاید در زمان شاه، زندان بوده باشد!


فتنه شاید با امام از کودکی همسایه بوده

یا که در طیّارۀ پاریس - تهران بوده باشد


فتنه شاید تابی از زلف پریشان نگاری

فتنه شاید خوابی از آن چشم فتّان بوده باشد


فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت؛

وا مصیبت! فتنه شاید از رفیقان بوده باشد


ذرّه ای بر دامن اسلام ننشیند غباری

نامسلمانی اگر همنام سلمان بوده باشد


دورۀ فتنه است آری، می شناسد فتنه ها را

آنکه در این کربلا عبّاسِ دوران بوده باشد


فتنه خشک و تر نمی داند خدایا وقت رفتن

کاشکی دستم به دامان شهیدان بوده باشد


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  ü     وقتی شاعر این بیت را خواند: «فتنه شاید کنج پستوی کسی لای کتابی/ فتنه لازم نیست حتماً در خیابان بوده باشد»؛ امام خامنه ای و تمام حاضران او را تحسین کردند.


  ü     وقتی شاعر این مصرع را می خواند: «فتنه شاید اینکه دارد شعر می خواند برایت»؛ آقا سخن شاعر را قطع کرده، فرمودند: «خدا نکند»!

  ü     امام خامنه ای در پایان فرمودند: «آفرین، آفرین. بسیار بسیار خوب ، خیلی خوب، خیلی خوب، از همه جهت خوب بود».




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1397/05/30 - ساعت: 04:57

تجلی عرفان امام حسین (ع) در دعای عرفه

بسم الله النّور

 

شخصیت درخشان و بزرگوار امام حسین علیه‌السّلام دو وجهه دارد: یک وجهه، همان وجهه‌ى جهاد و شهادت و توفانى است که در تاریخ به راه انداخته و همچنان هم این توفان با همه‌ى برکاتى که دارد، برپا خواهد بود؛ که شما با آن آشنا هستید! یک بعد دیگر، بعد معنوى و عرفانى است که بخصوص در دعاى عرفه به شکل عجیبى نمایان است. ما مثل دعاى عرفه کمتر دعایى را داریم که سوز و گداز و نظم عجیب و توسّل به ذیل عنایت حضرت حق متعال بر فانى دیدن خود در مقابل ذات مقدّس ربوبى در آن باشد؛ دعاى خیلى عجیبى است!

 

   دعاى دیگرى مربوط به روز عرفه در صحیفه‌ى سجادیه هست، که از فرزند این بزرگوار است. من یک وقت این دو دعا را با هم مقایسه مى‌کردم؛ اوّل دعاى امام حسین را مى‌خواندم، بعد دعاى صحیفه‌ى سجّادیه را. مکرّر به نظر من این طور رسیده است که دعاى حضرت سجّاد، مثل شرح دعاى عرفه است. آن، متن است؛ این، شرح است. آن، اصل است؛ این، فرع است. دعاى عرفه، دعاى عجیبى است. شما عین همین روحیه را در خِطابى که حضرت در مجمع بزرگان زمان خود - بزرگان اسلام و بازماندگان تابعین و امثال اینها - در منى ایراد کردند، مشاهده مى‌کنید. ظاهراً هم متعلّق به همان سال آخر یا سال دیگرى است - من الان درست در ذهنم نیست - که آن هم در تاریخ و در کتب حدیث ثبت است.

 

   به قضیه‌ى عاشورا و کربلا برمى‌گردیم. مى‌بینیم این‌جا هم با این‌که میدان حماسه و جنگ است، اما از لحظه‌ى اوّل تا لحظه‌ى آخرى که نقل شده است که حضرت صورت مبارکش را روى خاک هاى گرم کربلا گذاشت و عرض کرد: «الهى رضاً بقضائک و تسلیماً لأمرک»، با ذکر و تضرع و یاد و توسّل همراه است. از وقت خروج از مکه که فرمود: «من کان فینا باذلاً مهجته موطناً على لقاءاللَّه نفسه فلیرحل معنا»، با دعا و توسل و وعده‌ى لقاى الهى و همان روحیه‌ى دعاى عرفه شروع مى‌شود، تا گودال قتلگاه و «رضاً بقضائک» ِ لحظه‌ى آخر. یعنى خود ماجراى عاشورا هم یک ماجراى عرفانى است. جنگ است، کشتن و کشته شدن است، حماسه است - و حماسه‌هاى عاشورا، فصل فوق‌العاده درخشانى است - اما وقتى شما به بافت اصلى این حادثه‌ى حماسى نگاه مى‌کنید، مى‌بینید که عرفان هست، معنویّت هست، تضرّع و روح دعاى عرفه هست. پس، آن وجه دیگر شخصیت امام حسین علیه‌السّلام هم باید به عظمت این وجه جهاد و شهادت و با همان اوج و عروج، مورد توجه قرار گیرد. ...

***

(از بیانات امام خامنه‌ای در دیدار با گروه کثیرى از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامى به مناسبت روز پاسدار - ۱۳۷۶/۹/۱۳)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1397/04/8 - ساعت: 14:00

سخنی با بازدیدکنندگان ارجمند

بسم الله النّور

 

سلام علیکم و رحمة الله؛

با سپاس و تقدیر از عزیزانی که در این وبلاگ حضور می‌یابند، نکاتی را به عرض می‌رسانم:

 

۱-     نام این وبلاگ تغییر کرد، خیلی وقت بود که باید این اتفاق می‌افتاد! خیلی از دوستان می‌دانند که این حقیر بیش از ۱۰۰۰ وبلاگ دارم و زمان‌هایی بوده است که روزانه حدود ۲۰ وبلاگ را به روز می‌کردم.

در چنان شرایطی، نام این وبلاگ «داستان نویس اصول‌گرا» شد تا محتوایش ادبیات داستانی باشد؛ اما به مرور تصمیم بر این شد که این وبلاگ منحصر به موضوع ادبیات داستانی نباشد. وقتی که این اتفاق افتاد، به صورت طبیعی باید اسم وبلاگ تغییر می‌کرد، اما تا امروز سر جای خودش بود.

 

۲-     این‌جانب بر نوشتن در وبلاگ اصرار دارم! بُرد وبلاگ را از سایت بسیار بیشتر می‌دانم، مضاف بر این‌که تعداد وبلاگ‌های یک نویسنده قابل کم و زیاد شدن و تعطیل شدن در مواقع لازم است.

شبکه‌های اجتماعی نیز آن قدر ارزش ندارند که کسی مستقلاً به خاطر آن‌ها بنویسد، مگر این‌که کسی وبلاگ یا سایت داشته باشد و برخی از مطالبش را در شبکه‌های اجتماعی نیز بازنشر دهد.

مطالب در شبکه‌های اجتماعی قابل جست‌وجو (سرچ) نیست و اگر کسی صرفاً برای شبکه‌های اجتماعی بنویسد، بعد از مدتی مطالبش در چاه ویل آن شبکه‌ها گم و به دست فراموشی سپرده خواهد شد.

 

۳-     اجازه می‌خواهم از تمام عزیزانی که مطالب این حقیر را دنبال می‌کنند و با نقد و نظر و روحیه بخشی، بنده نوازی می‌کنند، تشکر کنم.

 

۴-     می‌دانم و متوجه شده‌ام که گاهی برخی بزرگان هم سری به این وبلاگ می‌زنند. خاضعانه از ایشان تشکر می‌کنم و از محضرشان طلب دعای خیر دارم.

 

۵-     گاهی نیز عزیزانی که شایستۀ لقب آقازادگی هستند قدم رنجه می‌کنند؛ ضمن تشکر از ایشان، خواهش می‌کنم که بخش نظرات این وبلاگ را محلی برای آزمودن این حقیر و تحلیل‌های روان‌شناسانه قرار ندهند؛ چرا که اساساً فضای مجازی بستر مناسبی برای ارزیابی دقیق نویسندگان نیست.

 

۶-     بنده به صورت روزانه یا هفتگی با هجمه و توهین ضدانقلاب و معاندین نظام و ولایت مواجهم و طبیعی است که در ضیق وقت، مجبورم چهرۀ تهاجمی به خود بگیرم.

از این رو گاهی برایم میسر نیست تا نظرات اختلافی را با صبر و سعه صدر فراوان تحویل بگیرم و مجبورم در کمترین زمان پروندۀ آن نظرات را ببندم و حرف آخر را اول بزنم.

 

۷-     به دشمنان، منافقان و وطن فروشانی که با انگیزۀ تأثیر گذاری بر این‌جانب به این‌جا می‌آیند، توصیه می‌کنم که وقت خود را تلف نکنند، چون هر چه بیشتر تلاش کنند، بیشتر سرخورده و سرشکسته خواهند شد.

این حقیر با بصیرت و شجاعت کامل، مطیع امر امام خامنه‌ای هستم و آرزو و افتخارم این است که جان ناقابل خویش را در رکاب ایشان، تقدیم حضرت دوست کنم.

«گر دلارام می‌زند شمشیر، سرببازیم و رخ نگردانیم».

 

و السلام علینا و علی عباد الله الصالحین.

 

کمترین بسیجی:

امیر عباس جعفری مقدم

۸ تیر ۱۳۹۷




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1397/03/4 - ساعت: 05:19

چگونه از کالای ایرانی حمایت کنیم ؟

بسم الله النّور

 

بعضی‌ها گمان می‌کنند که خرید کالای باکیفیت ایرانی نامش «حمایت» است؛ در صورتی‌که حمایت از کالای ایرانی یعنی این که اگر کالای ایرانی کیفیت پایینتری هم داشت بخریم تا آن تولید کننده رشد کند، وگرنه لازم نبود بگوییم حمایت از کالای ایرانی، میگفتیم حمایت از کالای بهتر. به عبارت دیگر، حمایت به این معنی است که مصرف کننده در رشد تولید کننده نقش داشته باشد.


اگر هم یک تولید کننده عمداً و به قصد سودجویی کالای بی کیفیت تولید کند، وظیفۀ دستگاههای نظارتی است که رسیدگی و برخورد کنند؛ وظیفۀ من و شما حمایت است.

 

این را هم اضافه کنم که اگر چه خیلی از کالاهای ایرانی کیفیتی مطلوب و قابل رقابت با نمونه‌های خارجی دارند، اما به خاطر نگاه غلط دولتمردان ما در سالهای گذشته، کشور عزیزمان در بسیاری از صنایع ضعفهای بنیادی دارد و اگر منتظر شویم تا همۀ تولیدکنندگان در همۀ عرصه‌ها به سطح رقبای خارجی برسند و سپس به خرید کالاهای برتر بپردازیم، هیچ وقت به این مهم دست پیدا نخواهیم کرد، چون اساساً بدون حمایت مصرف کنندگان، تولید کنندگان رشد نمیکنند و به قول فوتبالی‌ها، وقتی تیم عقب است، بیش از هر زمان دیگر، نیز به حمایت هواداران دارد.

 

بر این اساس، وقتی که مسیر  پیشرفت کشور، «اقتصاد مقاومتی، تولید ملّی و حمایت از کالاهای ایرانی» است، باید در مواردی که کالای ایرانی کیفیت پایینتری دارد نیز آن را بخریم تا تولیدکننده تقویت شود و بتواند در آینده با تولیدکنندگان بین المللی رقابت کند.

 

اگر یک تولید کنندۀ ایرانی، کالایی با کیفیت برتر تولید کند، خرید آن کالا نه هنر است و نامش حمایت می باشد ؛ حمایت واقعی به این معنی است که اگر کالای ایرانی کیفیت پایین‌تری دارد نیز شما آن را بخرید تا در ارتقای تولید کننده سهیم شوید.

 

همچنین همه باید مراقب باشند که ناخواسته با نواهای مسموم منافقان و وطن فروشان همراه نشوند. شایان ذکر است که چون وطن فروشان و منافقان که سر در آخور بیگانه دارند، نمی‌توانند به صورت علنی و آشکار بگویند کالای ایرانی نخرید تا کشور ضعیف شود، بلکه عبارت به ظاهر درستی را بیان می‌کنند و معنای باطلی از آن قصد می‌کنند؛ به فرمایش حضرت امیر (علیه السلام): کلمة حق یراد بها الباطل.

وطن‌فروشان چون خجالت می‌کشند مستقیماً بگویند کالای ایرانی نخرید، می‌گویند کالای بی‌کیفیت داخلی نخرید و سپس در فاز بعدی تبلیغ می‌کنند که تمامی کالاهای ایرانی بی‌کیفیت و کالاهای دشمنان ما باکیفیت هستند؛ بدین‌گونه، معنی حرف‌شان این می‌شود که به هیچ وجه کالای ایرانی نخرید.

 

به امید نگاه ملی به پیشرفت کشور با حمایت دل سوزانه از تولیدکنندگان داخلی.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: شنبه 1397/02/1 - ساعت: 02:38

سال تحویل مهمان شهید آوینی بودم

بسم الله النّور

 

سلام و ادب و ارادت خدمت همۀ عزیزانی که مطالب این وبلاگ را دنبال می‌کنند.

 

سال تحویل ۱۳۹۷ را سر مزار سیِّد شهیدان اهل قلم و مهمانِ مهندس سیدمرتضی آوینی بودم و خدا را شکر می‌کنم که امسال چنین توفیقی را نصیبم کرد.


قبل از سال تحویل، خود را به مرقد مطهر امام خمینی(ره) رساندم و بعد از قرائت چند سوره از قرآن عظیم، با رسیدن اذان مغرب، نماز مغرب و عشاء را به صورت فرادی(!) پشت سر حاج سیدحسن مصطفوی خواندم. سیدحسن برای سخن‌رانی آماده می‌شد که مرقد را به مقصد مزار شهید آوینی ترک کردم.


در راه رسیدن به مزار شهید آوینی، صدای مراسمی را که از بلندگو پخش می‌شد، می‌شنیدم. به سخن‌رانی نرسیدم، اما دعای توسّل در گلزار شهدا و در کنار مزار شهید آوینی که به سال تحویل ختم شد، حس و حال بسیار مطبوعی داشت.

 

بعد بلافاصله با قطار عازم پابوسی سلطان حضرت علی بن موسی‌الرضا (علیه الاف التحیة و الثناء) شدم.

به قول سیدحمیدرضا برقعی:

اگر سلطان رضا باشد ملالی نیست می‌گویم

که من یک شاعر درباری‌ام مداح سلطانم

 

در قطار نیز حاج احمد متوسلیان (ایستاده در غبار) مهمان ما بود. وقتی به حرم مطهر رسیدم، دقایقی تا اذان ظهر باقی بود و این‌گونه بود که پس از عرض ادبی مختصر خدمت حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) ابتدا خود را به صف جماعت رساندم و سپس بدون از دست دادنِ وقت، برای بیعت با نایب برحق امام زمان(عج)، راهی شبستان شدم.

 

خدا نیاورد آن روزی را که بندۀ حقیر سال را بدون بیعت با ولی فقیه آغاز کنم.

 

بار دیگر سال 1397 (سال حمایت از کالای ایرانی) را خدمت همۀ دوستان تبریک عرض می‌کنم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1397/01/21 - ساعت: 02:24

دو اشتباه رایج

بسم الله النّور

 

۱-        یکی از اشتباهات رایج این روزها این است که بعضی‌ها «مدیریت اجرایی کشور» یعنی دولت را با «کلیّت نظام»، یکی فرض می‌کنند. یعنی وقتی دولت از پس وعده‌های دروغین خود برنمی‌آید و وقتی مسیر را اشتباه می‌رود و روز به روز وضع معیشت مردم بدتر می‌شود، خیلی‌ها این ناکارآمدی را به «نظام» نسبت می‌دهند؛ غافل از این‌که بی‌عرضگی متعلق به دولت است.

۲-        اشتباه دیگر این است که بعضی‌ها گمان می‌کنند چون مردم با فشار اقتصادی مواجه هستند، این نظام با خطر مواجه است؛ این اشتباه را در درجۀ نخست دشمنان بیرونی دارند و در درجۀ بعد کسانی که در داخل با دشمن همنوا هستند، دچار چنین توهمی می‌باشند؛ و دست آخر برخی از دل‌سوزان نظام نیز دچار همین اشتباه هستند؛ در حالی که مردم دل‌بستۀ ولایت هستند و همیشه سربزنگاه‌ها نگاه‌شان به امر رهبر معظم انقلاب است و از نظام و آرمان‌ها دفاع خواهند کرد. به نظر بنده اگر دل‌سوزان و خواص هیچ تلاشی هم انجام ندهند، یک انرژی مرکزی در متن امت وجود دارد، که ظرف یکی دو سال آینده، خود به خود آب رفته به جوی باز خواهد گشت و مردم دست از دنیاطلبی برمی‌دارند و در انتخابات بعدی، یک رئیس جمهور مکتبی و ولایی را انتخاب خواهند نمود.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: شنبه 1397/01/18 - ساعت: 19:09

این ۳۰۰ نفر خود را بسیجی نمی‌دانند

اخیراً نامه‌ای از فرقۀ احمدی‌نژادیسم خطاب به امام خامنه‌ای منتشر شده است که ۳۰۰ اسم زیر آن درج شده است، برخی به غلط این افراد را بسیجی خوانده‌اند، اما این‌گونه نیست.

اگر کسی متن نامه را بخواند، خواهد دید که نویسندگان نامه از بسیج اعلام برائت کرده اند.

نویسندگان این نامۀ منافقانه، در مورد بسیج نوشته‌اند: «بسیج عزیزمان که قرار بود محل مشارکتِ فعال و واقعیِ مردم در انقلاب بوده، و با ساختاری پایین به بالا، ضامن و ناظرِ مردمی و آرمانی ماندن حکومت‌مان و موتورِ محرکِ فداکار آن باشد، اما امروز نقشی ابزاری پیدا کرده و تقریباً به بخشِ پایین‌دستِ حزبی سیاسی و کم‌نسبت با مردم تبدیل شده است. تفوقِ ساختارها و نگاه‌های نظامی و بالا به پایین و رویکردهای اساساً غلط، از بسیج، مجموعه‌ای بی‌نشاط، کم‌عمق، ضعیف، و بدون ابتکارِ عمل ساخته که حتی امکانِ هرگونه حرکتِ جدی و مستقلِ مردمی را به بخش‌های زنده‌ی بدنه‌ی خود نیز نمی‌دهد. در واقع در شرایطی که متأسفانه از شکل‌گیری سندیکاها و هرگونه سازمانِ مردم‌نهادِ واقعی و موثر در کشور جلوگیری می‌گردد، بسیج نیز استحاله شده و بدین ترتیب امکانِ نقش‌آفرینیِ مردمی در امور کشور سلب گردیده است».


در این نامه به روش دشمنان نظام و ضدانقلاب فراری، تمام ارکان نظام زیر سؤال رفته و سیاه نمایی شده است؛ از جمله در بخشی از آن، همان گونه که مشاهده میفرمایید، نقش «سازمان بسیج مستضعفین» را ابزاری و کم‌نسبت با مردم نمایانده است و همچنین تهمت‌های دیگری را نیز به این نهاد انقلابی روا داشته‌اند که موجب خوش‌حالی دشمنان و منافقان شده است.



با این حساب، وقتی نویسندگان این نامۀ منافقانه به صراحت از بسیج اعلام برائت کرده‌اند و وقتی این نامه موجب خوش‌حالی کثیف‌ترین منافقان روزگار شده است، بسیجی خواندن نویسندگان نامه از اساس باطل و خنده‌دار است.

 

صرف نظر از این‌که صاحبان تمامی این ۳۰۰ اسم، از درج نام خود باخبر بوده‌اند یا خیر و اگر باخبر بوده‌اند، در چه شرایطی به ذکر نام خود رضایت داده‌اند و آیا قبل از انتشار، از محتوای نامه مطلع بوده‌اند یا خیر؛ این‌جانب از انتشار چنین نامۀ منافقانه‌ای، به هیچ وجه تعجب نکردم.

همراهان این وبلاگ در سال‌های اخیر، مکرر شاهد پیش‌بینی‌های سیاسی نگارنده بوده‌اند، که به لطف خدا همۀ آن پیش‌بینی‌ها محقق شده‌اند؛ از جمله در تاریخ 25 فروردین سال گذشته که حدود دو ماه تا انتخابات ریاست جمهوری زمان باقی بود، در مورد احمدی نژاد نوشتم:

«پرسش بعدی این است که بعد از شکستِ احمدی نژاد چه اتفاقی خواهد افتاد و آیا او به قانون تمکین می کند یا جماعتی را به کف خیابان خواهد کشاند؟ در پاسخ باید عرض شود که بنده معتقدم اگرچه ممکن است احمدی نژاد کمی شلوغ کند، اما او در این مقطع فتنه انگیزی نخواهد کرد. همان گونه که عرض کردم زاویه احمدی نژاد با ولایت روز به روز بیشتر می شود و اکنون به حدی نرسیده که به فتنه ای علیه نظام دامن بزند. بنده گمان می کنم که اگر عمری از او باقی باشد و اگر مسیر سیاسی خود را اصلاح نکند، شاید 5-4 سال بعد این اتفاق بیفتد ». [لینک]


انتشار این نامۀ منافقانه شاهد دیگری بر عزم احمدی نژاد برای فتنه در سال‌های آینده است و اگر این اتفاق بیفتد، احمدی نژاد نیز مانند دیگر کسانی که در مقطعی از قطار انقلاب پیاده شدند و سقوط کردند، در اردوگاه منافقان و دشمنان سکنی خواهد گزید، و قطار نظام با راهبری نایب برحق امام زمان(عج) با پشتیبانی مردم به راه خود ادامه خواهد داد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1397/01/17 - ساعت: 04:52

امام خامنه ای از زبان برادر - قسمت چهارم (آخر)

پیش‌درآمد: سیدمحمدحسن خامنه‌ای برادر کوچک‌تر مقام معظم رهبری، برای مردم چندان شناخته شده نیست.  ایشان همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیتۀ مشترک (که الان با نام موزۀ عبرت شناخته می‌شود) در اسارت ساواک بوده‌اند. ایشان نیز مثل دیگر اعضای خانوادۀ شریف امام خامنه‌ای، ناگفته‌های زیادی از سبک زندگی و اندیشۀ‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقام معظم ولایت دارد که طبیعتاً در بیان همۀ آن‌ها و در شرح برجستگی‌های شخصیتی امام خامنه‌ای، محذوراتی دارد؛ آنچه در این مجال می‌خوانید، قسمت چهارمِ بخش‌هایی از مصاحبۀ مفصل پایگاه مثلث با برادر کوچک امام خامنه‌ای است.



امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت اول [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]


✳ یعنی فامیل هم که به منزل ایشان می‌روند همین طور است؟

✅   بله، فقط یک خورشت. یعنی تجملات مطلقا. تجملات و بی‌تکلف‌بودن غیر از این نمی‌تواند باشد. یک وقت شما برایتان آشپزخانه‌تان همیشه کباب و بگیر‌و‌ببند و گرم بوده‌، یک وقت نه، اصلا بند این چیزها نبودید. به فکر این چیزها نبودید که حالا چون ما این‌جا ریاست‌جمهوری شدیم، باید این‌طوری باشد؛ نه. یعنی اصلا این قضیه نیست که ایشان تشریفات؛ یک تشریفات ویژه‌ای دارد برای خودش که آن تشریفات برای ایشان نیست، برای جایگاه است که آن جدا است. محافظان، خودی، بگیر‌و‌ببند و حتی اتومبیل، یعنی حتی اتومبیل هم مربوط به ایشان نمی‌شود. ایشان همین است، ایشان همین است که می‌بینید. غیر از این‌که شما می‌بینید، همین است. یعنی سعی در این‌که حتما دمپایی فلان مدل باشد، نه. سعی در این‌که حتما مثلاً فرض کنید فرش داشته باشد، نه. همین الان واقعا در خانه‌شان گلیم است، موکت است در کتابخآن‌های که است، اندرونش هم اگر پایین خانه است، آن هم همین است. ایشان مبل ندارند، در آشپزخانه‌شان احتمالا از این صندلی‌های پلاستیکی است که پایین دیدید گوشه پارکینگ که من خریدم و‌ فرستادم برایشان. خودشان حاضر نبودند حتی آن را هم بخرند، چون برای شخصی‌شان را که نمی‌گویند ریاست‌جمهوری یا دفتر رهبری بخرند، باید از جیبشان بخرند؛ نمی‌خواست بخرد. یعنی صندلی‌اش صندلی معمولی‌ای است. حالا آن صندلی این‌طوری است که من هم تهران دارم از این صندلی‌های این‌طوری، من چهار تا از آن را دارم. همان پشت حسینیه هم که شما می‌بینید آن صندلی‌ها را می‌گذارند، آن‌ها هم صندلی پلاستیکی است که برای دفتر است. مبل‌هایشان هم مبل‌های ساده‌ای است. ایشان یک نکته‌ای را هم گفته‌اند که ما مثلاً روی همین مبل‌ها، نشستیم، بلند شدیم، از زمان ریاست‌جمهوری تا الان، طوری شده؟ این طوری شده خیلی مهم است، این لغت طوری شده را ما باید این را بدانیم. مثلاً من این‌طوری نشستم، طوری شده؟ نه. من این‌ها را جلوی شما گذاشتم، جلوی خودم هم گذاشتم، از شما متمول‌تر، متمکن‌‌تر، پولدارتر این‌جا نشسته، همین‌طور بوده؛ به آقای آجرلو که ارادت داریم، باز هم همین است. قبلش هم که این را برای من نیاورده بودند، در آن سینی بود، پیاله‌های چینی داشتم، همین‌ها را در آن می‌گذاشتم و می‌آ‌وردم. آقا هم همین‌طوری است. شما اگر بروید در خآن‌هاش، احساس این را نمی‌کنید که خانه یک مقام درجه یک جهان اسلام، نه جهان ایران، جهان اسلام؛ آن سر دنیا ایشان مرید دارد، آن سر دنیا فلان دارد، یک این‌طوری بکند ایشان، هزار تا راک فلر از دستش می‌ریزد، اما همه این‌ها است، برای خودش نیست. من تهران اوایل در سال 72-71 فرش خریده بودم، الان فرش‌هایش هست. دو تا قالی سه در چهار از مشهد خریده بودم قسطی 700 هزار تومان. مدت‌ها خجالت می‌کشیدم خانواده اخوی را دعوت کنم؛ آقا که جای خود دارد. بچه‌ها را دعوت کنم که بگویند عمو فرش خریده، فرش و مبل. واقعا خجالت می‌کشیدم. احساس شرمندگی می‌کردم؛ البته از این‌ها احساس شرمندگی نمی‌کنم، چون این‌ها حساب و کتابشان به شما می‌گویم؛ آن را که داده، این را که داده، این را که داده، نرفتم بخرم مثلاً.

 

✳ با کدام یک از آقازاده‌های رهبری بیشتر معاشرت دارید؟

✅   من با هیچ کدام به تنهایی معاشرت ندارم. آن‌ها هر وقت می‌آیند، سه، چهار تایی با هم می‌آیند که تهران خانه‌مان، که دعوت کنیم، قرار بگذاریم، چه این‌جا که بیایند مشهد، قرار بگذاریم و خیلی مقید هستند، خیلی احترام می‌کنند، خیلی محبت دارند. هر چقدر بزرگ‌تر باشند، درجه‌شان بیشتر است.

 

✳ سن‌و‌سال من نرسیده که امام را در زمان حیاتشان بفهمم، ولی آنچه که شنیدم یا مثلاً دیدم، یا مثلاً خواندم در جاهای مختلف، فکر می‌کنم عنصر شجاعت مهم‌ترین چیزی است که حضرت آقا را شبیه امام می‌کند. مثلاً، در بدترین شرایطی که همه گفتند می‌خواهند حمله کنند به کشورمان، حضرت آقا گفتند که غلط می‌کنند بزنند، نمی‌توانند بزنند. یا مثلاً همان جمله معروفشان که خیلی هم در برهه خیلی حساسی هم گفتند که دوران بزن و دررو تمام شده؛ این شجاعت انگار هر چقدر هم زمان می‌گذرد، خودش را بیشتر نشان می‌دهد.

✅  این را شما اسمش را شجاعت می‌توانید بگذارید، اما همان نتیجه خلوص و ایمان و یقین است. ایشان به مرحله‌ای به نظر من از مراحل انسانیت رسیده که «ان تنصروا الله ینصرکم و یثبت اقدامکم»؛ یعنی ایشان به این آیه ایمان دارد. ببینید، این خیلی مهم است. شما اگر مشهدی باشید، هفته‌ای یک بار حرم می‌روید. اگر در مشهد کسی را در بهشت‌زهرا(س) یا بهشت‌معصومه(س) یا بهشت‌رضا(ع) فامیل دور یا نزدیکی داشته باشید، سالی سه، چهار بار قبرستان می‌روید، مرده‌ها را می‌بینید، حال‌و‌هوای اطرافیان مرده‌های جدید را هم می‌بینید؛ دارند دفن می‌کنند، دارند می‌شورند، دارند می‌برند، دارند نماز می‌خوانند، دارند فاتحه می‌خوانند، دارند گریه می‌کنند، همه این‌ها را می‌بینید. همان لحظه ناراحت هستید. خوش به حال کسی که همان لحظه بگیرد، چون همان لحظه توبه کرده‌اند تمام کثافت‌کاری‌هایشان را. پایمان را می‌گذاریم در ماشین و می‌آییم به اولین پیچ نرسیده، چشممان به آلودگی شروع می‌شود، دهنمان به آلودگی شروع می‌شود. می‌پیچید جلویمان می‌گوییم ای فلان. ما می‌آییم بیرون، یادمان می‌رود. ایشان به آنچه که به مرحله یقین رسیده؛ من نمی‌گویم کسی را دیده، من نمی‌گویم الهام می‌شود، اما با فرمول قرآنی، با فرمول اعتقادی، کسی که خدا را یاری کند، حتما یاری می‌شود، شک نکنید.

 

✳ شما فرمودید در دوران زندان با آقا مرتضی نبوی بودید. غیر از آقا مرتضی با کدام یک از شخصیت‌های سیاسی حشر‌و‌نشر دارید؟

✅   من آقا‌مرتضی را هم الان زیاد نمی‌بینم. آقا‌مرتضی خآن‌هاش در ‌ترجمان است، معیری. خانه ما یک مقدار بالاتر یک آپارتمانی که دارم الان، در منیریه است، در همان نرسیده به میدان منیریه در ولیعصر(عج). خانه پدر‌خانم آقا‌حامد ما، حسین آقای محمدی که در دفتر آقا است، ایشان هم از رفقای قدیمی ‌و هم‌محلی ما هستند. با ایشان بوده، با ضرغامی، با چند تای دیگر هنوز با هم هم‌محلی هستند. من در روضه‌ها آقا‌مرتضی را زیاد می‌بینم که آن هم در موحد‌ی‌نیا است در ابوسعید، یعنی 300-200 متر فاصله دارد. ارتباط به این دلیل، نه این‌که من خانه‌شان بروم و بیایم، ولی هر دفعه که می‌بیند، انگار همان سال 53 است، ‌آنقدر که صمیمی ‌است.

 

✳ غیر از ایشان با چه کسی؟

✅   با هیچ کس. من با همه آشنا هستم، همه را می‌شناسم، ولی ببخشید، تحویل نمی‌گیرم، کاری ندارم به آن‌ها. ارادتی ندارم به آن‌ها. من با چپ و راست رفیق هستم. مثلاً فرض کنید یک وقتی یک جایی باشم؛ ما با همه سران فتنه رفیق بودیم. جز موسوی، من با آقای خاتمی همین‌طوری که با شما نشستم، همین‌طوری با آقای خاتمی می‌نشستیم. این افتخار نیست البته، می‌خواهم بگویم یعنی ارتباط داشتیم، مدیرکل ایشان بودم، رفاقت داشتیم با ایشان. آقای کروبی خیلی به من محبت داشت، خیلی، یعنی این‌طوری نبود؛ الان کروبی این‌طور شده  و مثل گذشته نیست. آن موقع‌هاوگرنه بد نبود.

 

✳ آقای موسوی چطور؟

✅   موسوی نه، خیلی به من مربوط نبود، از اول مربوط نبود. مثلاً در مجاهدین انقلاب. خیلی‌هایشان همکاران ما بودند و در وزارت ارشاد با هم رفیق هستیم. الان مثلاً یک وقت فرودگاهی یا یک جایی ببینیم، می‌نشینیم، همچنان که با جنابعالی نشستیم، با آن‌ها هم ممکن است بنشینیم، ولی من خیلی سعی می‌کنم خودم را نشان ندهم.

 

✳ شما به‌واسطه نسبتی که داشتید، تا به حال واسطه شدید برای حل مسئله‌ای یا اصلا ورود نکردید؟

✅   نه. من سعی کردم خدمت آقا کمتر چیزی ببرم و بیاورم. البته همسرم گاهی اوقات نامه می‌گیرد و می‌برد، اما من مخالفم.

 

✳ تحصیلات شما چیست؟

✅   من فوق‌دیپلم علوم انسانی هستم

 

✳ چطور شد رفتید در بحث سینما؟ پیشنهاد خودتان بود یا پیشنهاد دادند؟

✅   من این‌جا که می‌خواستم بروم تهران، مهدی فریدزاده، مدیر شبکه یک بود در زمان آقای محمد‌هاشمی. با من رفیق بود. گفته بود یا محمد هاشمی شنیده بود یا گفته بود، گفته بود که فلانی دارد از ارشاد می‌آید. گفته بود کجا می‌خواهد بیاید؟ برود صدا و سیما، برود بشود مدیر شبکه خراسان. گفته بود نه او کلاسش بالاتر است، دارد می‌آ‌ید تهران. گفته بود خب بیاید تهران، بیاید پیش ما. به من گفت، گفت محمدآقا این‌طوری گفته. گفتم ببین به آقای هاشمی شما بگو که من تازه رفتم نفت، یک ماه است، زشت است از این شاخه به آن شاخه بپرم. محمد‌آقا که با آقای آقازاده رفیق است، خودشان بین خودشان حل کنند. اگر می‌خواهد، من بیایم. ضمنا کجا؟ یک ناهار دعوت کرد. سه‌تایی نشستیم، ناهار هم خوردیم و صحبت کردیم و جوک گفتیم، خیلی لطیفه می‌گویم؛ من هم اهلش بودم، شوخی هم کردیم، برادر آقای هاشمی و برادر آقای خامنه‌ای، بالأخره هر دو یک‌جور بودیم. گفت بیا این‌جا مدیر امور مجلس باش. گفتم ببین من بیایم این‌جا بشوم معاون امور مجلس، باید با نماینده‌ها مچ بندازم. خب طبیعتا من برنده می‌شوم. اگر من برنده بشوم، می‌گویند برادر رئیس‌جمهور، برادر رهبر، اصلا دارند درو می‌کنند مملکت و صدا‌و‌سیما را. معلوم است ما زورمان به این‌ها نمی‌رسد؛ نماینده هم هستیم، اما زورمان نمی‌رسد. اگر خدای ناکرده یک وقت کسی این‌طوری کند دست ما را، می‌گویند این‌ها که این‌طوری باشند، آن‌ها هم مثل همین‌ها هستند. ارج و غرب، کلک و پر می‌ریزد، ضمن این‌که من بلد نیستم ارتباط و پاچه‌خواری نمایندگان را، روششان را می‌دانم چیست، اما بلد نیستم این کار را، برای من خوب نیست، من مدیر دفتری هم بلد نیستم. آقای آقازاده به من گفت بیا مدیرکل دفتر نظارتی شو. خیلی بدم آمد؛ اولا به من توهین بود؛ البته در وزارت نفت خیلی بالا است، می‌دانید که هرچه رانت و پانت دارد، آنجاست؛ همه‌کاره وزیر است در واقع. گفتم که نه، من روابط‌عمومی‌ام خوب نیست. گفت شما روابط‌عمومی‌تان خیلی خوب است که. گفتم بله، ارتباطم خوب نیست، من نمی‌توانم به نماینده زنگ بزنم و بگویم آقای آقازاده گفت. من خودم را باید بگویم. یکی برای من باید زنگ بزند. خلاصه یک مقدار به من برخورد. بنابراین نشد بروم آنجا. بعد به مهدی آقا فرید‌زاده گفتم ما نیامدیم، ما را در همین شوراها عضو کن. ما قدقدمان را در نفت می‌کنیم و یک حقوقی آن‌جا می‌گیریم، این‌جا هم در شورا باشد، می‌آییم. شدم عضو شورای برنامه‌ریزی شبکه یک؛ این از این‌جا شروع شد. همزمان عضو شورای بررسی فیلم و سریال شبکه یک هم شدم یک مدتی. تا آقای فرید‌زاده آمد ارشاد و شد معاون سینمایی در زمان آقای میرسلیم. آقای‌میرسلیم شد وزیر‌، آقای فرید‌زاده شد معاون سینمایی و فوری من را گذاشت در شورای فیلمنامه و سناریو باتوجه به آن سابقه‌ام و شش سال ارشادم. بعد یک رفیقی داشتیم او را گذاشت مدیرعامل سینمای جوان، من را گذاشت عضو هیات‌مدیره سینمای جوان. این سه تا سمت را من داشتم.

 

✳ شما چند بچه دارید؟

✅   چهار تا.

 

✳ بعد از ترور حضرت آقا، آقا را دیدید، خود آقا چه احساسی داشتند؟ و خود شما؟

✅   آقا که خیلی خوب بودند. من خودم خیلی ناراحت بودم. من آن‌وقت معاون آموزش و پرورش منطقه احمدآباد بودم در سال 60. ظهر داشتیم می‌آمدیم، برخلاف هر روز با مینی‌بوس اداره، سرویس. دیدیم مدام راننده و رئیس اداره دارند لوندی می‌کنند. مدام  می‌گفتند حسن‌آقا، آقا خامنه‌ای، فلان؛ من برنامه‌ام این بود که از آن‌جا که می‌آمدم، پیاده می‌شدم، یا من را می‌بردند میدان شهدای فعلی، از آن‌جا اتوبوس سوار می‌شدم، می‌رفتم سردخانه سام در جاده فردوسی. آن‌جا هیات‌مدیره بودم من. شرکت بود، یک سردخانه مشهد داشت، اهواز به ساری، من هیات‌مدیره آن شده بودم زمان شهید امیرزاده در سال 59. این مختصر بود، به دلیل رفاقتمان با آقای امیرزاده فقط نه به دلیل تخصص. می‌رفتم آنجا، نماز می‌خواندم، ناهار می‌خوردم، یک چرت مختصری می‌زدم، کارهای سردخانه را بازدید می‌کردم، سالن‌ها را که چه دارد، موتورخانه و انبارها را نگاه می‌کردم و یک حرفی می‌زدیم و یک جلسه‌ای و تقریباً کار هر روز من بود. آن روز این‌ها مدام گفتند آقای خامنه‌ای نمی‌خواهید بروید سردخانه؟ گفتم آقا چه‌کار دارید؟ می‌خواهم بروم. گفتند نه، پیاده شوید، برویم خانه. در واقع من را به‌زور پیاده کردند. من خانه پدر‌خانم خودم می‌نشستم در فلکه برق، میدان بسیج، پیاده شدم، اولین کوچه دست راست، کوچه گلچین. پیاده شدم و رفتم خانه، خانم من گفت این‌طوری شده است. حالا ساعت دو اخبار را گفته بودند، این‌ها شنیده بودند، رادیو را خاموش کردند که من نفهمم. نمی‌دانستند که من نمی‌دانم، من هم نمی‌دانستم. بعد به مادرم زنگ زدم و گفتم خانم چه شده؟ گفتند آره، این‌طور شده، فلانی این‌طور شده، ‌هادی آقا دارد می‌رود تهران.‌ هادی‌آقا آن روزش رفت. من نمی‌دانم چه موقع بود، صبر کردم، صبر کردم، ماه رمضان شد، بلند شدم و ماه رمضان رفتم که آن‌جا که رفتم در بیمارستان قلب، همین در اتاق بود آقا، خوب شده بودند و از آن حالت آنچنانی درآمده بودند. خیلی محبت کردند، پاسدارها دورشان نشستند و یک عکس گرفتند. به نظرم دور آن سفره من هم هستم. که آقای مقدم خیلی نگران بود، شب‌ها دعا می‌خواند، تا صبح یک ختم قرآن می‌خواند همین آقای سیدعلی مقدم. یک شب یا دو شب من بودم، برگشتم.

 

✳ آقا که رهبر شدند، شما در اولین دیداری که با آقا داشتید، چه فرقی دیدید با گذشته؟

✅   هیچی؛ هیچی به خدا.

 

✳ در یک جمله اگر بخواهید برادرتان را که رهبر انقلاب اسلامی هستند را بیان کنید، چه می‌گویید؟

✅ نمی‌دانم چه بگویم. یک انسان مخلص، یک بنده مخلص خدا به نظر من؛ باحقیقت، مخلص، همین اخلاصی که لغتش را شما گفتید. یک بنده مخلص، فقط وظیفه بندگی‌اش را ایشان به نظر من انجام می‌دهد.


امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت اول [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1397/01/17 - ساعت: 04:51

امام خامنه ای از زبان برادر - قسمت سوم

پیش‌درآمد: سیدمحمدحسن خامنه‌ای برادر کوچک‌تر مقام معظم رهبری، برای مردم چندان شناخته شده نیست.  ایشان همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیتۀ مشترک (که الان با نام موزۀ عبرت شناخته می‌شود) در اسارت ساواک بوده‌اند. ایشان نیز مثل دیگر اعضای خانوادۀ شریف امام خامنه‌ای، ناگفته‌های زیادی از سبک زندگی و اندیشۀ‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقام معظم ولایت دارد که طبیعتاً در بیان همۀ آن‌ها و در شرح برجستگی‌های شخصیتی امام خامنه‌ای، محذوراتی دارد؛ آنچه در این مجال می‌خوانید، قسمت سومِ بخش‌هایی از مصاحبۀ مفصل پایگاه مثلث با برادر کوچک امام خامنه‌ای است.

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت اول [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]





 شما در چه برهه‌ای خیلی دل‌تان برای آقا سوخت و احساس کردید خیلی مظلوم شدند؟

  ✅ آقا مظلوم نیستند. گفتند من مظلوم نیستم، نگویید این را.

 

 کجا احساس کردید خیلی به ایشان اجحاف شده است؟

✅   اجحاف هم نشده، بی‌معرفتی کردند، خب بی‌معرفتی را هر آدم بی‌معرفتی ممکن است انجام دهد. آقا مظلوم نیستند، آقا در اوج قدرت هستند. الان ایشان در اوج قدرت معنوی هستند. یک وقتی یکی آمد دفتر ما در تهران نشست، گفت حاجی چه وضعش است، فلان و... گفتم ‌آن‌قدر زیر و بر می‌کنی، این مملکت صاحب دارد. خدا شاهد است حداقل آن‌جا را روی اعتقاد گفتم، ممکن است الان تظاهر کنم، ولی آن‌جا با اعتقاد گفتم. گفتم این مملکت صاحب دارد، صاحبش هم امام زمان(عج) است. ما لیاقت نداریم، اما او معرفت دارد. مملکت ما را دارد اداره می‌کند. خداوکیلی من این را خیلی جاها گفتم و همه هم می‌دانند و چیزی نیست که من بگویم. این مملکت در انقلاب پیروز شد، بعد از چند روز غائله کردستان، گرگان، گنبد، خوزستان، تبریز، هر کدام این‌ها یک مملکت را چپه می‌کند. کودتا، حمله طبس، بنی‌صدر، غائله مرحوم شریعتمدار، دعوای انجمن‌های فلان و فلان، جنگ، جنگ هم هشت سال. 33 روزش یک مملکت را نابود می‌کند، 20 روز جنگ، یک هفته جنگ نابود می‌کند، دو سالش نابود می‌کند، پنج سالش نابود می‌کند، هشت سالش هیچ طوری نشد. یک وجب، یک سانت از خاکمان را ندادیم. این‌ها خیلی مهم است. امام فوت کرد، هیچ حرکتی انجام نشد. من روزی که امام فوت کردند، شب خبر داشتند که مریض هستند و بیمارستان و دعا و این‌ها. رادیوی من صبح خاموش بود، رفتم اداره ارشاد، نشستم، رادیو گفت. رادیو را روشن کردم، ساعت هفت و نیم بود. مادرم خدا بیامرز زنگ زد. گفت ننه تسلیت. با همین تعبیر. من واقعا دلم نمی‌آمد صندلی‌ام را ترک کنم. نمی‌دانستم من بلند‌شوم، چه می‌شود. آسمان به زمین آمده دیگر، امام مرده دیگر، مملکت صاحب ندارد. امروز سیزده بود، فردایش مجلس خبرگان تشکیل شد با آن مکافات، با آن مسائل و با آن بحث‌هایی که شهره خاص و عام بود. رهبر انتخاب شد، از پس‌فردایش مملکت هم قانون داشت و هم رهبر داشت. چند روز بعد هم رئیس‌جمهور تعیین شد. یعنی مثل این‌که شما حساب کنید یک وقتی آقا راجع به مرگ این مثال را می‌زدند. یعنی کسی که می‌میرد، اگر آدم درست و درمانی باشد، مثل این است که سوار است، دارد می‌آید و می‌آید و می‌آید، می‌رسد به جوی، این جوی مرگ است. می‌پرد و می‌رود آن طرف و ادامه دارد تا ابد. یعنی مرگ و مردن هلاکت و سختی و ناراحتی نیست. مثل پریدن از روی جوی است. در واقع مملکت بعد از رحلت امام مثل پریدن از روی جوی شد، بعد روز به روز هم قوی‌تر شد. اصلا شوخی ندارد، 40 روز است.   40 سال مانده است دیگر، دیگر از این ناب‌تر شما می‌خواهید؟ لیبی، عراق، افغانستان، یمن، مصر؛ در همه این‌ها انقلاب شد، نشد؟ کو الان؟ الان همه در بدبختی و بیچارگی و داعش و غیرداعش و جنگ و فلان هستند. الان در ایران امنیت که داریم حالا بماند، ممکن است آدم بله یک وقت یک تقی هم به توقی بخورد. مثل‌ ترقه‌بازی بچه‌ها که چهار نفر می‌آیند در خیابان. آن‌ها جدی هستند، برای مملکت مثل عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌بری. یارو مورچه را داشت می‌کشت، گفتند تو نشنیدی که فردوسی می‌گوید میازار موری که دانه‌کش است. گفت خب درست است، گفته موری که دانش‌کش است، این دانه دهنش نبود، من کشتم. دانه داشته باشد، من نمی‌کشم. یعنی واقعا این‌ها چیزی نیست، اما سخت است. حالا شما ببینید این چیزی نیست‌‌ و ما می‌بینیم چیزی نیست، اما باز هم یک لایه‌هایی دارد دیگر. این لایه‌ها آن‌هایی که من می‌گویم فشار و آدم دلش می‌سوزد، برای این است. ایشان در اوج قدرت است، ولی این‌ها هست دیگر، این‌ها خدشه‌هایی است دیگر.

 

 شما به جهت این‌که خیلی خودتان تمایل نداشتید خبری باشید یا شناخته‌شده باشید بیشتر در جمع مردم هستید و شاید راحت‌تر. شما هم همین حس را دارید که حضرت آقا برخلاف خیلی از رهبران دنیا، رهبر همه مردم است. یعنی همه‌شان این حس را دارند که یک نفری است که می‌توانند به او اعتماد کنند، یک سکان اعتماد است. این سرمایه یا این اعتماد از کجا درآمد؟

✅   زیر و بالای ایشان یکی است. ایشان یک کلمه را روی ریا نگفته تا حالا. به نظر من فردی هستندکه حرف دلش را در هر جایی مطلبی لازم بدانید می‌گویند، یعنی لازم باشد بگویند می‌گویند، هیچ ملاحظه‌ای هم ندارند. این برای امروز هم نیست، قدیم هم همین‌طور بود. هر حرفی هم که می‌زنند، اعتقادشان است ایشان. ایشان هر فرمایشی را در هر سخنرانی گفتند، تظاهر در آن نیست، این اعتقاد من است.

 

 منظورتان بحث اخلاص ایشان است؟

✅   شما اسمش را بگذارید اخلاص.

 

✳ امسال هجمه‌های زیادی به ایشان وارد شد؛ یکی از آن‌ها انتشار فیلم جلسه خبرگان بود.

✅   من هم در فضای مجازی دیدم.

 

 یک بخش هست که حضرت آقا اصرار دارند قبول نکنند این پست را. حالا آن‌طرفی‌ها خیلی شیطنت کردند که آقا خودش، خودش را قبول ندارد. ولی از این طرف اگر نگاه کنید، نشان‌دهنده تقوای بالای ایشان است. این فیلم اتفاقا خیلی به نفع حضرت آقا شد. یعنی من برداشتم این است که هرکس دید، برگشت گفت یک تواضعی دیده می‌شود.

✅   همین است که شما می‌گویید. همه این‌ها کار خدا است. کسی که برای خدا فداکاری می‌کند، کار می‌کند، برای خدا از چیزی دریغ نمی‌کند مهمترینش جان و آبرو است، از بچه و از پول و از ثروت مهم‌تر است؛ آبرو و جان، این دو عزیز است. ایشان هیچ دریغی ندارند. در نماز‌جمعه بعد از 88 هم ایشان صراحتا گفتند و قطعا خالصانه گفتند. این یک مسئله.‌ موقعی شما از هجمه فحش‌دادن می‌ترسید، اکشن می‌گیرید، مقابله می‌کنید، دفاع می‌کنید از خودتان ‌چون از میزتان ‌می‌ترسید که بگیرند؛ درست است؟ یعنی قدرت به خرج می‌دهید برای یک نفر یا شدت به خرج می‌دهید یا یک عکس‌العمل، اما وقتی برای من مهم نیست که امروز شهید شوم‌ ایشان بارها و بارها همین اواخر هم گفتند؛ آدمی‌که قرار است در رختخواب بمیرد، بهتر است شهید شود. مردن در راه خدا؛ حالا من می‌گویم می‌ترسند باز هم، اما ایشان به ضرس قاطع صد درصد عقیده‌شان این است. البته آدم خودش را نمی‌رود بیندازد وسط خیابان که تیرش بزنند، خب اگر تیر بزنند، آرزوی تیرخوردن دارد، آرزوی مردن در راه خدا که شهادت است؛ آرزوی این را دارد ایشان. منتها خب اگر در راه خدمت هم آدم فوت کند، قاعدتا این‌طوری نیست که حالا بگوییم هرکسی شهید نشده، در این بزرگان، در این مثلاً علما، در این فقها هر کسی که الان زنده هستند یا به مرگ طبیعی مرده‌اند، آدم‌های خوبی نیستند؛ نه، یکی از زیباترین مردن‌ها شهادت است. مردن در راه و خدمت هم شهادت است، مردن در حال فعالیت هم شهادت است. امام هم قطعا عروج کرده، یعنی عروج شهادت‌گونه.

 

 نگاه آقا به مردم هم خیلی جالب است. آقا مردم را قبول دارند. صاحب امر و صاحب فرمان هستند، اما مثلاً در بم راحت می‌روند، در چادر زلزله‌نشین‌ها می‌نشینند. در همین کرمانشاه همه دیدند که ابایشان خاکی شده بود، کفششان خاکی و گلی شده بود و می‌رفتند و هیچ ابایی هم از چیزی نداشتند.

✅    اگر بخواهید شما لباستان را خاکی کنید، معلوم می‌شود، لباس اگر درست کار کنید، خاکی می‌شود. ممکن هم بود خاکی نشود. کسی چیزی نمی‌گفت چرا آقا خاکی نشده، اما خاکی شد. خاکی نکردند، خاکی شد. طبیعی است، شما از یک مسیری که بروید، لباستان خاکی می‌شود. این خلوص را شما در نظر بگیرید.

 

✳ حالا نسبتشان با مردم هم خیلی جالب است.

✅   علاقه‌مندی ایشان به مردم است.

 

 شما همه سخنرانی‌های ایشان را نگاه می‌کنید؟

✅   هرچه که بتوانم نگاه کنم، نگاه می‌کنم.

 

✳ بعد مورد تحلیل هم قرار می‌گیرید از طرف اطرافیانتان؟

✅   نه. از من نمی‌پرسند، می‌دانند که نظر نمی‌دهم. دلیلی ندارد من نظر بدهم.

 

✳ ولی خودتان همه را دنبال می‌کنید؟

✅   سعی می‌کنم دنبال کنم. مثل دیگران. آحاد مردم. عوام‌الناس همین است کارشان؛ نگاه می‌کنند، می‌بینند، علاقه‌مند هستند، خبر‌گوش می‌دهند.

 

✳ اصلا سیاسی نیستید؟

✅   یعنی چی سیاسی نیستم؟

 

✳ گرایش سیاسی دارید؟

✅   بله، دارم. من راست هستم‌ منتها ولایتی هستم. قبل از این‌که راست باشم، ولایتی‌ام. با چپی‌ها نیستم، با این‌هایی که الان گروه اصلاح‌طلبی هستند، اصلاح‌طلب نیستم. ذاتم اصولگراست. الان دیگر اصولگرا نیستم. من و بچه‌هایم سعی می‌کنیم منش آقا را دنبال کنیم، حتی مثلاً فرض کنید در دسته‌بندی‌های بیرون، قرار نمی‌گیریم. اوایل رحلت امام بود. خدمت آقا رسیدم و گفتم شما فرموده بودید در آن سخنرانی 14 اسفندتان که بنز و این‌ها را مسئولان سوار نشوند. یادتان است؟ من یک چیزی گفتم، ایشان دو تا نکته را گفتند. البته به یک مناسبتی، پیش‌زمینه‌ای داشت، پیش‌زمینه‌اش هم این بود که من که رفتم تهران، قرار گذاشتم معاون اداری‌-‌مالی وزیر نفت در سال 69؛ رسیدیم تهران و از این‌جا کندیم که به آن‌جا وصل شویم، آن دوست واسطه‌مان گفت بیا پخش، بشوی قائم‌مقام پخش. ابلاغ ما را زدند، شدم قائم‌مقام شرکت ملی پخش فرآورده‌های نفتی ایران. آن وقت این شرکت پالایش پخش نبود. مدیر پالایش بود، مدیر خطوط لوله بود، شرکت پخش فرآورده‌های نفتی، یکی از شرکت‌های معروف بود؛ شدم قائم‌مقام آنجا. پست را برای من ایجاد کرده بودند. زدند قبلش داشت، بعدش حذف شد. یک مدتی در یک اتاق کوچکی بودیم، بعد از آن اتاق، اتاق هیات‌مدیره را مدیرعامل به من داد و رفتیم با معاون مدیر بازرگانی از داخل میرداماد رفتیم مبل بخریم. یک مدل مبلی خریدیم به نظر 300-200 هزار تومان؛ البته زیاد بود. مدل فرانسوی بود. در میرداماد می‌رفت داخل زیرزمین و خیلی جای باکلاسی بود. من گفتم می‌شود یک تغییراتی دهیم؟ گفتند بله. گفتم اولا من دوتایی و سه‌تایی نمی‌خواهم، من هشت تا تکی می‌خواهم، این‌جا هم هشت تا تکی شما می‌بینید. هشت تا تکی می‌خواهم، شش‌تا هم صندلی‌اش را می‌خواهم، چهار تا هم میزش را می‌خواهم، میز کوچولو. این‌طوری باشد و آماده کنید و بدهید. بعد یک پاترولی بود که من نمی‌دانستم، چون من گفته بودم که تهران ماشین ندارم، راننده می‌خواهم، راننده هم هر کاری که من بگویم است، برای سوارکردن و بردن من فقط نیست. خرید خآن‌هام را باید بکند، چون زن من اهل خرید نیست، تهران غریبیم، جایی را نداریم، باید خرید خآن‌هام را بکند، سرویس به خانواده من بدهد. این‌ها را من طی کرده بودم با واسطه‌مان که به آقای آقازاده گفته بود. دو؛ خانه سازمانی‌ام هم پول شارژ نمی‌دهم، چون شنیده بودم شارژ در تهران گران است. گفتم من 30-20 تومان حقوق می‌گیرم، نمی‌توانم پول شارژ بدهم، پول شارژ را هم من نمی‌دهم، شما بدهید. همه این‌ها را پذیرفتند. روز اول که غروب بود، من را از فرودگاه تهران آوردند و بردند هتل مشهد. رفتیم آن‌جا و البته رفته بودم قبلش آنجا؛ با یکی از همکارهای ارشادی رفته بودیم از این‌جا که او کار داشت و با هم رفتیم و گفتم بیا هتل ما و یک سوئیت برای ما گرفته بودند. برعکس همان شب سر شام برق رفت، شام را در تاریکی خوردیم و من خیلی احساس غربت کردم. می‌خواستم تهران بمانم و زن‌و‌بچه‌ام هم مشهد بودند. خیلی ناراحت بودم. صبح آمدم و رفتم اداره، چمدان را بستم، گذاشتم، ماشین آمده اداره. همان ماشینی که آمده بود، همان راننده آمد دنبال من. این شد راننده من. فردی که همراه ما بود به‌عنوان تشریفات، گفت حاج‌آقا ببخشید، آقای صیفی راننده شماست. صیفی را صدا زد، گفتم ببین، شما باید خرید کنید، میوه، گوشت، نان، ماست، پنیر، کره، سیب‌زمینی، پیاز و... گفت بلد نیستم. گفتم خانه‌تان چه کسی خرید می‌کند؟ گفت خانم من. گفتم برو یاد بگیر‌. اول‌ها در کاسه من می‌گذاشت. مثلاً می‌گفتم برو پرتقال بخر فرض کنید. می‌رفت پرتقال می‌خرید به این گندگی. شش تا پرتقال ‌آن وقت دو هزار تومان. کیلویی 200 تومان بود، یک عالمه می‌خرید. یک روز صدایش زدم و گفتم ببین داداش، با ما بازی نکن. اول این‌که دو کیلو پرتقال بگیر، این را بگیر، آن را بگیر، این را ببر خآن‌هات، این را هم برای خانه ما. این را که گفتیم، ‌با ما رفیق شد و خیلی دیگر فداکار شد، واقعا فداکار شد، امین من شد. بازنشست شد. یکی از داخل امور مالی این سندها را دیده بود و یک نامه‌ای نوشت. یک نامه‌ای به آقا نوشته بود، همان نامه را به وزیر نوشته بود و خلاصه رونوشت آن را به خود من داده بود. با اسم و امضا‌، امضا‌ کرده، این شجاعتش بود. که یک کسی آمده در پخش که خدا کند برادر شما نباشد. برای شما این‌قدر خرج کردند، فلان کردند. می‌دانید که؛ بگویی کلاه بیار، سر می‌آورند، در ادارات این‌طوری است، مخصوصا در نفت. این نامه رفته بود دفتر ارتباط مردمی، یک پاراگرافش را خلاصه کرده بودند، یک پاراگرافش را فرستاده بودند خدمت آقا. آقا نوشته بودند که سیدحسن خامنه‌ای برادر من است و لحن نامه لحن یک چیزی شبیه مغرضانه است که حدس ایشان درست بود؛ لحن، لحن بدی بود، بی‌ادبانه و مغرضانه‌ منتها نامه را به ایشان نشان دهید، نوشته را به ایشان نشان دهید و بگویید مواظب رفتارش باشد. که نامه را در پاکت کرده بودند، برای من یا دستی دادند یا حضوری دادند، یادم نیست. من در ذهنم بود این‌ها؛ بعدش رفته بودیم خدمت ایشان، ظهر بود که حالا این‌هم یک خاطره خنده‌داری است؛ حالا بماند. ظهر بود، ناهار خوردیم، آقا گفتند اصلا این‌جا استراحت کن، چهارشنبه بود، گفتم نه، باید بروم اداره. گفتند مگر اداره داشتید؟ چطور آمدید اینجا؟ این مورد؛ حالا این را داشته باشید. یک مورد هم همان ایامی ‌بود که ایشان کیسه‌صفرایش را عمل کرده بود. در بیمارستان بودند ایشان، شنیده بودم روز قبلش عمل کرده بودند، من فردایش رفتم. رفتم بیمارستان و ایستادیم و رفتم نگاه کردم، سلام‌و‌علیک کردیم و احوالپرسی و آمدیم بیرون. اتاق بغل پاسدارها نشسته بودند. نشسته با آن‌ها گعده کردیم، ناهار خوردیم. به یکی از آن‌ها گفتم شما هر وقت بیدار شدند، خبر کنید من بروم خداحافظی کنم. گفتند باشد. رفتم داخل، گفتند شما اینجایید؟ نرفتید اداره؟ بروید اداره. مرد حسابی شما مریضی، چه‌کار داری به این کارها؟ دقت در اطرافیان، حفاظت از اطرافیان. به ایشان گفتم آن روزی که ناهار بودیم، گفتم شما یک مطلبی را فلان گفتید، بنز را گذاشتیم ما کنار، پاجیرو سوار می‌شویم. پاجیرو کمتر از بنز است، اما شیک‌تر از بنز است. ماشین‌ها عوض شده است. آقا گفتند من می‌دانستم، این‌ها کنار نمی‌گذارند، خواستم قبح‌ قضیه را بفهمم. بنز سوارشدن برای مسئول قباحت دارد، قبیح است، زشت است. این یکی. بعد هم گفتند من هشت سال روی یک موکت رئیس‌جمهور بودم. نگذشت؟ گفتم چرا. رئیس‌جمهور بدی بودیم؟ گفتم نه، خواهش می‌کنم. بنابراین اگر قالی دستی باشد و چه بنز باشد. آقای نجات هم اخیرا یک چیزهایی گفته بود؛ اخیرا هم نه، در این کلیپ‌های اخیر زیاد آمده است. این‌ها منش ایشان بود.

 

✳ می‌گویند آقا خیلی ساده زندگی می‌کنند، زندگی‌ شخصی‌شان، حتی در خورد‌و‌خوراک گفته بودند. یا مثلاً میهمانی‌های خودمانی می‌روید، خیلی تشریفات ندارند.

✅   آقا یک نکته‌ای را به من گفتند، به من گفتند من خرید شیرینی را در خانه حذف کردم. ایشان معمولا میوه دیدارهایشان دو رقم بیشتر نیست. حتی این‌جا که پذیرایی می‌کنند، دو رقم است،‌ سه رقم نیست. غذا هم یک رقم؛ یک خورشت. 

... ادامه دارد.


امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت چهارم [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1397/01/17 - ساعت: 04:50

امام خامنه ای از زبان برادر - قسمت دوم

پیش‌درآمد: سیدمحمدحسن خامنه‌ای برادر کوچک‌تر مقام معظم رهبری، برای مردم چندان شناخته شده نیست.  ایشان همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیتۀ مشترک (که الان با نام موزۀ عبرت شناخته می‌شود) در اسارت ساواک بوده‌اند. ایشان نیز مثل دیگر اعضای خانوادۀ شریف امام خامنه‌ای، ناگفته‌های زیادی از سبک زندگی و اندیشۀ‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقام معظم ولایت دارد که طبیعتاً در بیان همۀ آن‌ها و در شرح برجستگی‌های شخصیتی امام خامنه‌ای، محذوراتی دارد؛ آنچه در این مجال می‌خوانید، قسمت دوم بخش‌هایی از مصاحبۀ مفصل پایگاه مثلث با برادر کوچک امام خامنه‌ای است.




✳ بعد از انقلاب همچنان مشهد تشریف داشتید؟

✅   سال 56‌ معلم مدرسه راهنمایی شدم تا 57. فروردین 57 من را به دلیل همان سابقه‌ای که داشتم، اخراج کردند. قانونی نه، یعنی جلوی من را گرفتند، پولم را دادند و گفتند خوش آمدی. آمدم بیرون، دوم اسفند 57 رفتم آموزش و پرورش ابلاغ گرفتم، استخدام نشدم، ابلاغم را گرفتم، مثل معلمی ‌که معلق بوده، ابلاغم را گرفتم و رفتم در مدرسه خدمت کردم. انقلاب که پیروز شد، من معلم بودم، یعنی بلافاصله معلم شدم، سر کلاس بودم، مربی پرورشی بودم.

 

 همچنان روابط با حضرت آقا برقرار بود؟ یعنی رفت و آمد داشتید؟

✅   ایشان تهران بودند. می‌رفتیم و می‌آمدیم. رابطه‌ها رابطه برادری است، الان هم ‌هست. منتها الان ایشان گرفتار هستند، من مشهد هستم، هر چند ماه یک بار ممکن است همدیگر را ببینیم. یا روزی که من فرصت دارم، تهران هستم و بروم، ایشان خسته است، گرفتار است؛ نه این‌که وقت نمی‌دهند، می‌گوییم، می‌گویند اگر می‌شود پس‌فردا بیایید. خب من پس‌فردا می‌روم مشهد و نمی‌روم. این‌طوری است. قرار می‌گذاریم. مشهد هم همین‌طوری است.

 

✳ محدودتر شد به جهت فاصله‌ای که وجود داشت؟

✅   بله، هم فاصله مکانی و هم این‌که ایشان بیکار که نبود. اولش که شورای انقلاب بود، حالا آن وقت‌ها بیشتر تهران که می‌رفتم، می‌رفتم منزل ایشان، ولی بعدها محدودتر شدیم. ایشان ریاست‌جمهوری بود، نمی‌توانستیم برویم، گیر و دارش بیشتر بود؛ البته می‌رفتیم، نه این‌که نمی‌رفتیم. ولی این‌طوری نبود که برویم در خانه زنگ بزنیم. معطلی داشت و شاید معطلی‌اش برای ما سخت بود. من هر وقت تهران می‌رفتم، سه تا برادر هستند، خانه هر‌کدام‌شان یک شب می‌رفتیم. از برادر بزرگ می‌گرفتم تا ‌هادی آقا هر شب می‌رفتم خانه یکی از آن‌ها؛ تا این اواخر. بعد هم که خودم تهران زندگی کردم، تهران خانه داشتیم، زندگی داشتیم، مثل میهمانی؛ آن‌ها می‌آمدند، ما می‌رفتیم، بچه‌هایشان، خانواده، مجالسی که داشتیم، در مجموع با هم رفت و آمد داشتیم.

 

✳ حضرت آقا در این روابط فامیلی چطور هستند؟

✅   بسیار صمیمی.

 

 الان این مشغله بزرگی که ایشان دارند، باعث شده که نباشند؟

✅  دور نیستند. ایشان مقید هستند و هر وقت مشهد تشریف می‌آورند، فامیل مادری یا پدری یا خانواده‌شان را ‌می‌بینند. حالا بستگی دارد‌، یک وقت فرصت‌شان بیشتر است، در دو نوبت، یعنی یک مقدار مفصل‌تر، یک وقت ادغام می‌شود. همه با هم، فامیل، همه می‌روند. اسم می‌دهند و می‌روند در باغ ملک‌آباد و می‌نشینیم و یک ناهار می‌دهند. ما را تک تک با اسم کوچک، با مشخصات.‌ می‌برند  خانم‌ها هم می‌روند، البته خانم‌های محرم‌شان، مثلاً خواهرزاده‌ها، خاله‌ها یا مثلاً فرض کنید نوه‌های برادر، برادر زن‌ها، بچه‌های برادر زن، با همه این‌ها همان انسی که قدیم داشتند را دارند. یعنی همه با ایشان، باوجود  آن فاصله‌ای که هست‌- می‌دانید که فاصله‌ها بیشتر شده-‌ اما این فاصله با رفتار و منش ایشان به صفر می‌رسد. ایشان خیلی صمیمی ‌با حافظه خوب به یادآوری گذشته می‌نشینند، صحبت می‌کنند، دل می‌دهند، صمیمیت به خرج می‌دهند. این‌ها نکاتی است که کمتر کسی ممکن است در این مقامات انجام دهد.

 

✳ الان روابط بین اخوی‌ها چطور است؟

✅   خوب است.

 

 همان روابط گذشته را دارند؟

✅   بله، روابط برادرانه است. می‌روند، دعوت می‌کنند، ماه رمضآن‌ها یک افطاری ایشان خودشان را موظف کرده‌اند که حتما افطاری دهند. کسی هم توقعی ندارد، ولی حتما این افطاری را می‌دهند. مردانه یا یک وقتی امکانش را داشته باشند زنانه هم است، اما اگر نباشد مردانه است. فامیل‌ها؛ برادرزاده‌ها، برادرها. حالا بعضی مواقع اخوان می‌روند، بعضی موقع‌ها اخوان نمی‌روند که آن‌ها هم گرفتاری‌های خودشان را دارند. بچه‌ها، جوآن‌ها، داماد خواهر، داماد برادر، داماد این برادر، عروس آن برادر، همه می‌روند.

 

✳ روابط‌شان با آقازاده‌ها هم خیلی جالب است.

✅   من از نزدیک زیاد ندیدم. همین چیزی که بیرون می‌آید و ما می‌بینیم، به نظرم خیلی تفاوت دارد با آقازاده‌های مثلاً دیگر مسئولان و شخصیت‌ها و این نظر من است.

 

✳ شما خودتان خیلی اهل فیلم و هنر هستید؟

✅   بله.

 

✳ سینما را دوست دارید؟

  سینما را دوست ندارم، ولی بدم نمی‌آید، یعنی مخالفتی ندارم.

 

 فیلم زیاد می‌بینید؟

✅   الان نه.

 

 قبلا زیاد می‌دیدید؟

✅   تقریباً.

 

✳ از چه سالی علاقه داشتید که فیلم ببینید؟

✅   از سال 1346.

 

 چه فیلم‌هایی بیشتر دوست داشتید ببینید‌؟

✅   همه‌چیز. قبل از انقلاب که همه چیز می‌دیدم؛ البته تا سال 52-51 بود که یک مقدار کمتر شد و تقریباً نرفتم دیگر. بعد از زندانم هم که خیلی زاهد شده بودم، نمی‌رفتم. بد هم بود، آن وقت‌ها گناه داشت سینما رفتن. من گناه می‌کردم، یعنی کار بدی می‌کردم اگر می‌رفتم، اما این کار بد زمینه علا‌یق من را فراهم کرد برای این‌که مثلاً سری داشته باشم، آشنایی‌ای داشته باشم در هنر.

 

 این خانواده محترم همان‌قدر که سیاسی بوده، به نظرم خیلی هم اهل فرهنگ است. یعنی حضرت آقا که خودشان هم خیلی فیلم می‌بینند، هم رمان می‌خوانند، هم خیلی کتاب می‌خوانند.

✅   همه همین‌طور هستند.

 

 شما هم مثل حضرت آقا خیلی کتاب دوست دارید، یعنی می‌خوانید و وقت می‌گذارید برای کتاب؟

✅   متاسفانه به آن شدت و به آن اهمیت نه، ولی کتاب می‌خوانم.

 

✳ می‌دانید آقا علاقه‌شان در کتاب و سینما در چه حوزه‌ای است؟

✅   نه.

 

 پیش هم می‌نشینید، صحبت فیلم یا کتاب هم می‌کنید؟

✅   بگذارید من موضعم را نسبت به آقا بگویم. من وقتی خدمت آقا می‌رسم، تا ایشان سوال نکنند، من جواب نمی‌دهم. من شروع‌کننده و حرف‌زننده نیستم. اگر به صورت استثنا یک مطلبی را در ذهنم پرورانده باشم، آن هم موقعیت دارد. حالا احساسم چیست، یک احساس درونی است که از بچگی این‌گونه بودم. من با اخوانم که همه‌شان محترم هستند و همه‌شان برای من عزیز هستند، رفاقت نتوانستم بکنم هیچ وقت. آقا و اخوی بزرگ با هم رفیق هستند، غیر از برادری، هم‌حجره هستند، طلبه بوده‌اند، با هم بودند، می‌رفتند، می‌آمدند، گعده‌هایشان با آن‌ها بود. ‌هادی آقا با آن‌ها رفاقت ندارد، یعنی همنشین نبوده، نشست و برخاست نداشته، به دلایل خودش. من به دلیل فاصله سنی‌ام. بعضی از رفقای من با ‌هادی آقا رفیق هستند. من لطیفه تعریف کنم، ‌هادی آقا نمی‌خندد، ولی همان لطیفه را من برای رفیق‌هایم تعریف کنم، آن‌ها تعریف می‌کنند، خنک‌تر، می‌خندد، چون قرار است روی برادرش به او باز نشود. من هم این‌ها را می‌دانم و خودشان هم می‌دانند. من خدمت آقا که می‌رسم، هرچه مسن‌تر شدم، چون عقلم بیشتر شده، به مشکلات ایشان، به مسائل و درگیری‌های ایشان بیشتر واقف هستم، بنابراین برای ایشان حاضر نیستم مزاحمت ایجاد کنم، حتی مثلاً یک وقتی اصرار می‌کنند که حتما برویم دیدن آقا، می‌گویم من آقا را در تلویزیون دیدم. برویم خانه، مزاحمت است. چون آقا مقید است، وقتی می‌رویم، تشریف می‌آورند و می‌نشینند روی صندلی، ما هم می‌نشینیم روی صندلی، نیم ساعت، سه ربع، کمتر، بیشتر، باید ایشان بنشینند. حرفی هم می‌زنند، ما هم استفاده می‌کنیم، ولی من می‌دانم، خب ایشان خسته است. صبح مثلاً دو، سه ساعت جلسه داشتند، سه ساعت ملاقاتی داشتند، چهار تا ملاقاتی داشتند، مطالعه داشتند. درس دارند. حالا هم که در حسینیه درس خارج می‌دهند، خب آن‌ها هم مطالعه دارد، زحمت دارد، حوصله می‌خواهد، باید فکر آزاد باشد. خب جوآن‌ها این‌ها را نمی‌دانند و فقط می‌گویند برویم آقا را ببینیم.

 

 شما فرمودید که من سوال نمی‌کنم، حضرت آقا بیشتر طرح موضوع می‌کنند.

✅   آخر حضور ما دو نفری هم کمتر اتفاق افتاده است. دو نفری هم قرار نیست اتفاقی بیفتد‌، بچه‌هایم هستند، زنم هست، پسرم هست، دخترم هست، دامادم است.

 

✳ بیشتر با چه‌محوری صحبت می‌کنند؛ مثلاً فرهنگی صحبت می‌کنند، اجتماعی صحبت می‌کنند، سیاسی صحبت می‌کنند، فامیلی صحبت می‌کنند؟

✅   خیلی کلاس خاصی ندارد، ایشان بنا به مقتضیات آن زمان صحبت می‌کنند، اما آن چیزهایی که مربوط به کار است، مربوط به مملکت است یا مثلاً گله‌مندی‌هایی که از افراد وجود دارد. مثلاً فلان رئیس‌جمهور، فلان وزیر ‌یا چیزهایی اینطوری که ‌وجود دارد، موضوعات مملکتی را اگر کسی مطرح کند، یک توضیحی می‌دهند، ولی خیلی باز نمی‌کنند قضایا را، دلیلی هم ندارد.

 

✳ برای ارشاد سیاسی در خانواده صحبت نمی‌کنند؟

✅   منش ایشان ارشاد سیاسی است. ایشان وجودش ارشاد است.

 

✳ مثلاً به‌عنوان تذکر؟

✅   اگر لازم بدانند بله. حتی پیغامی ‌مثلاً.

 

 پس مراقبت می‌کنند؟

✅   بله. من خودم برای همین مراقبم، وگرنه من باید خیلی شلنگ و تخته بیشتری می‌انداختم. شما من را جایی ندیدید. شما (خطاب به یکی از حاضران در جلسه مصاحبه‌) مشهدی هستید؟

 بله.

✅   چقدر من را دیدی؟

 اصلا ندیدم.

✅   من شش سال مدیرکل ارشاد بودم، حداقل تمام این هتل‌ها زیر نظر من بوده، تمام این میراث فرهنگی‌ها زیرنظر من بوده، سینماها و تئاترها زیر نظر من بوده؛ الان هم همین‌طور است. خیلی بازاری نیستم، خیلی هم خوشم نمی‌آید منزوی باشم. این‌ها ملاحظات است. هیچ وقت من برای برادرم، برای برادرهایم نگفتم نظر ایشان این است. یا یک وقت حرف خصوصی‌ای که ایشان زده باشند، بروم به‌عنوان یک امتیاز که من می‌دانم و شما نمی‌دانید، بگویم. خب پز است این‌ها، این‌ها خیلی پز دارد. یارو ارثی بدنش این‌جوری فلج است، می‌گوید ساواک گرفته ما را این‌طوری کرده است. یارو عصا دستش می‌گیرد، کمرش درد می‌کند، می‌گوید این‌طوری شده است. مثل امیر جعفری بود در فیلم میوه ممنوعه، آب می‌خواست می‌گفت خدا لعنت کند صدام را، یعنی من شیمیایی شدم. آقا هم از ناراحتی‌هایشان، از مشکلات زندان و این‌ها تا حالا صحبت خواستی به آن معنا به‌عنوان یک امتیاز نکردند، با این‌که ایشان خیلی زندان رفت. ‌هادی آقا 14 سالش بود زندان رفت. در خیابان پاسداران دیدید ساختمان دارند می‌سازند پشت دارایی؟ آن زندان مشهد بود، حدود 60 سال قبل. اسمش خیابان زندان است. شما به قدیمی‌ها بگویید یا به تاکسی‌ها بگویید خیابان زندان، شما را می‌برد آن‌جا که الان شده خیابان پاسداران که قبلا جم بود. حاج آقا 14 سالش بود، با یکی دیگر بعد از خرداد 42 در مسجد گوهر‌شاد بین دو نماز مغرب و عشا‌ء با آن آدم‌هایی که آن‌جا نماز می‌خواندند، در جمعیت یکدفعه بلند می‌شد، یکی از این‌ور و یکی از ‌آن‌ طرف  یک چیزی راجع به امام به اسم می‌گفتند؛ آن وقت همه می‌گفتند آقای خ. مناسک می‌گفتند مثلاً آیت‌الله فلان، آیت‌الله فلان، آقای خ، آیت‌الله فلان، مثلاً حاج آقای و اسامی ‌مستعار؛ حالا بستگی داشت به معرفت‌شان، نظر فقهی امام را می‌گفتند. دعا می‌کردند امام را، چون این‌ها یکی، دو بار، یا شاید یک‌بار گرفته بود و زیر سن قانون چون بود، برده بودند زندان کودکان. نمی‌دانم 40 روز یا سه، چهار ماه ایشان را نگه داشتند. این اولین زندان ‌هادی آقا بود.


امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1397/01/17 - ساعت: 04:45

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت نخست

پیش‌درآمد: سیدمحمدحسن خامنه‌ای برادر کوچک‌تر مقام معظم رهبری، برای مردم چندان شناخته شده نیست.  ایشان همزمان با رهبر معظم انقلاب و دیگر برادرشان در زندان کمیتۀ مشترک (که الان با نام موزۀ عبرت شناخته می‌شود) در اسارت ساواک بوده‌اند. ایشان نیز مثل دیگر اعضای خانوادۀ شریف امام خامنه‌ای، ناگفته‌های زیادی از سبک زندگی و اندیشۀ‌ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی مقام معظم ولایت دارد که طبیعتاً در بیان همۀ آن‌ها و در شرح برجستگی‌های شخصیتی امام خامنه‌ای، محذوراتی دارد؛ آنچه در این مجال می‌خوانید، قسمت نخستِ بخش‌هایی از مصاحبۀ مفصل پایگاه مثلث با برادر کوچک امام خامنه‌ای است.

 




 بنای ما این است که گفت‌وگویی با حضرت‌عالی در مورد برادر بزرگوارتان داشته باشیم. شما خیلی کم تا به حال سخن گفته‌اید. قطعا ناگفته‌هایی دارید که دانستنش جذاب و خواندنی است.

✅ اگر شما دقت کرده باشید در احوالات اخوی بزرگ، ‌هادی آقا و من هیچ وقت نگفتیم برادرمان این‌طوری گفته‌اند، برادرمان آن‌طور می‌گوید. برادران آقای هاشمی گفتند، بچه‌های آقای هاشمی گفتند، ایشان بچه‌هایشان هم نگفته‌اند. بنابراین این مشی ما نیست. ما خانه و بیرون‌مان تقریباً یکی است، یعنی خیلی تفاوتی بین اخلاق داخلی و اخلاق بیرونی‌مان برخلاف خیلی‌ها نیست. یعنی اندرونی و بیرونی‌مان یکی است، واقعاً هم یکی بوده، ما همیشه بیرونی‌مان جلوه‌اش بیشتر از اندرونی‌مان بوده است. این‌ها یک چیزهای قدیمی ‌است که می‌گفتند فلانی در اندرونی‌اش فرش دستی دارد، در بیرونی‌اش گلیم می‌اندازد. من یادم ‌هست ما در اندرونی‌مان فرش دستی بود، در بیرونی‌مان هم فرش دستی بود، منتها هر دو از این فرش‌های خیلی ارزان‌قیمت، متری، زرعی، نه مقاتی و گره‌ای.

 

    بله، همین‌طور بوده و ما هم این حس را همیشه داشته‌ایم در مورد حضرت آقا. اگر اجازه دهید گفت‌وگو را از خانواده شروع کنیم.

✅ پدر ما داماد مرحوم ‌سید‌هاشم نجف‌آبادی بود. مادر ما چهار پسر داشت و یک دختر. دو تا پسر بزرگ اخوان بزرگوار آقای ‌سیدمحمدآقا، سیدعلی آقا، بین این دو خواهرمان که همسر شیخ علی تهرانی بود، بعد ‌هادی آقا و بعد من. اخوی بزرگ متولد 1315 هستند، آقا 1318 هستند، خواهرمان 1321 است، ‌هادی آقا 1326 است و من 1330 هستم. من بچه 58 سالگی پدرم هستم، یعنی در واقع رو به پیری بوده است. من از آن‌ها که یادم نمی‌آید، چون از کوچک‌ترین‌شان شش سال فاصله داشتم، بنابراین خیلی نمی‌توانم خاطرات گذشته آن‌ها را بگویم، اما می‌دانم که مکتبی که این‌ها رفتند، همان مدرسه‌ای که رفتند، مدرسه دارالتعلیم دیانتی بود که من هم یکی، دو، سه سال آن‌جا رفتم که آقای تدین نامی‌ مدیرش بود. آقا آن‌جا رفتند، اخوان دیگر آن‌جا رفتند و بعد دبستان رفتند. احتمالاً یا از همان سنین طلبه شدند که من آن سنین را یادم نیست.

 

 با کدام یک از این اخوان بزرگوار شما بیشتر اخت بودید؟

✅ من به‌لحاظ ته‌تغاری بودن، عزیز‌دردانه همه‌شان بودم. الان هم احساس می‌کنم آقایان عنایت ویژه به من دارند. این اعتقاد من است، حس من این است که هم اخوی بزرگ و هم آقا، ‌هادی آقا یک جور، حالا آقا ‌هادی شاید کمتر، خواهرمان یک جور و دیگران ‌این یک مسئله، مسئله دیگری که هست، فاصله سنی ما، رعایت کوچک‌تر و بزرگ‌تر؛ مثلاً من با ‌هادی آقا در واقع یک حالت همبازی شبه همبازی داشتیم گرچه چند سال فاصله سنی با هم داشتیم، اما یک جاهایی مشترک بودیم و بازی‌های خانه و بحث‌های‌خانگی، بچگی، 12-10 سالگی و مثلاً ایشان بزرگ‌تر بود، مثلاً 14 سالش بود و من 10 سالم بود. اما آقا و اخوی بزرگ به لحاظ فاصله سنی، یک حالت بزرگ‌تری هم بر من داشتند‌. مثلاً من را زیر بال‌شان بگیرند، یک وقت من را جایی ببرند، محبتی کنند، مسافرتی بروند و سوغاتی برای من بیاورند؛ مثلاً می‌گویم، این حالت محبت‌گونه آن‌ها به من بود. چون فاصله سنی‌مان با پدرمان هم بیشتر بود، این‌ها حکم پدر نداشتند. هیچ کدام از برادران بزرگ‌تر ما جای پدر را نداشتند. بعضی‌ها می‌گویند فلانی جای پدرت، نه. هم فاصله سنی ‌آن‌قدر نبود، هم من تا 36-35 سالگی که دو تا بچه داشتم، پدر داشتم. مادرم تا وقتی سه تا بچه داشتم در قید حیات بودند، یعنی مردی بودم که پدر و مادرم فوت کردند، نه بچه که نیازی به مراقبت داشته باشم. اما آقایان خیلی محبت داشتند. مثلاً اخوی بزرگ زمانی که سه تا برادر ایشان یعنی آقا، بنده و ‌هادی آقا زندان کمیته مشترک با هم بودیم یا قصر بودیم، ایشان بیرون واقعا در جهت مثلاً رفت و آمد پدر و مادر ما که می‌آمدند تهران ملاقات هر کدام از ما- که یک بار ‌هادی آقا بود، دو بار من بودم و ملاقات می‌آمدند‌- همه زحمات گردن ایشان بود؛ پذیرایی، بردن، آوردن و... این یک. یا مثلاً فرض کنید برای بعد از زندان که من آمدم بیرون، آقا محبت زیاد می‌کردند چون مشهد تشریف داشتند، ایشان هر روز دیدن پدر ما می‌آمدند؛ قبل از درس یا بعد از درسی که داشتند، وقتی خانه می‌آمدند، من هم خانه بودم و مأنوس می‌شدیم. یادم نمی‌رود ایشان برای دامادی من با آن فولکس‌شان شب تا ساعت  12-11 برای آن‌هایی که جهاز را آورده بودند دنبال شام بودند. یعنی دنبال این کارها در مراسم باشند، در رفت و آمدها باشند، برای کارها، صحبت‌ها، دخالت کنند، در واقع یک جورهایی می‌شود گفت ایشان مثلاً من را داماد کرد. البته پدر و مادر داشتم، ولی تمام زحماتش چون آن اخوی بزرگ تهران بودند، ‌هادی آقا هم که زندان بود، خودم هم جوان بودم، تجربه این کارها را نداشتم، ایشان تمام زحماتی‌ که معمول است را کشید. مثل امروز نبود و طوری دیگر بود، ولی متقبل شدند. حتی صحبت‌کردن با خانواده پدر خانم ما و رفت و آمدهایی که بود. حتی یادم ‌هست در مجلس ما یک معده‌‌دردی داشتند که بعدها معلوم شد کیسه صفر‌ا بوده است. از معده‌درد افتاده بودند آن‌جا و استراحت می‌کردند. خلاصه محبت‌هایی که ایشان نسبت به ما داشتند. مثلاً یک وقت‌هایی که باشگاه می‌رفتند، مثلاً آن وقت‌هایی که باشگاه جوان دو تا اخوی‌های بزرگ ما می‌رفتند، من بچه بودم و من را هم می‌بردند.

 

  باشگاه فوتبال بود؟

✅  نخیر، باشگاه باستانی.

 

 خانواده سیاسی هم بودید از همان اول؟

✅   خانواده سیاسی که قطعاً.

 

 از چه وقت شروع شد؟

✅   من از وقتی که یادم می‌آید. من همه‌جا گفتم، برای پدرم مبارزه علنی نبود، اما بالأخره با رژیم گذشته و زمان پهلوی، هیچ همخوانی و همراهی نداشت. ابوی، پدربزرگ ما، شوهر عمه‌ که شیخ‌محمد خیابانی شوهر‌عمه ما بوده، بالأخره در آن خانواده خواهر ایشان، پدر ما، عمه ما و شوهرش انقلابی بوده و اعدام شده است. پدر بزرگ ما سیدهاشم نجف‌آبادی مثلاً در 100 سال پیش و شاید هم بیشتر، زمان پهلوی تبعید می‌شود سمنان و تبعید می‌شود همدان. یعنی مبارز بوده که تبعید می‌شود. نمی‌دانم حالا به چه مناسبتی تبعید کردند. من نه تاریخش را می‌دانم دقیقا و نه مشخصاتش را می‌دانم. شاید بزرگ‌ترهای من بدانند، ولی این‌طوری بوده است. از اول تکیه‌کلام مثلاً مادر ما پهلوی گور به گورشده بود، یعنی این‌طوری نبود که در خانه عکس شاه باشد یا اعلی حضرت باشد. اعلامیه امام بود، کتاب امام بود. پدر ما شاگرد مرحوم ‌میرزا حسین نائینی است، صاحب الملل و النهل همان حکومت اسلامی امام به یک نوعی دیگرش، یعنی استاد ایشان جزو مبارزان ‌و انقلابیون زمان خودش بوده است. ‌این شاگرد هم قطعا همین‌طوری می‌تواند باشد.

 

 مبارزات سیاسی اخوی‌های محترم و خودتان را بفرمایید که از چه موقع شروع شد، از چه سالی بود؟

✅   مبارزه که از اول این‌ها مبارز بودند.

 

 در چه قالبی بود؟

✅   در قالب سخنرانی. این‌ها در گروه‌ها که نمی‌گنجیدند. حالا اخوی بزرگ را من خیلی نمی‌دانم، چون تهران بودند، ولی آقا در گروه خودشان لیدر بودند، چون هم مدرس بودند، هم عالم بودند، هم جزو افراد مشخص بودند، از سال‌های بعد از 42 در مشهد ایشان شاخص بودند، طلبه فعال، جوان و سرحال و انقلابی بودند. منبر می‌رفتند، سخنرانی می‌کردند؛ حالا نه منبرهای حرفه‌ای، همین منبرهای فصلی که طلبه‌ها می‌روند. چون منبری‌ها بعضی‌ها شغل‌شان منبر است، بعضی‌ها نه، برای تبلیغ می‌روند منبر. یعنی ایام محرم و صفر یا ماه رمضان، بخش تبلیغی، البته درآمد هم داشت، ولی بخش تبلیغی‌اش سنگین‌تر است و هدف‌های مشخص‌تری در داخلش است. ‌

 

 در مورد بازداشت هم می‌فرمایید؟

✅   ما از وقتی یادمان می‌آید، ایشان یا فراری بوده یا زندان بوده است. می‌رفت مثلاً زاهدان منبر، بعد می‌دیدیم او را گرفتند، خبرش از تهران می‌آمد. می‌رفت سبزوار منبر‌ یا‌ کاشمر ‌بعد خبرش می‌آمد که گرفتند و بردند تهران. دائماً، حالا کوتاه و زمان‌ها متفاوت بود، زمان‌ها معمولا سه ماه، دو ماه‌ و 40 روز متفاوت بود. ایشان خودشان بهتر می‌دانند که چقدر بودند و من هم از آن موقع خیلی یادم نیست و اگر هم بگویم، خاطرات ایشان را خواندم و زندگی‌نامه‌ها را دیدم، می‌گویم، ولی خودم را هم که دیدم، این‌طوری بود. دائما ایشان را در خانه می‌گرفتند، می‌آمدند و از خانه پدری می‌گرفتند، بعد که ازدواج کردند، از خانه خودشان می‌گرفتند یا سردست یا از روی منبر می‌گرفتند. در اسفند 52 اول من گرفتار شدم، برای من پخش اعلامیه بود و خیلی مهم نبود. اعلامیه پخش کرده بودیم، پیدا کرده بودند و درآورده بودند، کسی را گرفته بودند، به مناسبتی اسم ما آمده بود و ما را گرفتند. من را که گرفتند و بردند از اینجا، یک هفته مشهد نگه داشتند، بعد بردند تهران. با پرونده خودم، با آنکه قبل از من گرفته بودند. آقای رضا‌توکلی که الان هم ادویه‌فروش و عطار است پایین همین خیابان او هم بود. من را گرفتند و بردند و چند شلاق زدند و یک چیزهایی پرسیدند و بازجویی کردند؛ همان یک شب، ولی بعدش خبر خاصی دیگر نبود. یک هفته هم نگه داشتند، یکی دو بار بازجویی کردند و با ایشان بردند تهران؛ با قطار رفتیم تهران. ما را یکسره بردند کمیته مشترک که عکس ما الان در کمیته مشترک، وجود دارد،آن عکسی که با ریش است. آن عکس برای کمیته مشترک است که بلوز یقه بسته‌ای دارم، چون زمستان بود. من آن‌جا بودم و اواخر اسفند یا اوایل فروردین بود که دیدم یک برگه آوردند در سلول، برگه قرار بازداشت بود. من یادم نمی‌آید خودم برای خودم امضا کرده باشم. آوردند و نگاه کردم، دیدم ‌هادی آقا است. نگهبان آورد دم در و در را باز کرد و گفت امضا کن. گفتم این من نیستم، اشتباه آوردید. نگاه کردم و دیدم ‌هادی آقا است. ‌هادی حسینی خامنه‌ای. گفتم این من نیستم، برد. فهمیدیم حاج آقا را هم گرفته‌اند. حاج آقا بند یک و دو بودند، من را از اول آوردند بند پنج، طبقه سوم، بند پنج، سلول پنج که الان هم است. گذشت ‌تقریباً ‌هفت، هشت، ده ماهی گذشت. یکی از بچه‌ها می‌گفت دیروز، پریروز آقای غفاری را بردند آنجا، مریض شده بود، شکنجه شده بود، بردند بیمارستان که مداوا شود. بعد آن‌جا گذشت، من را بردند قصر.

 

✳ شما اصلا آقا ‌هادی را آن‌جا ندیدید؟

✅   نه، امکانش نبود. البته خبرش را داشتم. یک بار دیگر من را اشتباهی بردند به جای او بازجویی کنند که شانس آوردم، چون او را می‌زدند، من را نزده بودند. او را می‌زدند و خیلی هم شکنجه کرده بودند، خبر داشتم. یک هم‌سلولی مارکسیست داشت ایشان، مهندس بود، دانشجو بود، فنی بود. این را آورده بودند پیش ما، من را شناخت، گفت تو فلانی هستی، گفتم بله. گفت حاج آقا را خیلی زدند. ما هم چون آن‌جا به همه مشکوک بودیم، خیلی مجال نمی‌دادم. گفتم زدند که زدند، می‌خواست اعتراض کند، به ما چه. من آن‌جا به سه نفر اعتماد داشتم. یکی همین هم‌پرونده‌ام بود که رفیق مشهدی بودیم، یکی همین آقای مرتضی نبوی که یک مدت کوتاهی در سلول ما آمد در کمیته مشترک، یکی هم شهید ذوالانوار که جزو آن 9 نفری بود که تهرانی ترورشان کرده بود. با شهید ذوالانوار مرتبط نبودم، اما اطمینان داشتم، چون می‌دانستم چریک مسلمان است و رفتارهایش را هم می‌دانستم. آقای نبوی را هم که نمی‌شناختم، اما منش او را، قرآنی ‌بودنش را و این‌ها را یادم ‌هست. یک آیه هم ما یاد گرفتیم و حفظ هستیم، آن را هم ایشان به من یاد داد. به‌رغم این‌که اصلا به او نمی‌آمد به تیپش، ولی خیلی داغ، خیلی انقلابی، خیلی پرحرارت و هنوز هم الحمدلله آن روحیه را ایشان حفظ کرده و خیلی هم خاکی، الان هم باتوجه به این‌که خیلی مقامات عالیه‌ای هم دارد در مملکت و از قبل داشته، خیلی خاکی است. ما اگر یک وقتی راننده استاندار بشویم، تا 50 سال خودمان را می‌گیریم برای مردم، ولی او نه، وزیر بوده، الان عضو ‌مجمع تشخیص مصلحت نظام است و خیلی آدم معتبر و متقی است. منظورم این است که حاج‌ آقا ما را یک بار بردند اشتباهی و دیدم اتاقم عوض می‌شود و جایی که دارند می‌برند با چشم بسته، دیدم آنجای قبلی نیست. بعد که ایستادم، گفت: آخوندی؟ گفتم نه. به آن نگهبان گفت مرتیکه، قدش را نمی‌فهمی، او قدش از این بلندتر است. راست هم می‌گفت. ایشان ما را برگرداند و به خیر گذشت، یعنی کتک مفتی نخوردیم. حالا خودمان برای خودمان می‌خوردیم، اقلا یک اجری داشت، ولی به جای ایشان هیچ اجری نداشت. (خنده). یک بیژن آژنگ خامنه‌ای اعدام شده بود. او کمونیست بود. آن خامنه‌ای او را به من چسبانده بودند‌. بیرون بعدا شایع شده بود که حسن را اعدام کرده‌اند. اصلا ما اعدامی ‌که هیچی، کشیده‌بخور هم نبودیم. یک عدد در تهران کشیده به من نزدند، چون کاری با ما داشتند، ولی بی‌خودی نگه داشته بودند. البته خوب نیست می‌گویم نزدند، ما می‌گوییم نزدند، شما یک وقتی چیزی شد، بگویید زده‌اند. چون من از این آپولو خیلی تعریف می‌کردم، یک وقت همه فکر می‌کردند من را آپولو بردن. گفتم نه بابا، ‌آن‌قدر آن کسانی که بردند آپولو تعریف درست کردند که من این آپولو را وقتی بعد از انقلاب همین چند سال پیش رفتم بازدید کمیته مشترک و دیدم، گفتم همین است. فقط به این بزرگی نمی‌دانستم، فکر می‌کردم کوچک‌تر باشد. بردند قصر، ما را در قصر هفته‌ای یک بار می‌بردند حمام. در راه حمام که می‌بردند، ‌هادی آقا ایستاده بود. فکر کنم من عینک نداشتم. خیلی دقیق تشخیص نمی‌دادم که ایشان ‌هادی آقا است. از داخل بند این‌ها رد می‌شدیم و ما را می‌بردند حمام. ما بند یک و هفت بودیم، آن‌ها بند چهار و شش بودند. از وسط بند چهار ما را می‌بردند. یک حمام بیشتر نبود. حاج‌آقا ایستاده بود. چون من از کمیته خبرش را داشتم که هست، این‌جا می‌دانستم قصر است. نگاه کردم و دیدم، آمدم که حرف بزنم، نمی‌شد. با حرکات دهان گفت فلانی را گرفته‌اند. به اسم کوچک آقا را گفت و با لب‌خوانی من فهمیدم گرفتند. بعد هم که یک ماه تا 20 روز بعد فهمیدند که من قصر هستم و اخوی بزرگ آمدند ملاقات من، فهمیدند که او هم اینجاست. کمیته مشترک هم بودیم، گفتند به من. حالا یادم نیست، به نظرم اخوی بزرگ آمده بود ملاقات من یک بار، ایشان گفت فلانی هم اینجاست.

 

 یعنی حضرت آقا هم آن‌جا بودند؟

✅   بله. منتها حاج آقا بند یک یا دو بود، بعد آوردند بند پنج و بعد بند شش که من ایشان را ندیده بودم. اصلا بند پنج احتمالا نبود، ولی بند شش بود. ولی بند شش که یک بار رفته بودیم آن‌جا چای بدهیم، چون سابقه‌مان زیاد بود در کمیته مشترک، یک مقدار نگهبانان اطمینان داشتند. چای را دادند که ببریم، من چای را که بردم، مرحوم شریعتی سلول 9 یا 6 بود. یک سلولی بود که درش باز بود. فلاکس را گذاشت بیرون، من پر‌کردم. همین‌طوری که داشتم پر می‌کردم، گفتم دکتر سلام، من حسن خامنه‌ای هستم. گفت عجب، حال‌تان چطور است، همین‌طور نگهبان هم داشت نگاه می‌کرد. بعد چای سلول سه را که می‌ریختم، گفتم که حاج آقا اینجاست؟ گفتند نه، بردند قصر. نمی‌شد خیلی بلند حرف زد.

 

✳ بعد رفتید قصر؟

✅   برد‌ن‌مان قصر.

 

 تا چه سالی؟

✅   سال نه، به ماه بگویید. من تمام محکومیتم یک سال شد.

 

✳ آن تاریخ را بفرمایید.

✅   اسفند 53 تمام شد. یک سال زندان رفتیم.

 

 بعد تشریف بردید مشهد؟

✅   بله؛ آمدم مشهد.

 

 حضرت آقا؟

✅   آقا هم آزاد شدند و بعد یادم نیست.

... ادامه دارد.

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت دوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت سوم [لینک]

امام خامنه ای از زبان برادر – قسمت چهارم [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: یکشنبه 1397/01/12 - ساعت: 19:55

ماجرای عزل و ابقای مصلحی در وزارت اطلاعات

اشاره: هفت سال پیش یعنی در روز 30 فروردین 1390، امام خامنهای طی نامهای به مصلحی، از او (و تلویحاً از دولت) خواستند که در مسند وزارت باقی بماند و به این صورت رؤیای جریان انحرافی برای دست یافتن به قلب امنیتی نظام ناکام ماند. هنوز خیلی­ها از ریز ماجرا با خبر نیستند. در این مجال، این ماجرای تاریخی را مرور میکنیم.

  

نامه - حکم - امام خامنه ای در ابقای مصلحی  

برای دیدن عکس بزرگ­تر روی عکس کلیک کنید



 

 

آنچه مسلّم است ماجرا یک شبه اتفاق نیفتاد. بعد از مواضع و عمل­کرد عجیب مشایی و حسّاس شدن تمام دل­سوزانِ بابصیرت نظام، درست شش ماه پیش از حکم امام خامنهای مبنی بر ابقای وزیر اطلاعات، گزارشهایی به معظمله رسید که حاکی از دخالتهای جریان انحرافی در لایههای وزارت اطلاعات بود. مقام معظم ولایت شخصاً از وزارت بازدید کردند و ظاهراً بیاناتی نیز با مسئولین وزارت داشتند. اما جریان انحرافی دست بردار نبود و چند عامل خود از جمله «عبداللهی» (رئیس ستاد اطلاعات) را در درون وزارت فعال کرده بود. 

  

در فروردین ماه سال ۱۳۹۰، مصلحی در جلسهای که با حضور معاونین وزارت و چند عضو دیگر تشکیل داده بود، نکاتی در باب تحرکات جریان انحرافی بیان میکند. عبداللهی بارها سخن وزیر را قطع می­کند و حتی وزیر را متوهّم می­خواند. وزیر که تا آن زمان با عبداللهی مدارا کرده بود، پس از جلسه او را عزل می­کند. 

  

رئیس جمهور از طریق رئیس دفتر خود (مشایی) از ماجرا مطلع شده، وزیر را احضار می­کند و میگوید:«چرا عبداللهی را بدون هماهنگی(!) برداشتی؟». مصلحی تأکید میکند که وزیر به صورت معمول با یک نیروی خود برخورد کرده است. احمدی نژاد میگوید: «از این لحظه نمی­خواهم شما وزیر باشید، استعفا بدهید.» مصلحی امتناع میکند و احمدی نژاد می­گوید: «اگر استعفا ندهید عزلتان می­کنم.» 

  

تا این لحظه هنوز کسی استعفای مصلحی را ندیده است، اما در سایت دولت اعلام شد که رئیس جمهور استعفای مصلحی را پذیرفته است. وقتی خبر به مقام معظم ولایت میرسد، امام خامنه­ای نامهای با دست­خط مبارکِ خود و در پاکتی محرمانه، توسط یکی از اعضای دفتر برای احمدی نژاد ارسال میکنند. احمدی نژاد از حامل نامه، موضوع نامه را سؤال می­کند و او اظهار بیاطلاعی می­کند و وقتی نامه را باز می کند و می­خواند، میگوید: «خب، این مسئله که تمام شده»! 

  

پس از این ماجرا، امام خامنه­ای با قاطعیّت، حکم را طی نامهای برای حیدر مصلحی صادر می­کنند: «بسم الله الرحمن الرحیم. حجة الاسلام جناب آقای مصلحی دام توفیقه، وزیر محترم اطلاعات. استحکام و انسجام و روزآمد بودن دستگاه اطلاعاتی کشور یکی از پایه­های مهم اقتدار نظام اسلامی است، لذا از شما میخواهم بیش از پیش در انجام مأموریت­های مهم داخلی و خارجی وزارت اطلاعات اهتمام به خرج داده و با سرمایۀ عظیمی که آن وزارتخانه از نیروی انسانی توانمند و انقلابی و متدین و فنآوریهای روز برخوردار است و با حمایت دولت خدمتگزار و همکاری سایر نهادهای اطلاعاتی، اجازه ندهید کوچکترین فترت و سستی در انجام وظایف قانونی آن دستگاه مهم پیش آید. برای شما و معاونان و مدیران محترم و همۀ فرزندان ایران عزیز و انقلابیام در وزارت اطلاعات دعا میکنم. موفق و مؤید باشید. سید علی خامنه ای. ۳۰ / فروردین / ۱۳۹۰». 

  

نخستین جلسۀ هیئت دولت در کردستان است و مصلحی در تهران مانده و در جلسه شرکت ندارد. در نخستین جلسۀ هیئت دولت در تهران، مصلحی بنا به مشورت با دفتر، طی سفری به قم، دیدارهایی با طلاب، مراجع و مدیر کل اطلاعات قم برگزار می­کند؛ اما در دومین جلسۀ هیئت دولت شرکت می­کند. رئیس جمهور وارد جلسه میشود، مصلحی را که می­بیند آشکارا به هم میریزد، صبر می­کند درس اخلاق آیت الله حائری شیرازی تمام شود، از او اجازه میگیرد از جلسه خارج میشود و مصلحی را احضار میکند و مورد عتاب قرار می­دهد. مصلحی می­گوید:«دستور آقاست که باشم». احمدی نژاد می­گوید:«شما به مسائل بین من و آقا کاری نداشته باشید». مصلحی ساختمان را ترک می­کند. خبر که به فرمان­دهی معظم کل قوا می­رسد، می­فرمایند که مصلحی حتماً باید در جای خودشان باشند. امام خامنهای همچنین همه را به آرامش و حفظ احترام رئیس جمهور سفارش میکنند.

دکتر محمود احمدی نژاد رئیس جمهور 

در این مقطع احمدی نژاد بزرگ­ترین اشتباه زندگی خود را – تا آن لحظه – مرتکب می­شود و یازده روز از حضور در نهاد ریاست جمهوری خودداری می­کند. البته در دیداری با امام خامنه­ای جسارت را از حد می­گذراند و به خیال خود می­خواهد رهبری را آگاه (!) کند. حضرت آقا با مهربانی و قاطعیت تأکید می­کنند که صلاح کشور و دولت، در بودن مصلحی است و تلویحاً به دکتر می­فهماند که این، یک حکم حکومتی است. رئیس جمهور می­گوید: «آیا اختیار دارم که استعفا بدهم و دیگر سر کار نروم». حضرت آقا پاسخ میدهند که بله، می­توانی استعفا بدهی، ولی آن را مکتوب کن! کمکم نیروهای ارزشی نظام در جایجای کشور علیه شخص احمدی نژاد موضع می­گیرند. پیغام­ها و رایزنی­ها برای نجات رئیس جمهور آغاز می­شود. مجلس خیز جدی برای استیضاح رئیس جمهور برمی­دارد و احمدی نژاد درمی­یابد که یا باید لجبازی را تمام کند و برگردد و یا برای همیشه منفور امت ایران شود. در آخرین رایزنی، وقتی ضرغامی به دیدار احمدی نژاد میرود، احمدی نژاد اعلام می­کند که در محل کار خود حاضر می­شود و با اعلام این خبر توسط ضرغامی، حکایت تلخ تجدیدی احمدی نژاد در یک آزمون ولایتمداری، پایان می­یابد. 


نخستین حضور احمدی نژاد در هیئت دولت بعد از یازده روز خانه نشینی

­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­­




داغ کن - کلوب دات کام
مشارکت در بحث() 





  • تعداد صفحات :6
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6