تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

داستان نویس اصول گرا - مطالب ابر امام خمینی
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/12/8 - ساعت: 15:14

روزهای فلاکت بار شاه خائن در پایان عمر

 سگ ها به شاه خائن شرف داشتند

دیکتاتوری که خود را سایه خدا (!) می‌دانست و تمام عمر را در ناز و نعمت زندگی کرده، به دیگران امر و نهی کرده و اطرافیان را تحقیر کرده بود، در روزهای پایانی عمرش به خبرنگار بی.بی.سی می‌گوید: «امروز من آینده را پشت سرگذاشته‌ام، بیماری وجودم را تحلیل می‌برد و مثل پدرم در غربت خواهم مرد، ولی یک تفاوت وجود دارد [و آن این] که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازه‌اش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمی‌کنم دیگر جنازه من هم به ایران برگردد».

دیکتاتور فراری مفلوک در مورد این­که آیا احساس پشیمانی دارد یا خیر، می‌گوید: «شاید در تقسیم املاک بین محرومان تعلل کردم. شاید نباید این طور با روحانیت درمی‌افتادم و شاید نمی‌بایست مسیر غربی ترقی را چنین می‌پیمودم. باید تجارت مشروبات الکلی را قدغن می‌کردم، بعضی کاباره‌ها و سینماها را تعطیل می کردم و با مواد مخدر مبارزه می‌کردم. حالا بعد از مرگم تنها سگ خانوادگی مان برایم خواهد گریست و دیگر هیچ!».

این موجود بدبخت و نگون بخت، همان دیکتاتوری است که در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۴۱ در یک سخنرانی و در شهر مقدس قم گفته بود: «امروز به شما می‌گویم، نه در تجربه و نه در عمل هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که بیش از من به خداوند و ائمه‌ی معصومین نزدیک است. از هزار سال پیش یا بیشتر فکرشان تکان نخورده، امروز دین مفت‌خوری از بین رفته ولی برای این‌ها چه فرقی می‌کند؟! من این روحانیت را صد برابر بدتر از توده‌ای های خائن می‌دانم».

چهار ماه بعد از یاوه سرایی شاه خائن، یک روحانی که بعدها مردم ایران او را امام خمینی(ره) نامیدند، در  تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۴۲، از همان شهر مقدس قم و از مدرسه فیضیه، خطاب به شاه خائن، سخنانی گفتند که سرآغازی بر قیام خونین ۱۵ خرداد و نهضت اسلامی مردم ایران بود. امام خمینی(ره) در آن سخنرانی، دیکتاتور زمان را مستقیماً مورد خطاب قرار دادند و فرمودند: «آقا! من به شما نصیحت میکنم؛ ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت میکنم: دست بردار از این کارها؛ آقا! اغفال دارند میکنند تو را، من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند؛ اگر دیکته میدهند دستت و میگویند بخوان، در اطرافش فکر کن،  نصیحت مرا بشنو؛ ربط ما بین شاه و اسرائیل چیست که سازمان امنیت می گوید از اسرائیل حرف نزنید؛ مگر شاه اسرائیلی است؟!»

این بیانات کوبنده، کاخ فرعون زمان را به لرزه درآورد، ولی محمد رضا، این دیکتاتور مغرور و سست اراده، نصیحت روح خدا را نفهمید و به کار نبست. شاه خائن دستور سرکوب نهضت را صادر کرد و شما می‌دانید که چه سرنوشت فلاکت باری برای خود و تاج و تخت کثیفش رقم زد!

نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) روز به روز گسترده تر و تنومندتر شد و در نهایت، شاه خائن در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۵۷ از کشور گریخت و مردم جشن گرفتند و خدا را شکر کردند و کمتر از یک ماه بعد، و در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی مردم ایران به پیروزی رسید و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران با قدرت و صلابت شکل گرفت.

شاه خائن که به مصر گریخته بود و با سرطانی مشکوک و صعب العلاج دست و پنجه نرم می‌کرد، روزهای خفت باری را می گذراند. اغلب ساعات در تنهایی و افسردگی بود، اربابانش او را ترک کرده بودند، خانواده‌اش از او فراری بودند، اجازه مصاحبه نداشت و ملاقات هایش محدود بود. امام خمینی(ره) در اوج نهضت فرموده بودند: «شاه فقط یک راه دارد و آن خودکشی است» و حالا محمدرضا در مصر حقیقت کلام امام(ره) را با بندبند وجود مفلوک خود حس می‌کرد.

شاه خائن در پی روزنه امیدی از مصر به مراکش رفت و دوران آوارگی او که از لحظه فرار آغاز شده بود، پیچیده‌تر و ناامید کننده‌تر شد. باهاما، مکزیک و امریکا مقصد بعدی دیکتاتور بدبخت بودند. در امریکا او روند درمان خود را پی گرفت که به نظر می‌رسد امریکایی ها فرصتی یافتند تا با نادرمانی و جراحی های غیر اصولی مرگ نوکرِ تاریخ مصرف گذشته خود را جلو بیندازند. سپس ارباب، نوکر خود را اخراج کرد و او را به پاناما فرستاد و  دیکتاتور چندی بعد از پاناما راهی مصر شد.

دعای مردم ایران مستجاب شده بود. این­جانب شخصاً به یاد دارم که در سن ۸ سالگی و در تظاهرات، هم­صدا با سیل خروشان مردم انقلابی، از ته دل فریاد می زدیم:

ای شاه خائن آواره گردی

خاک وطن را ویرانه کردی

کشتی جوانان وطن، الله اکبر

کردی هزاران در کفن، الله اکبر

مرگ بر شاه، مرگ بر شاه.

مرگ بر شاه، مرگ بر شاه.

شاه فراری به سرنوشتی دچار شده بود که بدتر از آن قابل تصور نیست. شاه خائن در بیمارستانی با سیطره نظامیان بستری شد تا به خیال خود درمان شود، اما در یک عمل جراحی مشکوک، طحال او بیرون آورده شد که در نهایت موجب مرگ دیکتاتور گشت.

وقتی سران کاخ سفید از مرگ قریب الوقوع شاه خائن اطمینان یافتند، اجازه آخرین مصاحبه را به او دادند و در اوایل خرداد ۱۳۵۹ دو تن از خبرنگاران وابسته به سی.آی.اِیْ بر بالین شاهِ رو به موت حاضر شدند و بخش اعظم سخنان شاه مخلوع را منتشر نکردند و به رؤسای خود گزارش دادند.

بهترین سندی که از سخنان محمدرضا شاه خائن در دست است، همان جملاتی است که به خبرنگار بی.بی.سی گفته است: «امروز من آینده را پشت سرگذاشته‌ام، بیماری وجودم را تحلیل می‌برد و مثل پدرم در غربت خواهم مرد، ولی یک تفاوت وجود دارد [و آن این] که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازه‌اش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمی‌کنم دیگر جنازه من هم به ایران برگردد. شاید در تقسیم املاک بین محرومان تعلل کردم. شاید نباید این طور با روحانیت درمی‌افتادم و شاید نمی‌بایست مسیر غربی ترقی را چنین می‌پیمودم. باید تجارت مشروبات الکلی را قدغن می‌کردم، بعضی کاباره‌ها و سینماها را تعطیل می کردم و با مواد مخدر مبارزه می‌کردم. حالا بعد از مرگم تنها سگ خانوادگی مان برایم خواهد گریست و دیگر هیچ!».

اما این شایدها دردی از دیکتاتور فراری دوا نکرد، تاریخ به عقب بازنگشت و جنایت‌های محمدرضا جبران نشد. دیکتاتور در بدترین درجه از ذلت و خواری، دور از وطن و خانواده مرد و در حالی به زباله‌دان تاریخ سقوط کرد که آرزو داشت دست‌کم سگ خانوادگی‌اش برای او عزاداری کند. شاه خائن مرد، در حالی که حتی سگ‌ها هم برایش گریه نکردند!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: جمعه 1395/11/22 - ساعت: 22:58

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را  می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.


نظرات (9)




داغ کن - کلوب دات کام
() 
تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/03/23 - ساعت: 16:37

اصلی ترین شاخص انقلابی بودن، دشمن شناسی است

بسم الله النّور

 دشمن شناسی در بیان امام خامنه ای

امام خامنهای در سخنرانی عظیم خود، در سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)، دقیقاً ۶۰ بار کلمۀ «دشمن» را به زبان آوردند که حتّی اگر این اتفاق هم نیفتاده بود، نوع بیانات و تأکیدات معظم له نشان میدهد که اصلیترین شاخص انقلابی بودن، همانا «دشمن شناسی» است. معتقدم اگر کسی دشمن را درست بشناسد، به صورت طبیعی نه تنها از او تبعیت نمیکند، بلکه خود را برای مقابله با او تجهیز و آماده میسازد.

مقام معظم ولایت ابتدا عنوان جامعی را برای تعریف شخصیّت ممتاز امام خمینی(ره) به کار بردند که عبارت بود از «مؤمنِ متعبّدِ انقلابی». سپس در مقام تعریف پنج شاخص را برای انقلابی بودن بیان فرمودند: ۱- پایبندی به مبانی و ارزشهای اساسی انقلاب ۲- هدف‌گیری آرمانهای انقلاب و همّت بلند برای رسیدن به آنها ۳- پایبندی به استقلال همه‌جانبۀ کشور ۴- حسّاسیّت در برابردشمن و کار دشمن و نقشۀ دشمن و عدم تبعیّت از او؛ قرآن این عدم تبعیّت را «جهاد کبیر» نام نهاده است ۵- تقوای دینی و سیاسی.

امام خامنهای نخستین بار در روز سوم خرداد سال جاری و در دانشگاه امام حسین(ع)، با تفسیر آیۀ ۵۲ از سورۀ مبارک فرقان، عدم تبعیت از دشمن و «جهاد کبیر» را مطرح ساختند و معرفت جدیدی را به مفاهیم تفسیری اضافه کردند. درست سه روز بعد و در دیدار با اعضای مجلس خبرگان رهبری، مجدداً همین مفهوم را تکرار کردند. هشت روز بعد نیز در سالگرد ارتحال امام خمینی(ره)، در چارچوب معرفی ویژگیهای امام راحل(ره)، مجدداً به «جهاد کبیر» اشاره میفرمایند؛ این خط بیان و تکرارِ نو به نو، میفهماند که اصلیترین سخن امام خامنهای با مردم و مسئولین، همین دشمن شناسی و عدم تبعیت از دشمن و به عبارتی همین «جهاد کبیر» است.

به علاوه، باید دقت کرد که امام خامنهای شاخص «حساسیّت در برابر دشمن و عدم تبعیّت از او» را مفصل شرح و بسط دادند؛ و در جای جایِ سخنرانی از دشمن سخن گفتند و همان گونه که اشاره شد، ۶۰ بار کلمۀ دشمن را به زبان آوردند تا متوجه شویم که «دشمن شناسی» بیت الغزل نطق رهبر معظم انقلاب بوده است.

در روزگاری که بعضیها، حتی برخی از مسئولین، اصل وجود دشمن را انکار میکنند و به دلسوزان و به امت حزب الله انگ «توهم توطئه» میزنند، بار دیگر این دَم مسیحایی امام خامنهای است که با دقت و شجاعت سابقۀ دشمنی امریکا را یادآوری میکنند و با استناد به مفاهیم قرآنی ضرورت عدم تبعیت از دشمن و «جهاد کبیر» را متذکّر میشوند.

***

 متن بیانات مقام معظم ولایت در روز ۱۴ خرداد ۱۳۹۵ [لینک]

شاخص چهارم، حسّاسیّت در برابر دشمن و کار دشمن و نقشۀ دشمن و عدم تبعیّت از او، که البتّه باید دشمن را شناخت، نقشۀ او را فهمید و از تبعیّت دشمن سر باز زد؛ عرض کردیم که قرآن این عدم تبعیّت را «جهاد کبیر» نام نهاده است؛ من این چند وقت دو سه بار دراین‌باره صحبت کردم.

**

حسّاسیّت در برابر دشمندشمن را بشناسیم، در برابر حرکات دشمن حسّاسیّت داشته باشیم. آن کسانی که در دوران دفاع مقدّس در جبهه بودند میدانند که آنجا کسانی در قرارگاه‌ها بودند که به‌وسیلۀ عوامل خودشان هر حرکت کوچک دشمن را دنبال میکردند، رویش حسّاس میشدند: فرض بفرمایید امروز دشمن این جابه‌جایی را انجام داده است؛ این برای چیست؟ چرا انجام داده است؟ علّت‌یابی میکردند. حسّاس در مقابل حرکات دشمندشمن را بشناسیم، نقشه‌های او را تشخیص بدهیم، بر روی کارهای او، حرفهای او، اظهارات او حسّاس باشیم؛ و در مقابل زهری که او احتمالاً خواهد ریخت، پادزهر فراهم بکنیم و آماده باشیم برای اینکه حرکت او را خنثی بکنیم. این، حسّاسیّت در مقابل دشمن است.  خب، نقطۀ مقابل این حسّاسیّت چیست؟ نقطۀ مقابل یکی این است که بعضی اصل دشمن را انکار میکنند. وقتی ما میگوییم دشمن داریم، میگویند «آقا، شما دچار توهّم اید؛ توهّم توطئه». خود این مطرح کردن توهّم توطئه به‌نظر ما یک توطئه است، برای اینکه حسّاسیّتها را کم کنند [میگویند]: «آقا، دشمنچیست، کدام دشمنی؟» واضح‌ترین چیزها را انکار میکنند. میگوییم آمریکا دشمن انقلاب است، ذات نظام سلطه اقتضا میکند که با نظامی مثل نظام جمهوری اسلامی دشمن باشد؛ منافعشان ۱۸۰ درجه با یکدیگر اختلاف دارد. نظام سلطه اهل خیانت است، اهل جنگ‌افروزی است، اهل ایجاد و سازماندهی گروه‌های تروریست است، اهل سرکوب کردن گروه‌های آزادی‌خواه است، اهل فشار آوردن بر مظلومین - مثل فلسطین و امثال فلسطین - است؛ این طبیعت نظام سلطه است.

**

چطور میشود منکر این دشمنی شد؟ آمریکا بیست‌وهشتم مرداد را راه انداخت و حکومت ملّی را سرنگون کرد؛ آمریکا از اوّل انقلاب تا امروز دارد با ما دشمنی میکند؛ آمریکا در زمان طاغوت، ساواک را به راه انداخت که مایۀ شکنجۀ مردم و مبارزین [بود]؛ آمریکا در جنگ هشت‌ساله به دشمن ما حدّاکثر کمک ممکن را کرد؛ آمریکا هواپیمای مسافربری ما را سرنگون کرد؛ آمریکا سکّوی نفتی ما را زد؛ آمریکا ما را تحریم کرد؛ اینها دشمنی نیست؟ هر فردی و هر جریانی که برای اسلام و به نام اسلام کار میکند، اگر به آمریکا اعتماد کرد، خطای بزرگی مرتکب شده و سیلی‌اش را خواهد خورد؛ کما اینکه خوردند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/11/13 - ساعت: 01:29

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان و در رکاب ولایت فقیه ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1392/11/22 - ساعت: 01:32

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()