جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر انقلاب اسلامی
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: پنجشنبه 1397/06/29 - ساعت: 11:53

انسان باید از عاشورا عبرت بگیرد

بسم الله النّور

عاشورا یک صحنۀ عبرت است. انسان باید به این صحنه نگاه کند، تا عبرت بگیرد. یعنی چه، عبرت بگیرد؟ یعنی خود را با آن وضعیت مقایسه کند و بفهمد در چه حال و در چه وضعیتی است؛ چه چیزی او را تهدید می‌کند؛ چه چیزی برای او لازم است؟ این را می‌گویند «عبرت». شما اگر از جاده‌ای عبور کردید و اتومبیلی را دیدید که واژگون شده یا تصادف کرده و آسیب دیده؛ مچاله شده و سرنشینانش نابود شده‌اند، می‌ایستید و نگاه می‌کنید، برای این‌که عبرت بگیرید. معلوم شود که چطور سرعتی، چطور حرکتی و چگونه رانندگی‌ای، به این وضعیت منتهی می‌شود. این هم نوع دیگری از درس است؛ اما درس از راه عبرت‌گیری است. این را قدری بررسی کنیم.

 

 اوّلین عبرتی که در قضیۀ عاشورا ما را به خود متوجّه می‌کند، این است که ببینیم چه شد که پنجاه سال بعد از درگذشت پیغمبر (صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه) جامعۀ اسلامی به آن حدّی رسید که کسی مثل امام حسین (علیه‌السّلام) ناچار شد برای نجات جامعۀ اسلامی، چنین فداکاری‌ای بکند؟ این فداکاری حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، یک وقت بعد از هزار سال از صدر اسلام است؛ یک وقت در قلب کشورها و ملت‌های مخالف و معاند با اسلام است؛ این یک حرفی است. اما حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، در مرکز اسلام، در مدینه و مکه -مرکز وحی نبوی- وضعیتی دید که هر چه نگاه کرد چاره‌ای جز فداکاری نداشت؛ آن هم چنین فداکاری خونینِ با عظمتی! مگر چه وضعی بود که حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، احساس کرد که اسلام فقط با فداکاری او زنده خواهد ماند، وَالّا از دست رفته است!؟ عبرت این‌جا است. روزگاری رهبر و پیغمبر جامعۀ اسلامی، از همان مکه و مدینه پرچم‌ها را می‌بست، به دست مسلمان‌ها می‌داد و آن‌ها تا اقصی نقاط جزیزةالعرب و تا مرزهای شام می‌رفتند؛ امپراتوری روم را تهدید می‌کردند؛ آن‌ها از مقابلشان می‌گریختند و لشکریان اسلام پیروزمندانه برمیگشتند؛ که در این خصوص می‌توان به ماجرای «تبوک» اشاره کرد. روزگاری در مسجد و معبر جامعۀ اسلامی، صوت و تلاوت قرآن بلند بود و پیغمبر با آن لحن و آن نَفَس، آیات خدا را بر مردم می‌خواند و مردم را موعظه می‌کرد و آن‌ها را در جادۀ هدایت با سرعت پیش می‌برد. ولی چه شد که همین جامعه، همین کشور و همین شهرها، کارشان به جایی رسد و آن‌قدر از اسلام دور شدند که کسی مثل یزید بر آن‌ها حکومت می‌کرد!؟ وضعی پیش آمد که کسی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، دید که چاره‌ای جز این فداکاری عظیم ندارد! این فداکاری، در تاریخ بی‌نظیر است. چه شد که به چنین مرحله‌ای رسیدند؟ این، آن عبرت است. ما باید این را امروز مورد توجّه دقیق قرار دهیم.

 

 ما امروز یک جامعۀ اسلامی هستیم. باید ببینیم آن جامعۀ اسلامی، چه آفتی پیدا کرد که کارش به یزید رسید؟ چه شد که بیست سال بعد از شهادت امیرالمؤمنین (علیه‌الصّلاةوالسّلام) در همان شهری که او حکومت می‌کرد، سرهای پسرانش را بر نیزه کردند و در آن شهر گرداندند!؟ کوفه یک نقطۀ بیگانه از دین نبود! کوفه همان جایی بود که امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) در بازارهای آن راه می‌رفت؛ تازیانه بر دوش می‌انداخت؛ مردم را امر به معروف و نهی از منکر می‌کرد؛ فریاد تلاوت قرآن در «آناءاللیل و اطراف النهار» از آن مسجد و آن تشکیلات بلند بود. این، همان شهر بود که پس از گذشت سال‌هایی نه‌چندان طولانی در بازارش، دختران و حرم امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) را، با اسارت می‌گرداندند. در ظرف بیست سال چه شد که به آن‌جا رسیدند؟ اگر بیماری‌ای وجود دارد که می‌تواند جامعه‌ای را که در رأسش کسانی مثل پیغمبر اسلام و امیرالمؤمنین (علیهماالسّلام) بوده‌اند، در ظرف چند ده سال به آن وضعیت برساند، این بیماری، بیماری خطرناکی است و ما هم باید از آن بترسیم. امام بزرگوار ما، اگر خود را شاگردی از شاگردان پیغمبر اکرم (صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه) محسوب می‌کرد، سرِ فخر به آسمان می‌سود. امام، افتخارش به این بود که بتواند احکام پیغمبر را درک، عمل و تبلیغ کند. امام ما کجا، پیغمبر کجا!؟ آن جامعه را پیغمبر ساخته بود و بعد از چند سال به آن وضع دچار شد. این جامعۀ ما خیلی باید مواظب باشد که به آن بیماری دچار نشود. عبرت، این‌جاست! ما باید آن بیماری را بشناسیم؛ آن را یک خطر بزرگ بدانیم و از آن اجتناب کنیم.

 

 به نظر من این پیام عاشورا، از درس‌ها و پیام‌های دیگر عاشورا برای ما امروز فوری‌تر است. ما باید بفهمیم چه بلایی بر سر آن جامعه آمد که حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، آقازادۀ اوّلِ دنیای اسلام و پسر خلیفۀ مسلمین، پسر علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌الصّلاةوالسّلام) در همان شهری که پدر بزرگوارش بر مسند خلافت می‌نشست، سر بریده‌اش گردانده شد و آب از آب تکان نخورد! از همان شهر آدم‌هایی به کربلا آمدند، او و اصحاب او را با لب تشنه به شهادت رسانند و حرم امیرالمؤمنین (علیه‌السّلام) را به اسارت گرفتند!

 

 حرف در این زمینه، زیاد است. من یک آیه از قرآن را در پاسخ به این سؤال مطرح می‌کنم. قرآن جواب ما را داده است. قرآن، آن درد را به مسلمین معرفی می‌کند. آن آیه این است که می‌فرماید: «فخلف من بعدهم خلف اضاعوا الصّلاة واتبعوا الشهوات فسوف یلقون غیّا(۱).» دو عامل، عامل اصلی این گمراهی و انحراف عمومی است: یکی دورشدن از ذکر خدا که مظهر آن نماز است. فراموش کردن خدا و معنویّت؛ حساب معنویّت را از زندگی جدا کردن و توجّه و ذکر و دعا و توسّل و طلب از خدای متعال و توکّل به خدا و محاسبات خدایی را از زندگی کنار گذاشتن. دوم «واتّبعوا الشهوات»؛ دنبال شهوترانی‌ها رفتن؛ دنبال هوس‌ها رفتن و در یک جمله: دنیاطلبی. به فکر جمع‌آوری ثروت، جمع‌آوری مال و التذاذ به شهوات دنیا افتادن. این‌ها را اصل دانستن و آرمان‌ها را فراموش کردن. این، درد اساسی و بزرگ است. ما هم ممکن است به این درد دچار شویم. اگر در جامعۀ اسلامی، آن حالت آرمان‌خواهی از بین برود یا ضعیف شود؛ هر کس به فکر این باشد که کلاهش را از معرکه در ببرد و از دیگران در دنیا عقب نیفتد؛ این‌که «دیگری جمع کرده است، ما هم برویم جمع کنیم و خلاصه خود و مصالح خود را بر مصالح جامعه ترجیح دهیم»، معلوم است که به این درد دچار خواهیم شد.

 

 نظام اسلامی، با ایمان‌ها، با همّت‌های بلند، با مطرح شدن آرمان‌ها و با اهمیت دادن و زنده نگه‌داشتنِ شعارها به وجود می‌آید و حفظ می‌شود و پیش می‌رود. شعارها را کم‌رنگ کردن؛ اصول اسلام و انقلاب را مورد بی‌اعتنایی قراردادن و همه‌چیز را با محاسبات مادّی مطرح کردن و فهمیدن، جامعه را به آن‌جا خواهد برد که به چنان وضعی برسد.

 

 آن‌ها به آن وضع دچار شدند. روزگاری برای مسلمین، پیشرفت اسلام مطرح بود؛ رضای خدا مطرح بود؛ تعلیم دین و معارف اسلامی مطرح بود؛ آشنایی با قرآن و معارف قرآن مطرح بود؛ دستگاه حکومت، دستگاه ادارۀ کشور، دستگاه زهد و تقوا و بی‌اعتنایی به زخارف دنیا و شهوات شخصی بود و نتیجه‌اش آن حرکت عظیمی شد که مردم به سمت خدا کردند. در چنان وضعیتی، شخصیّتی مثل علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌السّلام)، خلیفه شد. کسی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام) شخصیت برجسته شد. معیارها در این‌ها، بیش از همه هست. وقتی معیار خدا باشد، تقوا باشد، بی‌اعتنایی به دنیا باشد، مجاهدت در راه خدا باشد؛ آدم‌هایی که این معیارها را دارند، در صحنۀ عمل می‌آیند و سررشتۀ کارها را به‌دست می‌گیرند و جامعه، جامعۀ اسلامی می‌شود. اما وقتی‌که معیارهای خدایی عوض شود، هر کس که دنیاطلب‌تر است، هر کس که شهوتران‌تر است، هر کس که برای به‌دست آوردن منافع شخصی زرنگ‌تر است، هر کس که با صدق و راستی بیگانه‌تر است، بر سرِ کار می‌آید، آن‌وقت نتیجه این می‌شود که امثال عمربن‌سعد و شمر و عبیدالله‌بن‌زیاد به ریاست می‌رسند و کسی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، به مذبح می‌رود، و در کربلا به شهادت می‌رسد! این، یک حساب دو دو تا چهار تا است. باید کسانی که دل‌سوز اند، نگذارند معیارهای الهی در جامعه عوض شود. اگر معیارِ تقوا در جامعه عوض شد، معلوم است که انسان باتقوایی مثل حسین‌بن‌علی (علیه‌السّلام)، باید خونش ریخته شود. اگر زرنگی و دست‌وپاداری در کار دنیا و پشت‌هم‌اندازی و دروغ‌گویی و بی‌اعتنایی به ارزش‌های اسلامی ملاک قرار گرفت، معلوم است که کسی مثل یزید باید در رأس کار قرار گیرد و کسی مثل عبیدالله، شخص اوّل کشور عراق شود. همۀ کار اسلام این بود که این معیارهای باطل را عوض کند. همۀ کار انقلاب ما هم این بود که در مقابل معیارهای باطل و غلط مادّىِ جهانی بایستد و آن‌ها را عوض کند.

 

 دنیای امروز، دنیای دروغ، دنیای زور، دنیای شهوت‌رانی و دنیای ترجیح ارزش‌های مادّی بر ارزش‌های معنوی است. این دنیاست! مخصوص امروز هم نیست. قرن‌هاست که معنویّت در دنیا روبه افول و ضعف بوده است. پول‌پرست‌ها و سرمایه‌دارها تلاش کرده‌اند که معنویّت را از بین ببرند. صاحبان قدرت، یک نظام و بساط مادّی‌ای در دنیا چیده‌اند که در رأسش قدرتی از همه دروغ‌گوتر، فریب‌کارتر، بی‌اعتناتر به فضایل انسانی و نسبت به انسان‌ها بی‌رحم‌تر، مثل قدرت آمریکاست. این می‌آید در رأس و همین‌طور می‌آیند تا مراتبِ پایین‌تر. این، وضع دنیاست. انقلاب اسلامی، یعنی زنده کردن دوبارۀ اسلام؛ زنده کردن «إِنّ أَکرمکم عندالله أَتقیٰکم»(۲). این انقلاب آمد تا این بساط جهانی را، این ترتیب غلط جهانی را بشکند و ترتیب جدیدی درست کند. اگر آن ترتیبِ مادّىِ جهانی باشد، معلوم است که شهوت‌ران‌هاىِ فاسدِ روسیاه و گمراهی مثل محمّدرضا باید در رأس کار باشند و انسانِ بافضیلتِ منوّری مثل امام باید در زندان یا در تبعید باشد! در چنان وضعیتی، جای امام در جامعه نیست. وقتی «زور» حاکم است، وقتی «فساد» حاکم است، وقتی «دروغ» حاکم است و وقتی «بی‌فضیلتی» حاکم است، کسی که دارای فضیلت است، دارای صدق است، دارای نور است، دارای عرفان است و دارای توجّه به خداست، جایش در زندان‌ها یا در مقتل و مذبح یا در گودال قتلگاه‌هاست. وقتی مثل امامی بر سر کار آمد، یعنی ورق برگشت؛ شهوت‌رانی و دنیاطلبی به انزوا رفت، وابستگی و فساد به انزوا رفت، تقوی بالای کار آمد، زهد روی کار آمد، صفا و نورانیّت آمد، جهاد آمد، دل‌سوزی برای انسان‌ها آمد، رحم و مروّت و برادری و ایثار و ازخودگذشتگی آمد. امام که بر سرِ کار می‌آید، یعنی این خصلت‌ها می‌آید؛ یعنی این فضیلت‌ها می‌آید؛ یعنی این ارزش‌ها مطرح می‌شود. اگر این ارزش‌ها را نگه داشتید، نظام امامت باقی می‌ماند. آن‌وقت امثال حسین‌بن‌علی (علیه‌الصّلاة‌والسّلام)، دیگر به مذبح برده نمی‌شوند. اما اگر این‌ها را از دست دادیم چه؟ اگر روحیۀ بسیجی را از دست دادیم چه؟ اگر به جای توجّه به تکلیف و وظیفه و آرمان الهی، به فکر تجمّلات شخصی خودمان افتادیم چه؟ اگر جوان بسیجی را، جوان مؤمن را، جوان بااخلاص را -که هیچ چیز نمی‌خواهد جز این‌که میدانی باشد که در راه خدا مجاهدت کند- در انزوا انداختیم و آن آدم پرروىِ افزون‌خواهِ پرتوقّعِ بی‌صفاىِ بی‌معنویّت را مسلّط کردیم چه؟ آن‌وقت همه چیز دگرگون خواهد شد. اگر در صدر اسلام فاصلۀ بین رحلت نبىّ اکرم (صلوات‌الله‌وسلامه‌علیه) و شهادت جگرگوشه‌اش پنجاه سال شد، در روزگار ما، این فاصله، خیلی کوتاه‌تر ممکن است بشود و زودتر از این حرف‌ها، فضیلت‌ها و صاحبان فضایل ما به مذبح بروند. باید نگذاریم. باید در مقابل انحرافی که ممکن است دشمن بر ما تحمیل کند، بایستیم.

 

 پس، عبرت‌گیری از عاشورا این است که نگذاریم روح انقلاب در جامعه منزوی و فرزند انقلاب گوشه‌گیر شود. عدّه‌ای مسائل را اشتباه گرفته‌اند. امروز بحمدالله مسئولین دل‌سوز و علاقه‌مند و رئیس‌جمهور انقلابی و مؤمن بر سرِ کارند، و کشور را می‌خواهند بسازند. اما عدّه‌ای، سازندگی را با مادّیگرایی، اشتباه گرفته‌اند. سازندگی چیزی است، مادّیگری چیز دیگری است. سازندگی یعنی کشور آباد شود، و طبقات محروم به نوایی برسند.

 

 سال‌های سال، این کشور را ویران کرده‌اند. بعد از انقلاب هم، به‌وسیلۀ مهاجمین خارجی، هشت سال، همان کار را ادامه دادند. این کشور، باید ساخته شود. این سازندگی، تلاش لازم دارد. از پایان جنگ تا امروز، هنوز سه سال و اندی می‌گذرد. زمان زیادی از پایان جنگ تا امروز نگذشته است. یک بمب در یک‌جا بیفتد، یک لحظه ویرانگری است؛ اما ساختن همان ویرانه، چقدر طول می‌کشد!؟ فرض کنید ساختمانی، خانه‌ای، عمارت دو سه طبقه‌ای، در یک لحظه منفجر می‌شود؛ اما در یک لحظه، ساخته نمی‌شود. یک کشور را هشت سال ویران کردند. مگر شوخی است!؟ قبل از این، خاندان منحوس پهلوی -که لعنت خدا بر آن‌ها و بر کارگزاران و دستیاران‌شان، و لعنت خدا بر خانوادۀ قاجار و دستیاران‌شان باد- این مملکت را ویران کردند. بعد که انقلاب شد تا آن را بسازد، مگر دشمنان توانستند تحمّل کنند!؟ امروز اسناد همکاری آمریکا با عراق در جنگ تحمیلی علیه ما، در حال رو شدن است. ما آن روز می‌گفتیم؛ ما آن روز قاطعانه می‌گفتیم که شرق و غرب از عراق حمایت می‌کنند. اما یک عدّه کوته‌فکرهای داخلی، انکار می‌کردند و می‌گفتند به چه دلیل؟ بفرمایید؛ این هم دلیل! امروز اسناد خود آمریکایی‌ها را آمریکایی‌ها رو می‌کنند و معلوم می‌شود که در این چند سال، چه کمک‌های عظیمی به عراق کردند. شرق و غرب با یکدیگر همدست شدند؛ این جنگ را به راه انداختند و مملکت را ویران کردند. بعد از سال‌ها ویرانگرىِ حکّام فاسد پهلوی و قاجار و بعد از چند سال ویرانگرىِ جنگ، اکنون دولت جمهوری اسلامی، به کمک مردم و کارگزاران و متخصّصین و کاردان‌هایش، می‌خواهد این کشور را بسازد. این، کارِ یک روز و دو روز نیست؛ کار یک سال و دو سال هم نیست. این همه مراکز مادىّ از بین رفته، این همه امکان اشتغال نابود شده...! این‌ها چیزی نیست که ظرف مدت کوتاهی برگردد. این را می‌گویند «سازندگی». این، یک مجاهدت است، یک جهاد فی سبیل‌الله است. هر کس که در این مجاهدت شرکت کند، جهاد کرده است. کسی که در راه اداره و حفظ جامعۀ اسلامی -که یک واجب بزرگ است- گامی برداشته، خیلی باارزش است. اما آن طرف قضیه، مادّیگری است، مادّه‌پرستی است، دنیاطلبی است. آن، یک حرفِ دیگر است.

 

 سازندگی، کاری بود که علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌السّلام) داشت؛ که حتّی شاید در دوران خلافت هم -که حالا من این را تردید دارم. اما تا قبل از خلافت، قطعی است- با دست خود نخلستان آباد می‌کرد؛ زمین احیا می‌کرد؛ درخت می‌کاشت؛ چاه می‌کند و آبیاری می‌کرد. این، سازندگی است! دنیاطلبی و مادّیطلبی، کاری است که عبیدالله زیاد و یزید می‌کردند. آن‌ها چه وقت چیزی را به وجود می‌آوردند و می‌ساختند!؟ آن‌ها فانی می‌کردند؛ آن‌ها می‌خوردند؛ آن‌ها تجمّلات را زیاد می‌کردند. این دو را با هم اشتباه نباید کرد. امروز عدّه‌ای به اسم سازندگی خودشان را غرق در پول و دنیا و مادّه‌پرستی می‌کنند. این سازندگی است!؟ آنچه که جامعۀ ما را فاسد می‌کند، غرق شدن در شهوات است؛ از دست‌دادن روح تقوا و فداکاری است؛ یعنی همان روحیه‌ای که در بسیجی‌هاست. بسیجی باید در وسط میدان باشد تا فضیلت‌های اصلی انقلاب زنده بماند.

 

 دشمن از راه اشاعۀ فرهنگ غلط -فرهنگ فساد و فحشا- سعی می‌کند جوان‌های ما را از ما بگیرد. کاری که دشمن از لحاظ فرهنگی می‌کند، یک "تهاجم فرهنگی" بلکه باید گفت یک «شبیخون فرهنگی» یک «غارت فرهنگی» و یک «قتل عام فرهنگی» است. امروز دشمن این کار را با ما می‌کند. چه کسی می‌تواند از این فضیلت‌ها دفاع کند؟ آن جوان مؤمنی که دل به دنیا نبسته، دل به منافع شخصی نبسته و می‌تواند بایستد و از فضیلت‌ها دفاع کند. کسی که خودش آلوده و گرفتار است که نمی‌تواند از فضیلت‌ها دفاع کند! این جوان بااخلاص می‌تواند دفاع کند. این جوان، از انقلاب، از اسلام، از فضایل و ارزش‌های اسلامی می‌تواند دفاع کند. لذا، چندی پیش گفتم: «همه امر به معروف و نهی از منکر کنند.» الآن هم عرض می‌کنم: نهی از منکر کنید. این، واجب است. این، مسئولیت شرعی شماست. امروز مسئولیت انقلابی و سیاسی شما هم هست.

(امام خامنهای – ۲۲ تیر ۱۳۷۱ – در دیدار با فرماندهان گردان‌های عاشورای بسیج مستضعفین)

پاورقی:

۱) مریم: ۵۹

۲) حجرات: ۱۳




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1396/11/20 - ساعت: 11:43

خاطرات پیروزی انقلاب

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر)نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.

نظرات (14)




تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/12/8 - ساعت: 15:14

روزهای فلاکت بار شاه خائن در پایان عمر

 سگ ها به شاه خائن شرف داشتند

دیکتاتوری که خود را سایه خدا (!) می‌دانست و تمام عمر را در ناز و نعمت زندگی کرده، به دیگران امر و نهی کرده و اطرافیان را تحقیر کرده بود، در روزهای پایانی عمرش به خبرنگار بی.بی.سی می‌گوید: «امروز من آینده را پشت سرگذاشته‌ام، بیماری وجودم را تحلیل می‌برد و مثل پدرم در غربت خواهم مرد، ولی یک تفاوت وجود دارد [و آن این] که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازه‌اش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمی‌کنم دیگر جنازه من هم به ایران برگردد».

دیکتاتور فراری مفلوک در مورد این­که آیا احساس پشیمانی دارد یا خیر، می‌گوید: «شاید در تقسیم املاک بین محرومان تعلل کردم. شاید نباید این طور با روحانیت درمی‌افتادم و شاید نمی‌بایست مسیر غربی ترقی را چنین می‌پیمودم. باید تجارت مشروبات الکلی را قدغن می‌کردم، بعضی کاباره‌ها و سینماها را تعطیل می کردم و با مواد مخدر مبارزه می‌کردم. حالا بعد از مرگم تنها سگ خانوادگی مان برایم خواهد گریست و دیگر هیچ!».

این موجود بدبخت و نگون بخت، همان دیکتاتوری است که در تاریخ ۴ بهمن ۱۳۴۱ در یک سخنرانی و در شهر مقدس قم گفته بود: «امروز به شما می‌گویم، نه در تجربه و نه در عمل هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که بیش از من به خداوند و ائمه‌ی معصومین نزدیک است. از هزار سال پیش یا بیشتر فکرشان تکان نخورده، امروز دین مفت‌خوری از بین رفته ولی برای این‌ها چه فرقی می‌کند؟! من این روحانیت را صد برابر بدتر از توده‌ای های خائن می‌دانم».

چهار ماه بعد از یاوه سرایی شاه خائن، یک روحانی که بعدها مردم ایران او را امام خمینی(ره) نامیدند، در  تاریخ ۱۳ خرداد ۱۳۴۲، از همان شهر مقدس قم و از مدرسه فیضیه، خطاب به شاه خائن، سخنانی گفتند که سرآغازی بر قیام خونین ۱۵ خرداد و نهضت اسلامی مردم ایران بود. امام خمینی(ره) در آن سخنرانی، دیکتاتور زمان را مستقیماً مورد خطاب قرار دادند و فرمودند: «آقا! من به شما نصیحت میکنم؛ ای آقای شاه! ای جناب شاه! من به تو نصیحت میکنم: دست بردار از این کارها؛ آقا! اغفال دارند میکنند تو را، من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند؛ اگر دیکته میدهند دستت و میگویند بخوان، در اطرافش فکر کن،  نصیحت مرا بشنو؛ ربط ما بین شاه و اسرائیل چیست که سازمان امنیت می گوید از اسرائیل حرف نزنید؛ مگر شاه اسرائیلی است؟!»

این بیانات کوبنده، کاخ فرعون زمان را به لرزه درآورد، ولی محمد رضا، این دیکتاتور مغرور و سست اراده، نصیحت روح خدا را نفهمید و به کار نبست. شاه خائن دستور سرکوب نهضت را صادر کرد و شما می‌دانید که چه سرنوشت فلاکت باری برای خود و تاج و تخت کثیفش رقم زد!

نهضت اسلامی به رهبری امام خمینی(ره) روز به روز گسترده تر و تنومندتر شد و در نهایت، شاه خائن در تاریخ ۲۶ دی ۱۳۵۷ از کشور گریخت و مردم جشن گرفتند و خدا را شکر کردند و کمتر از یک ماه بعد، و در تاریخ ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ انقلاب اسلامی مردم ایران به پیروزی رسید و نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران با قدرت و صلابت شکل گرفت.

شاه خائن که به مصر گریخته بود و با سرطانی مشکوک و صعب العلاج دست و پنجه نرم می‌کرد، روزهای خفت باری را می گذراند. اغلب ساعات در تنهایی و افسردگی بود، اربابانش او را ترک کرده بودند، خانواده‌اش از او فراری بودند، اجازه مصاحبه نداشت و ملاقات هایش محدود بود. امام خمینی(ره) در اوج نهضت فرموده بودند: «شاه فقط یک راه دارد و آن خودکشی است» و حالا محمدرضا در مصر حقیقت کلام امام(ره) را با بندبند وجود مفلوک خود حس می‌کرد.

شاه خائن در پی روزنه امیدی از مصر به مراکش رفت و دوران آوارگی او که از لحظه فرار آغاز شده بود، پیچیده‌تر و ناامید کننده‌تر شد. باهاما، مکزیک و امریکا مقصد بعدی دیکتاتور بدبخت بودند. در امریکا او روند درمان خود را پی گرفت که به نظر می‌رسد امریکایی ها فرصتی یافتند تا با نادرمانی و جراحی های غیر اصولی مرگ نوکرِ تاریخ مصرف گذشته خود را جلو بیندازند. سپس ارباب، نوکر خود را اخراج کرد و او را به پاناما فرستاد و  دیکتاتور چندی بعد از پاناما راهی مصر شد.

دعای مردم ایران مستجاب شده بود. این­جانب شخصاً به یاد دارم که در سن ۸ سالگی و در تظاهرات، هم­صدا با سیل خروشان مردم انقلابی، از ته دل فریاد می زدیم:

ای شاه خائن آواره گردی

خاک وطن را ویرانه کردی

کشتی جوانان وطن، الله اکبر

کردی هزاران در کفن، الله اکبر

مرگ بر شاه، مرگ بر شاه.

مرگ بر شاه، مرگ بر شاه.

شاه فراری به سرنوشتی دچار شده بود که بدتر از آن قابل تصور نیست. شاه خائن در بیمارستانی با سیطره نظامیان بستری شد تا به خیال خود درمان شود، اما در یک عمل جراحی مشکوک، طحال او بیرون آورده شد که در نهایت موجب مرگ دیکتاتور گشت.

وقتی سران کاخ سفید از مرگ قریب الوقوع شاه خائن اطمینان یافتند، اجازه آخرین مصاحبه را به او دادند و در اوایل خرداد ۱۳۵۹ دو تن از خبرنگاران وابسته به سی.آی.اِیْ بر بالین شاهِ رو به موت حاضر شدند و بخش اعظم سخنان شاه مخلوع را منتشر نکردند و به رؤسای خود گزارش دادند.

بهترین سندی که از سخنان محمدرضا شاه خائن در دست است، همان جملاتی است که به خبرنگار بی.بی.سی گفته است: «امروز من آینده را پشت سرگذاشته‌ام، بیماری وجودم را تحلیل می‌برد و مثل پدرم در غربت خواهم مرد، ولی یک تفاوت وجود دارد [و آن این] که من توانستم 6 سال بعد از مرگ او جنازه‌اش را به وطن برگردانم، ولی گمان نمی‌کنم دیگر جنازه من هم به ایران برگردد. شاید در تقسیم املاک بین محرومان تعلل کردم. شاید نباید این طور با روحانیت درمی‌افتادم و شاید نمی‌بایست مسیر غربی ترقی را چنین می‌پیمودم. باید تجارت مشروبات الکلی را قدغن می‌کردم، بعضی کاباره‌ها و سینماها را تعطیل می کردم و با مواد مخدر مبارزه می‌کردم. حالا بعد از مرگم تنها سگ خانوادگی مان برایم خواهد گریست و دیگر هیچ!».

اما این شایدها دردی از دیکتاتور فراری دوا نکرد، تاریخ به عقب بازنگشت و جنایت‌های محمدرضا جبران نشد. دیکتاتور در بدترین درجه از ذلت و خواری، دور از وطن و خانواده مرد و در حالی به زباله‌دان تاریخ سقوط کرد که آرزو داشت دست‌کم سگ خانوادگی‌اش برای او عزاداری کند. شاه خائن مرد، در حالی که حتی سگ‌ها هم برایش گریه نکردند!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1395/11/22 - ساعت: 22:58

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را  می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.


نظرات (9)




داغ کن - کلوب دات کام
() 



تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/02/19 - ساعت: 02:13

اسلام ایرانی و اسلام امریکایی در تضاد با اسلام انقلابی

بسم الله النور

 امام خامنه ای از اسلام انقلابی می گویند

آنها که مروج «اسلام ایرانی» هستند و آنها که در برابر غرب به خاک میافتند، هر دو در مسیر  تضعیف «اسلام انقلابی» قدم بر می دارند.

«اسلام ایرانی» و «اسلام امریکایی» دو لبۀ یک قیچی هستند و هر دو «اسلام انقلابی» و «انقلاب اسلامی» را هدف گرفتهاند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/11/13 - ساعت: 01:29

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان و در رکاب ولایت فقیه ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1392/11/22 - ساعت: 01:32

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 



تاریخ نگارش: چهارشنبه 1392/11/16 - ساعت: 02:53

دو مكتب ادبی، هنری «دفاع مقدس» و «انقلاب اسلامی» تدوین و تدریس شود

اشاره: تاریخ انتشار این خبر در خبرگزاری فارس، 29/12/1389 میباشد [+]. این خبر را ندیده بودم و به تازگی به صورت اتفاقی به آن برخوردم. در یکی دو سال گذشته بارها این محتوا را به صورت مفصل‌تر از این بیان کرده‌ام. این خبر تقطیع شده است و اگر بنا بود روح کلام به کمال منتقل شود، می‌بایست شاخ و برگ آن را بازسازی می‌کردم، اما بد ندیدم به همین صورت به نظر مخاطبین گرامی این وبلاگ برسد.
دعا بفرمایید.

 عباس جعفری مقدم

مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار:

غرب نیازهای معنوی را باور ندارد

خبرگزاری فارس: مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس گفت: غرب نیازهای معنوی را نه می‌شناسد و نه باور دارد و آن واقعیت‌گرایی هم كه غرب می‌گوید مورد نظر ما نیست.

 

عباس جعفری‌مقدم امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس دردشتی به رسالت بسیج هنرمندان اشاره كرد و اظهار داشت: زمانی كه هنرمند در قالب بسیج قرار می‌گیرد یعنی با تمام وجود تخصص خودش را در چارچوب نظام قرار می‌دهد. وی افزود: در گذشته هنرمندان قشری بودند كه خودشان را از مردم جدا و تافته جدا بافته از مردم می‌دانستند. این مقام مسئول ادامه داد: این هنرمندان سلوكی داشتند كه نه سلوك مردم بود و نه مردم آن سلوك را می‌پذیرفتند. جعفری مقدم اضافه كرد: هنرمند باید دارای تزكیه نفس باشد در حالی كه هنرمندان در گذشته هر دو این‌ها را زیرپا می‌گذاشتند. وی گفت: اگر كسی هنرمند بسیجی باشد، به ‌عنوان یك انسان متعهد جایگاه خودش را بشناسد و در مقابل خداوند، نظام مقدس جمهوری اسلامی و مردم مسلمان خودش را دارای مسئولیت بداند این هنرمند به هنر نور می‌دهد و هنر را به روشنی می‌كشاند. جعفری مقدم گفت: اگر نور بیاید تاریكی از بین می‌رود و خاصیت حق این است زیرا وقتی حق جاری شود باطل نابود می‌شود و ارزش دفاع مقدس هم چنین است.

مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس در ادامه با اشاره به اینكه بسیجی هنرمند امروز وظیفه سنگینی در مقابل جنگ نرم دشمن دارد، تصریح كرد: امروز هنرمندان در خط مقدم جنگ نرم با دشمنان قرار دارند. وی ادامه داد: ما دارای سه عنصر بسیجی، هنر و داستان هستیم كه داستان دارای سلاح برندگی و بهترین سلاح جنگ نرم است و حضرت امام خمینی(ره) فرمودند تبلیغات برنده‌ترین سلاح است و داستان در اوج است. نویسنده كتاب ویزای بهشت خاطرنشان كرد: ما هم بسیجی داریم و هم داستان نویس بسیجی و دارای بهترین محتوی هستیم. جعفری مقدم تصریح كرد: دوران هشت سال دفاع مقدس به لحاظ رشادت، ایستادگی و به لحاظ ارزش‌های والا نمونه است بنابراین باید این ارزش‌ها به جوانان منتقل شود. وی یادآورشد: مقام معظم رهبری فرمودند كه اگر ما بتوانیم فرهنگ دفاع مقدس را به خوبی به نسل‌های آینده منتقل كنیم اثری از فرهنگ استكبار باقی نمی‌ماند. جعفری مقدم ادامه داد: رهبری معظم انقلاب فرمودند جنگ یك گنج است و آیا ما می‌توانیم این گنج را استخراج كنیم. وی یادآورشد: سال‌ها از فرمایشات رهبری گذشته است و وقتی نگاه می كنیم می‌بینیم كه اولا كم كاری‌ها داشته‌ایم و برای استخراج گنج ارزش‌های بزرگ، انسانی معنوی و ارزش‌های دینی كاری انجام نداده‌ایم و آن جایی هم كه كاركردیم، نتیجه خوبی گرفته‌ایم. مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار كشور تصریح كرد: این گنج این قدر عظیم است كه ما در حال حاضر یك مقداركوچكی از آن را كشف كرده‌ایم. وی یادآورشد: بسیاری از حوزه‌های دفاع مقدس هنوز كشف نشده است كه ما به تازگی می‌خواهیم برای استخراج آن تلاش كنیم. راوی دفاع مقدس در پاسخ به این سوال كه نقش دانشجویان دركارهای میدانی دفاع مقدس چیست، گفت: ‌دانشجویان باید كار میدانی در دوران هشت سال دفاع مقدس را ایجاد كنند و ضعف ما این است كه به دانشجویان ادبیات مكتب‌های ادبی درس می‌دهیم غافل از اینكه این مكتب‌های ادبی چیست و از كجا آمده و چه كسی تولید كرده است. وی اضافه كرد: بعضی از این مكاتب در قاموس ما نمی‌گنجد مثلا مدرنیته (مكتب مدرن) زیرا موقعی كه انقلاب صنعتی در غرب شكل گرفت هنرمند نتوانست نسبت خودش را برقرار كند و در تنهایی خودش نشست و یك هنر شخصی ایجاد كرد. جعفری مقدم گفت: ما واقعیت گرایی را قبول داریم و از این مكتب استفاده می‌كنیم ولی زمانی كه غرب مكتب واقعیت‌گرا یا رئالیسم را درس می‌دهد نگاهش به انسان نگاه مادی گرایانه است. وی ادامه داد: غرب نیازهای معنوی را نه می‌شناسد و نه باور دارد وآن واقعیت‌گرایی هم كه غرب می‌گوید واقعیت‌گرایی مورد نظر ما نیست و تحولات فرهنگی و اجتماعی كه در غرب به وجود می‌آید پشت سرآن مكتب خودش را می‌آورد. مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس افزود: ما در كشور جمهوری اسلامی انقلابی داریم كه هم به لحاظ عظمت و هم به لحاظ ویژگی‌ها سابقه ندارد آیا اعتماد به نفس، جرات و این باور را داشته‌ایم كه بیاییم ویژگی‌های ادبیات انقلاب اسلامی را تدوین و در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس كنیم. وی تصریح كرد: دفاع مقدسی را داریم كه بی نظیر است كه نمی‌توانیم به آن بگوییم جنگ چون ویژگی‌هایی دارد كه در هیچ جنگی وجود ندارد. جعفری مقدم افزود: ارزش‌های دفاع مقدس و شخصیت‌های آن بی نظیر است كه به طور مثال كدام یك از كشورهای دنیا می‌توانند بگویند ما مصطفی چمران، محمد جهان آرا، زین الدین، همت و باقری داریم. وی با بیان اینكه عمده دانشجویان دانشنامه جو هستند، گفت: نظام، اساتید و دانشگا‌ه‌های ما باید این برنامه را داشته باشند كه بیایند مكتب ادبی، هنری دفاع مقدس و مكتب ادبی، هنری انقلاب اسلامی را تدوین و تدریس كنند. مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس یادآور شد: ما در كشور حوادثی داشته‌ایم كه در تمام آن حوادث تمام مردم پای صحنه بودند و با پیروزی از میدان بیرون آمدند و آخرین آن هم همین فتنه سال گذشته بود كه هنوز هم ادامه دارد اگر چه هنوز هم سعی خودشان را می‌كنند ولی مرده‌اند. نویسنده كتاب ویزای بهشت گفت: هنوز هم ما مكتب‌های دیگران را برای خودمان تدریس می‌كنیم بعد هم امتحان می‌گیریم و توقع داریم نویسندگان ما بار ادبیات خودمان را به دوش بكشند ولی این اتفاق نمی‌افتد. انتهای پیام/م10/ك

لینک خبر در خبرگزاری فارس [+]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()