تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر تکلیف
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: سه شنبه 1397/03/1 - ساعت: 17:13

مهدی خازنی آسمانی شد

مهدی خازنی تا آنجا که یادم میآید بچۀ تهران بود. ۱۸ -۱۷ ساله بود. موها و ریشهای طلایی با چشمان آبی و خیلی زیبا. وقتی ورزش یا فعالیتی می کرد، به شوخی با مشتها به سینه میکوبید و میگفت: «ترکش هم به این سینه اثر نمی کنه»!

مقر سر پل ذهاب که بودیم شبها و سحرهای سردی داشت. آب رودخانه هم ۲۴ ساعته سرد بود و حتی عصرها زیر نور خورشید به سختی میشد تنی به آب زد. فکر میکردیم اگر کسی صبح موقع وضو گرفتن پایش سربخورد و به رودخانه بیفتد شدیداً مریض میشود. یک روز موقع اذان صبح بود که دیدم مهدی از رودخانه آمد بیرون، با چپیه سر و بدنش را خشک کرد و پرید توی چادر پای چراغ علاءالدین. میلرزید. گفتم :«تیمم میکردی!» با دست اشاره کرد که بروم. دندانهایش از سرما قفل کرده بود. هر که میرسید یک چیزی میگفت: واجب نبود، رفتنت به رودخانه اشکال شرعی داشت، تیمم می کردی و ... .

رفتیم صبحگاه برگشتیم و نشستیم سر سفره صبحانه. هنوز انتقادها ادامه داشت. مهدی جواب هیچ کس را نمیداد، اما بچه ها ولکن نبودند. ناگهان زد زیر گریه. درست یادم نیست چه گفت؛ جملاتی شبیه اینکه بابا ولم کنید، چکارم دارید؟ حالا که رفتم توی آب و میبینید سالم ام! همه سکوت کردند و قضیه تمام شد.

همۀ اینها مربوط میشود به سال ۶۲. عملیات والفجر ۴. لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب، گردان سیدالشهداء، گروهان یک، دسته یک. در خط الرأس ارتفاعات کانی مانگا یک سنگر سنگی بود. یکی داد زد: «امدادگر! سنگر سنگی را زدند.»

دویدم و خودم را به سنگر رساندم. یک گلوله خمپاره ۱۲۰ خورده بود لب سنگر و هر ۴ نفر نیروی داخل آن شهید شده بودند. تقی مولایی در حال قنوت بود. مهدی خازنی با همان چهرۀ زیبا و لبخندی به لب به من نگاه میکرد. یک ترکشِ درشت قفسۀ سینهاش را شکافته بود. باور نمیکردم دوستانم شهید شدهاند. چند لحظه مات و مبهوت مهدی جان را نگاه کردم. حتی نمیتوانستم اشک بریزم. نمیتوانستم آنها را مرده فرض کنم. وجودشان را حس میکردم. در دل به شوخی گفتم: «مهدی جان! دیدی ترکش این سینه را هم شکافت»؟

مهدی زل زده بود به من و میخندید؛ زنده تر از همیشه! نتوانستم نگاهش را تحمل کنم، از سنگر زدم بیرون و یک دل سیر گریه کردم.




نظرات()