جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر جانباز
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: جمعه 1398/10/27 - ساعت: 21:25

دستۀ نماز شب خوان ها

بسم الله النّور

 

 

اشارهبرادر یا خواهر محترم! اگر فراغتی داشته باشید و این جام را تا به آخر بنوشید، شیرینی آن تا همیشه در مذاقتان به یادگار خواهد ماند. حقیقتی زیبا و تأمل برانگیز پیش روی شماست؛ تا نصیبتان چه باشد؟!


 

چادرهای دسته یک در میان درختان تنومند بلوط، پذیرای نیروهای گردان بود. محمد وفایی‏زاده دعای توسل می‏ خواند. نیروها در طول روز آن همه فعالیت کرده بودند که حضور فشردۀ ایشان در مراسم دعا، امروز که ۳۶ سال از آن ماجرا گذشته است، عجیب به نظر میرسد.

عملیات نزدیک بود و نیروها آرام و قرار نداشتند. روزها در جنگل بلوط که قدم می‏زدی، بعضیها را می‏دیدی که داخل چادر یا بیرون، روی تخته ‏سنگی نشسته‏اند و مشغول نوشتن هستند: خاطره، نامه و یا شاید هم وصیت ‏نامه.

برخی نیز وسایل خود را آماده می‏کردند تا به هنگام حرکت به طرف خط، مشکلی نداشته باشند. بازار بازی‏های دسته‏ جمعی نیز داغ بود و بعد از فعالیّت، کتری‏های آب روی کوره‏های دست‏ساز قرار می‏گرفت و بوی چوب بلوط در جنگل شناور می‏شد و هر از گاهی صدای ترکیدن بلوط‏ها که توسط مسئول درست کردن چای، در میان آتش ریخته شده بود، به گوش می‏رسید. به جز اینها، افرادی را می‏شد دید که در دل درختانِ سر به ‏آسمان‏ ساییدۀ جنگلِ بلوطِ مریوان، فرو می ‏رفتند و با پروردگار خود به راز و نیاز می ‏پرداختند.

اما تمام این فعالیت ‏ها موجب نمی ‏شد که نیروها برای حضور در مراسم دعا، لحظه ‏ای سستی کنند؛ بلکه با شور و شوق و با احساس نیاز، مثل عاشقی که به دیدار معشوق خود می‏رود، با طهارت و معطر، به ضیافت دعا و نیایش می ‏شتافتند؛ البته هر گاه چادرهای دستۀ یک، میزبان مراسم بود، شور و نشاط دوچندان بود.

سال ۱۳۶۲، در عملیات ‏های والفجر ۳ و والفجر ۴، لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب(ع) یک دستۀ شاخص و مشهور داشت: دستۀ ۱ از گروهان ۱ از گردان سیدالشهدا(س). فرماندۀ این دسته محمد وفایی‏ زاده بود. مردی مهربان، خالص، قوی و سخت‏ کوش، اهل شهر ملایر و ساکن قم. هم روحانی بود و هم پاسدار. نیروهای دسته و حتی گروهان، او را معلم اخلاق خود می ‏دانستند و دیگران نیز او را از بهترین دوستان خود و مرد خدا می‏ شناختند؛ اما او خود را کوچک همه می‏ دانست و در امور روزمرۀ دسته، مثل شستن ظرف‏ ها و نظافت چادرها پیشقدم بود.

دستۀ وفاییزاده یک خصوصیت دیگر هم داشت که آن را معروف کرده بود: ساعتی پیش از اذان صبح، مسئول دسته نیروها را بیدار می‏ کرد و همه برای به ‏جا آوردن نماز‏شب مهیا می ‏شدند. البته بسیاری از رزمندگان اسلام نمازشب ‏خوان بودند، ولی بین نمازشب پنهانیِ رزمندگان و نمازشب نیروهای دسته یک، که پروای ریا در بین شان نبود، تفاوتی آشکار وجود داشت و دیگر نیروهای گردان، این دسته را به دستۀ نمازشب‏ خوان ‏ها می ‏شناختند و وقتی خبر منتشر می ‏شد که مثلاً امشب در دستۀ یک جلسۀ دعا برپاست، کسی برای حضور در مراسم شک به خود راه نمی‏ داد. آن شب نیز مراسم دعای توسل برقرار بود. چند نفر از برادرانِ بسیجی دعا را می‏ خواندند، از جمله محمد وفایی ‏زاده.

یکی دیگر از مادحین، حجت الاسلام دریاباری بود. دریاباری اهل فیروزکوه بود و در کسوت روحانی، مسئولیت تبلیغات گردان سیدالشهدا (س) را برعهده داشت. او نیز چهره ‏ای محبوب در بین نیروهای گردان بود و همه از ابعاد شخصیتی، روحی و معنوی وی بهره می ‏گرفتند.

مجلس به اوج خود رسیده بود. محمد وفایی‏ زاده روضۀ حضرت سیدالشهدا(س) را می‏خواند و از برترین بانوی جهان نیز نام برد. نیروها خالصانه مویه می‏ کردند و با زلال اشک، دل و جانشان را به حماسۀ کربلا پیوند می‏ زدند. محمد وفایی‏ زاده خود از همه بی‏قرارتر بود و در میان گریه گفت: «چه می ‏شد اگر الآن امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) هم در مجلس ما حضور داشتند؟!» و سپس از این دو معصوم (علیهما السلام) برای حضور در ضیافت دعا دعوت کرد.

مراسم با همان شور و حالی که آغاز شده و اوج گرفته بود، پایان یافت. صبح روز بعد، هنگامی‏ که نیروهای دسته مهیای ورزش صبح گاهی می‏شدند، وفایی ‏زاده نیروهای دسته را جمع کرد و گفت: «می‏ خواهم خوابی را که دیشب دیده‏ ام برایتان تعریف کنم».

از آنجا که وفایی زاده همیشه تأکید داشت که نیروها هر چه سریع‏ تر برای مراسم صبحگاه آماده شوند، همه دانستند که خواب مهمی‏ در بین است. وی گفت: «بعد از نمازشب، در فاصلۀ کوتاهی که تا اذان صبح باقی بود استراحت می‏ کردم. در خواب جلسۀ دعای دیشب را دیدم. دقیقاً همان جلسه بود با همان جزئیات. وقتی به این جمله رسیدم که "چه می‏ شد اگر الآن امام حسین (ع) و حضرت زهرا (س) هم در مجلس ما حضور داشتند؟!" دیدم جلو در چادر، سمت راست حضرت سیدالشهدا (س) و سمت چپ حضرت زهرا (س) ایستادهاند و به هنگام ورود و خروج نیروها دست به سینه می ‏گذارند و با احترام خوش آمد می ‏گویند.»

گریه به وفایی‏ زاده مجال ادامۀ سخن نداد. بقیه هم حالی شبیه به او داشتند. به هر حال مراسم صبحگاه انجام شد. معمولاً بعد از دو و نرمش، حاج ‏آقا دریاباری چند دقیقه صحبت می‏ کرد و با ذکر یک حدیث یا فرازی از تاریخ اسلام، گردان را مستفیض می‏ نمود. آن روز وقتی دریاباری میکروفون بلندگوی دستی را به دست گرفت، گفت: «امروز قصد سخن‏رانی ندارم، ولی می‏ خواهم خوابی را که دیشب دیده‏ام برای تان تعریف کنم!»

خوابی که دریاباری تعریف کرد، کوچک‏ ترین تفاوتی با آنچه محمد وفایی‏ زاده در خواب دیده بود، نداشت. ابتدا نیروهای دستۀ نمازشب‏ خوان ‏ها به گریه افتادند، چون خواب محمد وفایی‏ زاده را هم شنیده بودند؛ بعد بقیۀ نیروهای گردان. دریاباری نیز مرثیه سرایی می‏ کرد. خبرِ یکسان بودن خواب‏ ها با سرعت به تمام نیروها رسید.

چند روز بعد، عملیات والفجر ۴ در شمال غرب پنجوین عراق آغاز شد. ارتفاعات مهمی به تصرف درآمد و از فراز همان ارتفاعات، روح عاشق هر دو عزیز (محمد وفاییزاده و دریاباری) به سوی دوست پرکشید. 

سرنوشت دستۀ نمازشب ‏خوان‏ ها نیز شنیدنی است: به جز سه نفر، تمام نیروهای دسته، شهید یا مجروح شدند. دو نفر از آن سه نفر، در همان آغاز عملیات، مجروحی را به پشت جبهه حمل کردند و دیگر موفق به حضور در خط مقدم نشدند و می‏ توان گفت از آن دسته فقط یک نفر سالم ماند. آن یک نفر که امدادگر بود و در میان آتش سنگین و مستمر توپخانه ‏ها، خمپاره ‏اندازها، بال‏گردها و ... حتی خراشی برنداشت، نگارندۀ روسیاه این روایت آسمانی بود.




مشارکت در بحث() 



تاریخ نگارش: پنجشنبه 1397/02/13 - ساعت: 22:03

گم شدۀ آقای نانوا

یک نانوای لواشی میگفت: 

یک جانباز شیمیایی بود که هر روز میآمد، 4 تا نان میگرفت. با او آشنا شده بودم. یک روز به او گفتم: «خدا ان شاء الله شفا بدهد!» گفت: «نه شفا نمی خواهم، دعا کن خدا قبول کند»؛ چون صدایش ضعیف بود و به سختی میشنیدم، گفتم بیاید داخل و پرسیدم: «یعنی چی که شفا نمیخواهید؟»

گفت: «وقتی برویم آن دنیا، خدا میپرسد آن دنیا چه کار کردی؟ اگر بگویم به خاطر تو جانباز شدم، میگوید خوب آن را که شفا دادم دیگر چه کار کردی؟ میخواهم به خدا بگویم خدایا به خاطر تو شیمیایی شدم، حالا اگر خالص هم نبوده به بزرگی خودت قبول کن.»

یک روز دیگر به او گفتم: «بنیاد وامهای خوبی میدهد، تا حالا گرفتهای؟» گفت:«نه و نمیخواهم که بگیرم.» گفتم:«چرا؟ حقتان است!» گفت: «اگر خدا بخواهد چیزی بدهد معطل بنیاد نمیماند و اگر هم نخواهد، پول بنیاد هم وفا نمیکند. از خدا خواستهام هر چه مشیتش هست خودش به من بدهد!»

به او گفتم که اگر لازم نداری وامت را بگیر بده به من، دستم خالی است. پرسید: «این که خمیر را با آن می چسبانی به تنور اسمش چیست؟» فکر کردم می خواهد بحث را عوض کند. گفتم: «چه ربطی دارد؟» گفت: «تا این توی دستت هست نگو دستم خالی است؛ خدا ناراحت میشود!»

 نانوا اشک ریخت و گفت: «از آن به بعد ندیدمش، خانهاش را هم نمیدانم کجاست؛ با یک موتور سیکلت میآمد و شاید این نزدیکیها نبود. میترسم از من ناراحت شده باشد. میترسم شهید شده باشد». نانوا میگفت: «آرزویم این است که از او خبری بگیرم».

یک جانباز شیمیایی ناشناس شده گم شدۀ آقای نانوا.




نظرات() 



تاریخ نگارش: پنجشنبه 1397/02/13 - ساعت: 06:33

جانبازان آلمانی !!!

«تفتی» جانباز شیمایی است و نمیدانم که هنوز در دنیای خاکی نفس میکشد و یا به ملکوت اعلی رسیده است؟! چندین سال پیش که گلایههایی از برخورد دوستان و ادارات داشت، یک روز در جمع نویسندگان میگفت:

«در آلمان که بستری بودیم، یک مرتبه دیدم بیمارستان قُرُق شد. کسی دیگر به ما توجه نداشت و همه برای یک مورد خاص بسیج شده بودند. از پنجره دیدم که چندین خودرو بنز – که در آلمان هم مدلش قابل دست‏رسی برای همه نبود – ایستادهاند و یک نفر را همراهی میکنند. فکر کردم از مسئولین درجه اول مملکتی کسی برای بازدید آمده است یا بیماریای دارد. بعد از یک ساعت که وضعیت عادی شد، فهمیدم یکی از مصدومان آلمانیِ جنگ جهانی آمده تا پای مصنوعی جدیدش را قالب گیری کند»!

حتماً الان منتظر هستید که از نقل این ماجرا نتیجه گیری اخلاقی هم بکنم؟




نظرات() 



تاریخ نگارش: یکشنبه 1394/08/3 - ساعت: 06:20

اگر سر داریم

 پرچم کربلا

یکی از جانبازان می گفت: «بعد از مجروح شدن، به هوش که آمدم نمی توانستم صحبت کنم و حالم بد بود. بعد از چند روز تازه فهمیدم در مشهد بستری هستم و چند بار زیر عمل رفته ام. حالم که بهتر شد گفتند شماره تلفن بنویس تا خانواده ات را خبر کنیم. خانواده ام که آمدند مادرم از دکتر پرسید که آیا پسرم می تواند دوباره صحبت کند؟ گفت نه و تقریباً غیر ممکن است. مادرم گفت همین جا در مشهد می مانم تا پسرم سرپا شود. ماه رمضان بود. یکی دو روز بعد شب بیست و سوم بود و پدر و مادرم برای مراسم احیا به حرم امام رضا (ع) رفتند. فردای آن روز، پیش از ظهر که خارج از برنامه برای ملاقات آمدند، مادرم نشاط عجیبی داشت. گفت که آمده ام برای خداحافظی. ان شاء الله خودت سرپا می شوی زودتر می آیی. تعجب کردم که مادرم با آن همه نگرانی چطور با این روحیه برای خداحافظی آمده است؟! بعد در گوشم گفت که نگران صدایت نباش، به امام رضا (ع) عرض کرده ام که صدای پسرم نذر امام حسین (ع) است و باید تا زنده است "حسین حسین" بگوید. نگفت از کجا مطمئن است که درخواستش قبول شده، فقط مرا بوسید و از دکتر و پرستارها تشکر کرد و رفت و کم کم صدایم درآمد.»

***

آری؛ ما صدا داریم که «حسین حسین» بگوییم.

گوش داریم که «روضه کربلا» را بشنویم.

دست داریم که برای امام حسین (ع) و شهیدان کربلا به سینه بزنیم.

چشم داریم که در مصیبت کربلا اشک بریزیم.

پا داریم که به هیئت و مراسم عزاداری برویم و در زیارت اربعین شرکت کنیم.

و ...

و سری داریم که تقدیم سالار شهیدان کنیم.

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین

و علی اولاد الحسین

و علی اصحاب الحسین.




نظرات() 



تاریخ نگارش: چهارشنبه 1392/12/28 - ساعت: 22:58

شیمیایی‌ها را رها کنید

شیمیایی ها را رها کنید

روی این یادداشت با شخص یا اشخاص خاصی نیست! این‌جانب به عنوان یک مجروح دفاع مقدّس که تا لب به سخن باز می‌کنم و صدای ترکش خورده‌ام بلند می‌شود، دوست و دشمن می‌پرسند:«شما جانباز هستی؟» خواهشی از همۀ هم‌وطنان دارم:

لطفاً کاری به کار ما نداشته باشید! لطفاً برای جانبازان شیمیایی دل‌سوزی نکنید، ایشان را تمجید نکنید، وقت و بی‌وقت از ایشان دم نزنید و به عبارتی با جانبازان شیمیایی عکس یادگاری نگیرید!

انگار شیمیایی‌ها مصدوم شده‌اند تا اقشار مختلف جامعه با بردن نام ایشان جانماز آب بکشند و ظاهر خود را موجه سازند.

طرف می‌رود هیئت، مداح محترم از جانبازان شیمیایی می‌گوید و او نیم‌لیتر(!) گریه می‌کند، اما به خاطر جاه طلبی و حفظ قلمرو(!) و حفظ حریم و هیبت کاذب خودساخته، به راحتی یک جانباز شیمیایی را لگدمال می‌کند!

شما که می‌گویید شیمیایی‌ها به خاطر دفاع از اسلام و وطن فداکاری کرده‌اند و به گردن ما حق دارند، در عمل (و نه در لفظ و شعار و سوء استفاده از نام جانباز) چقدر به شیمیایی‌ها احترام می‌گذارید؟ آیا با ایشان برخورد داشته‌اید؟ آیا شده جایی به خاطر ایشان از منافع خود چشم پوشی کنید؟

باور کنید جانبازان شیمیایی هیچ توقعی از شما ندارند، اما آیا می‌خواهید فقط چند نمونه از درددل‌های جانبازان شیمیایی نقل کنم تا ببینید به راحتی آب خوردن در جامعه و محل کار و محل سکونت، حتی حق مسلم ایشان را نادیده می‌گیرند و با حیثیت و عواطف‌شان بازی می‌کنند، ولی به دروغ خود را دلسوز و ارادتمند جانبازان دفاع مقدس جا می‌زنند؟

حیف که چشمان نامحرم به یادداشت‌های ما می‌خورد و دشمنان و منافقین از ذکر نمونه‌ها شاد خواهند شد، و گرنه ذکر چند خاطره از تجربیات خودم کافی بود تا نقاب از چهرۀ افراد ظاهر الصلاح بردارم، کسانی که هم جانماز آب می‌کشند، هم با تاکتیک استتار خود را در هیبت اولیاء الله به نمایش می‌گذارند و هم برای جانبازان شیمیایی آب‌قوره می‌گیرند، اما دل جانبازان شیمیایی را خون می‌کنند تا جاه و جبروت طاغوتی و غرور شیطانی‌شان ترک برندارد!

بگذریم. به عنوان یک مجروح دفاع مقدس درخواست زیادی ندارم؛ از زبان خودم و خیلی از همرزمانم و جانبازان دفاع مقدس فقط یک خواهش از شما دارم: لطفاً کاری به کار ما نداشته باشید! لطفاً برای جانبازان شیمیایی دل‌سوزی نکنید، ایشان را تمجید نکنید، وقت و بی‌وقت از ایشان دم نزنید و به عبارتی با جانبازان شیمیایی عکس یادگاری نگیرید!

همین.




نظرات() 





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات