تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

داستان نویس اصول گرا - مطالب ابر جعفری مقدم
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: جمعه 1396/01/25 - ساعت: 19:16

احمدی نژاد به کجا می رود ؟!

بسم الله النّور

 

با سلام و احترام؛

دوستان زیاد می پرسند که «نظرت در مورد آمدن احمدی نژاد چیست؟ آمدنش به نفع و به ضرر کیست؟ می ماند یا انصراف می دهد و ... ». البته خود نیز در این باره خیلی حرف دارم. این گونه است که در تنگی شدید وقت، نظر خود را فهرست وار عرض می کنم:

1-     از وقتی احمدی نژاد مغرور شد و برای نخستین بار در برابر مقام معظم ولایت موضع گرفت و سعی کرد دستور معظم له برای برکناری مشایی از معاون اولی را معطل بگذارد، تا به امروز، روز به روز بر انحراف او افزوده و زاویه اش با ولایت بیشتر شده است؛ اکنون این زاویه به اوج خود رسیده و او سبک سرانه پا به عرصه انتخابات گذاشته است.

2-     حال سؤال این است که اگر او با ولایت زاویه دارد، چرا از مقام معظم رهبری برای ورود به انتخابات کسب تکلیف کرد؟ پاسخ این است که احمدی نژاد که برای جلب همدلی بخش کوچکی از امت حزب الله (که ساده دل تر هستند)، خود را ولایی می نمایاند، از رهبر معظم انقلاب اجازه ورود خواست. برآورد احمدی نژاد این بود که حضرت آقا پاسخ صریح نمی دهند و او می تواند از صحبت با امام خامنه ای نهایت بهره را ببرد و بگوید: «با رهبری هماهنگ هستم و با ایشان مشورت کرده ام»؛ اما پاسخ امام خامنه ای نقشه او را نقش بر آب کرد. این گونه شد که ابتدا نپذیرفت و می گفت اگر نظر رهبری این است چرا علنی نمی گوید. این اشتباه محاسباتی دوم احمدی نژاد بود که گمان می کرد حضرت آقا حاضر نیستند نظر خود را علنی کنند؛ اما امام خامنه ای در 5 مهرماه سال گذشته در ابتدای درس خارج فقه خود این موضوع را علنی کردند و در میان فرمایشات شان، سرپیچی احمدی نژاد را هم علنی کردند و فرمودند: «... یکی بگوید چرا پشت بلندگو نگفته؟ خب حالا این هم پشت بلندگو»! دیگر حجت تمام شده بود و احمدی نژاد مجبور شد نامه ای به اطاعت بنویسد که نمره اش 17 از 20 بود.

3-     تنور انتخابات که رو به گرمی می رفت، احمدی نژاد نیز به فعالیت انتخاباتی اش می افزود و رفته رفته نشان می داد که بنا دارد از توصیه امام خامنه ای عبور کند. کار به جایی رسید که احمدی نژاد محکم پشت سر بقایی ایستاد و نشان داد که حتماً در صحنه انتخابات حضور خواهد یافت که همین تخطی او از توصیه (بخوانید فرمان) رهبر معظم انقلاب محسوب می شد.

4-     احمدی نژاد به همراه بقایی و مشایی وارد ستاد انتخابات کشور شد و سپس به قول خودش، برای حمایت از بقایی ثبت نام کرد. حتی اگر احمدی نژاد ثبت نام هم نمی کرد، حمایت علنی و جدی از بقایی، که به نیابت از احمدی نژاد وارد صحنه شده بود، ورود احمدی نژاد به انتخابات محسوب می شد، چه برسد به الان که او رسماً ثبت نام کرده است؛ پس احمدی نژاد رسماً با نظر امام خامنه ای مخالفت کرده و هیچ عذر، بهانه و توجیهی هم قابل قبول نیست. بنده در چند سال گذشته بیشترین توهین ها را از کسانی شنیده ام که خود را و احمدی نژاد را در خط ولایت می دانسته و بنده حقیر را به نفهمی متهم کرده اند؛ خدا را شکر که زمان سپری شد و احمدی نژاد با دست خود ماسک را از چهره برداشت تا همگان عدم وفاداری او به ولایت را ببینند.

5-     برای این پرسش که آیا احمدی نژاد در صحنه می ماند یا نه، بنده پاسخ دارم، اگرچه معتقدم او خود جواب این سؤال را نمی داند! احمدی نژاد مطمئن است که بقایی رد صلاحیت می شود، برای همین هم مرتباً می گوید که آمده ام از او حمایت کنم و در باره ردصلاحیت او سکوت نخواهم کرد. ثبت نام احمدی نژاد برای این است که در وقت خود به جو عمومی جامعه مراجعه کند و ببیند می تواند در عرصه بماند یا نه؟! بنده معتقدم سرانجام او مسیر اشتباه را انتخاب می کند و با گرد و غبار طرفداران معدود خود، گمان می برد که خبری شده و می ماند تا ببازد؛ می ماند تا ببازد و شاید به خود بیاید! البته همه این گمانه زنی ها در صورتی است که احمدی نژاد ردصلاحیت نشود، چرا که احتمال رد شدن صلاحیت او نیز وجود دارد.

6-     آمدن و ماندن احمدی نژاد قطعاً به نفع روحانی است و به نظرم احمدی نژاد خود نیز این موضوع را می داند و چه بسا به خاطر انتقام از منتقدین ولایی خود دست به این کار زده باشد. در این جا سه دلیل برای این گمانه عرض می کنم: الف- ورود احمدی نژاد به انتخابات باعث ایجاد یک نوع هیاهو می شود و قبلاً در همین صفحه عرض کرده بودم که هر نوع جنجال و هیاهو به ازدیاد آرای روحانی منجر می شود. ب- از طرفی روحانی می تواند احمدی نژاد را به عنوان لولو به طرفداران خود معرفی کند و آنها را بترساند. بدین گونه جماعتی که از کم کاری و ناتوانی دولت تدبیر و کلید به ستوه آمده اند و قصد حمایت مجدد از روحانی را ندارند؛ از ترس انتخاب احمدی نژاد مجدداً به صحنه آمده، به روحانی رأی خواهند داد. ج- بخشی از امت حزب الله که می خواهند به نامزد مورد تأیید جمنا (مثلاً آیت الله رئیسی) رأی بدهند، با این که خطاهای احمدی نژاد را می دانند، با این استدلالِ غلط که «فقط احمدی نژاد می تواند مقابل روحانی رأی جمع کند»، به غلط به احمدی نژاد رأی خواهند داد.

7-     در نهایت احمدی نژاد رأی نخواهد آورد و به شدت شکست خواهد خورد. بنده شخصاً منتظر چنین روزی هستم و تا قبل از توصیه مقام معظم ولایت، خداخدا می کردم که احمدی نژاد بیاید تا وزنش معلوم شود و سپس برود گوشه ای بنشیند. اکنون نیز اگر احمدی نژاد انصراف ندهد، امیدوارم صلاحیت او تأیید شود تا محمود احمدی نژاد نتیجه کار غلط خود را ببیند!

8-     پرسش بعدی این است که بعد از شکستِ احمدی نژاد چه اتفاقی خواهد افتاد و آیا او به قانون تمکین می کند یا جماعتی را به کف خیابان خواهد کشاند؟ در پاسخ باید عرض شود که بنده معتقدم اگرچه ممکن است احمدی نژاد کمی شلوغ کند، اما او در این مقطع فتنه انگیزی نخواهد کرد. همان گونه که عرض کردم زاویه احمدی نژاد با ولایت روز به روز بیشتر می شود و اکنون به حدی نرسیده که به فتنه ای علیه نظام دامن بزند. بنده گمان می کنم که اگر عمری از او باقی باشد و اگر مسیر سیاسی خود را اصلاح نکند، شاید 5-4 سال بعد این اتفاق بیفتد.

9-     همچنان معتقدم که طراح و مجری فتنه بعدی نیز مدعیان اصلاحات و اعتدال خواهند بود و شاید این اتفاق در سال 98 حادث شود.

دعا بفرمایید.




داغ کن - کلوب دات کام
مشارکت در بحث() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1396/01/23 - ساعت: 16:00

معادلات تغییر کرده است

بسم الله النّور
با سلام و احترام؛
نمی دانم کی فرصت خواهم کرد تا تحلیل دقیق خود را قلمی کنم؟!
دعا بفرمایید.



داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: دوشنبه 1396/01/7 - ساعت: 14:11

پیش بینی نتیجه انتخابات ریاست جمهوری

بسم الله النّور

 

وقتی روحانی رئیس جمهور شد، بنده هرچند به او رأی نداده بودم، اما پیش بینی کردم که روحانی در سال 96 مجدداً رئیس جمهور خواهد شد و اتفاقاً درصد بیشتری از آرای مردم را به خود اختصاص داد. پیش بینی بنده تعجب و بعضاً اعتراض دوستان را برانگیخت، اما هر جلو آمدیم، تعداد بیشتری از دوستان نظر بنده را قابل هضم دانستند. تا همین الان هم اگر چه گاهی حتی خود مدعیان اعتدال از نتیجه انتخابات و از به صحنه آمدن عمرو و زید ترسیده اند، اما بنده همواره از انتخاب مجدد روحانی با آرای بیشتر اطمینان داشته ام. قبل از این که دلیل خود را بیان کنم، اجازه می خواهم کمی جلو بروم و پیش بینی های بعدی ام را نیز عرض کنم.

به نظر بنده بعد از این که روحانی با درصد خوبی از آرای مردم رئیس جمهور شد، یکی دو سال بعد (شاید سال 98) ما یک غائله در کشور خواهیم داشت و مجدداً منافقان شکست خواهند خورد و مردم در دو سال آخر ریاست جمهوری روحانی، به ویژه در سال 99، به خود خواهند آمد و در رکاب ولایت، در انتخابات سال 1400، همه سنگرهای از دست داده را پس خواهند گرفت.

و اما دلایل این جانب بدین شرح است:

1-     اگر از شما سؤال کنم که «اکنون در جامعه چند درصد از مردم دغدغه اول شان دنیا و پول است و چند درصد اولویت شان دین، آخرت و معنویت است؟» چه جوابی خواهید داد؟ خواهید گفت اغلب مردم به فکر معاش، دنیا و پول هستند؛ بسیار خب. وقتی مردم دنیاطلب شوند، با وعده دنیا هم فریب خواهند خورد. در تاریخ هم می بینیم که شخصی که در رکاب رسول خدا(ص) با کفار جنگید و مجروح شد، با وعده دنیا (دقت کنید با وعده دنیا و نه با دنیا) سر فرزند رسول خدا(ص) را از پیکر جدا کرد!

2-     مردم (مقصود اغلب مردم است) اگرچه می بینند برجام دستاوردی نداشته، اگر چه می بینند بی کاری، گرانی و رکود بیداد می کند، اگر چه هزاران مشکل ریز و درشت را می بینند و اگر چه می دانند که روحانی فقط حرف زده و توهین کرده و کار مثبتی انجام نداده است؛ اما به دلیل دنیا طلبی، همچنان فریب وعده های روحانی را خواهند خورد. حرف دل این روزهای مردم این است که وعده های روحانی تا کنون عملی نشده، ولی حالا شاید هم شد! درست به همین دلیل ساده مردم دوباره پرشور در انتخابات شرکت می کنند و روحانی را در صندوق خواهند انداخت.

3-     معتقدم هر چه اصول گرایان فضا را شلوغ تر کنند به نفع آرای روحانی خواهد بود. بهترین تاکتیک اصول گرایان در انتخابات پیش رو، وارد کردن یک وزنه خوش نام به میدان، و دور کردن فضا از التهاب و جنجال، برای متعادل کردن آرای روحانی است و اگر این خردورزی را شاهد نباشیم، ممکن است حتی رکورد آرای احمدی نژاد در سال 88 هم شکسته شود!

4-     چرا معتقدم یکی دو سال بعد غائله خواهیم داشت؟ چون از یک طرف روحانی مدت هاست بی ادبی و گستاخی را آغاز کرده و در این اواخر با ادبیات منقلی(!) به آن شدت بخشیده است و کاملاً مشخص است که قصد دارد نو به نو به سمت غرب غش کند و رهنمودهای مقام معظم ولایت را نادیده بگیرد؛ از طرفی خطاهای روحانی به حدی رسیده که امام خامنه ای نمی توانند مصالح جامعه اسلامی را نادیده بگیرند و به اعتقاد بنده معظم له از این پس اجازه نخواهند داد که رفتارهای رادیکال و غرب گرایانه دولت، به کشور ضربه بزند و اگر چه ایشان مثل همیشه تمام تلاش شان را برای آرامش کشور به کار خواهند بست، اما این تقابل به لایه های اجتماع سرایت خواهد کرد و دشمن با موج سواری و همچنین با جریان سازی، فضا را بیشتر غبار آلود می کند و در نهایت یک غائله شکل خواهد گرفت.

5-    برای توده های مردم مثل روز روشن خواهد شد که سیاست های غرب گرایانه روحانی مورد قبول رهبر معظم انقلاب نیست، و وقتی به عینه ببینند که اعتماد به غرب برای کشور ایجاد پَسرفت و خسارت می کند، مردم مثل همیشه از نظام و اعتقادات خود دفاع خواهند کرد و با عشق به رهبر خود به میدان خواهند آمد و توی دهان منافقان خواهند زد؛ از طرفی در سال های 99-98 پوچی وعده های روحانی بیش از پیش برملا می شود و حتی آن ها که نگاه شان به دنیا و مادیات است نیز کورسوی امید خود به کلید قلابی روحانی را از دست خواهند داد و در مقابل روحانی قرار خواهند گرفت.

این گونه است که بنده پیش بینی می کنم: 1- روحانی با درصد خوبی از آرای مردم دوباره از صندوق ها بیرون خواهد آمد. 2- یکی دو سال بعد یک غائله خواهیم داشت. 3- مردم به خود خواهند امد و باز هم روسیاهی به زغال می ماند، دشمنان و منافقان رسوا و منکوب می شوند و ملت بزرگ ایران در رکاب ولایت فقیه سنگرهای از دست رفته را پس خواهند گرفت و پیروز خواهند شد.

و لله عاقبة الأمور.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: دوشنبه 1395/12/23 - ساعت: 17:04

ما مانده ایم و بغض گلو گیر انتظار

اشاره: این شعر برگزیده جشنواره مهدویت است و وقتی در سال ۱۳۸۶ برای نخستین بار آن را منتشر کردم، هرگز گمان نمی کردم که به سرعت بارها و بارها بازنشر شود و اینترنت را پر کند. همان بار اول انتشار نوشته بودم: «نام شاعر را نپرسید، از کجا باید بدانم؟»

 

امروز جمعه نیست ولی دلشکسته‌ام

                        زیرا به انتظار ظهورت نشسته‌ام

یکشنبه‌ای است تلخ ، نه یکشنبه‌ای سیاه

                        یک جمعۀ جدید خیال تو، اشک و آه

آقا، شکسته بغض قلم را غم زمین

                        بگذار تا بگویم از این قرن آهنین

از التهاب نقشۀ جغرافیای شوم

                        از مرزهای له شده در سایۀ هجوم

از برج‌ها که در تب افسانه‌ای مدرن

                        تبدیل می‌شوند به بتخانه‌‌ای مدرن

از خشم بمب‌های اتم، نقشه‌های جنگ

                        اندیشه‌های وحشی تیمورهای لنگ

از فصل خواب و وحشت کابوس‌های شوم

                        تکثیر بی‌نهایت ویروس‌های شوم

از مرگ اعتماد به دست شغادها

                        از غفلت بهار، شبیخون بادها

دارد دوباره قلب قلم تیر می‌کشد

                        تاریخ را چه تلخ به تصویر می‌کشد

حالا زمان به مرز تحجر رسیده است

                        یعنی که فصل مرگ تفکر رسیده است؟!

در هر بهار رویش پائیز را ببین

                        تکرار تلخ، یورش چنگیز را ببین

تکرار تلخ فاجعه، تهدید، انفجار

                        آیین جهل، زنده به گوری و انتحار

آقا ببین تهاجم اصحاب فیل را

                        فرعونیان خفته در امواج نیل را

در جست و جوی هیچ تب جنب و جوش را

                        تزویرهای این همه آدم فروش را

دیگر شکسته حرمت سنگین نام‌ها

                        در عصر انتقام، ترور، قتل عام‌ها

حالا بت بزرگ تبر را شکسته است

                        دروازۀ حقوق بشر را شکسته است

نمرودها دوباره خدای زمین شدند

                        بت‌ها، پیمبران دروغین دین شدند

حالا درون قصۀ مادر بزرگ‌ها

                       ‏یوسف رها شده است در آغوش گرگ‌ها

حتی قطار آدمیت واژگون شده است

                        ایثار رنگ باخته، نوعی جنون شده است

قانون ظلم در رگ تاریخ جاری است

                        دنیا هنوز در هوس برده داری است

عصر مدرن وارث مشتی ژن است و هیچ

                        اندیشه‌اش تصرف اکسیژن است و هیچ

دارد دریچه‌ها همه مسدود می‌شود

                        سر چشمۀ امید گل آلود می‌شود

ما مانده‌ایم وحسرت نانی کپک زده

                        با سیب‌های سرخ جهانی کپک زده

ما مانده‌ایم و صفحۀ شطرنج زندگی

                        با مهره‌های له شده از رنج زندگی

ما ماند‌ایم و حسر ت تفسیر انتظار

                        ما مانده‌ایم و بغض گلو گیر انتظار

ده قرن انتظار، نه، ده قرن خون دل

                        آقا چه‌ها گذشته به تو؟ مانده‌ام خجل

آقا بگو، بگو که تو از ما چه دیده‌ای؟!

                        آری بگو، بگو که چه از ما کشیده‌ای؟!

ما در یقین به سینۀ خود مهر شک زدیم

                        حتی به زخم وا شدۀ تو نمک زدیم

یک عده جیره‌خوار مدرنیسم‌ها شدیم

                        در جنگلی به نام تمدن رها شدیم

یک عده هم جدا شده از عصر آ‌هن‌اند

                        حرف از ظهور پست مدرنیسم می‌زنند

حرف از ظهور پوچی و تردید بی‌دلیل

                        مرگ حقیقت وخرد و سنت اصیل

یک عده در گرسنگی و فقر سوختند

                        ایمان به نرخ لقمۀ نانی فروختند

یک عده با یزید و معاویه ساختند

                        قرآن به روی نیزه نشاندند و باختند

یک عده از حقیقت تو دور مانده‌اند

                        در انتظار یخ زده محصور مانده‌اند

مفهوم انتظار تو را ترک کرده‌اند

                        آیا دعای عهد تو را درک کرده‌اند؟

گفتند: انتظار همان بی‌قراری است

                        تنها دعا و گریه وشب زنده‌داری است

مفهوم انتظار تو این چند واژه نیست

                        آقا خودت بیا و بگو انتظار چیست؟

این دردها حکایت و افسانه نیستند

                        تنها شکایتِ دل دیوانه نیستند

این دردها  حقیقت مسموم عالم‌اند

                        شمشیرهای آختۀ ابن ملجم‌اند

از فرقه‌ فرقه تفرقه دلخسته‌ایم ما

                        ده قرن می‌شود به تو دل بسته‌ایم ما

از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم

                        از زخم‌های وا شده بگذار بگذرم

بگذار بگذرم که پُرم از گلایه‌ها

                        آقا بیا که خسته شدم از کنایه‌ها

امروز هم به یاد تو کم کم گذشت و رفت

                        مانند جمعه‌های پر از غم گذشت و رفت

آری گذشت و باز نگاهم تو را ندید

                        فردا دو شنبه است؟ نه ؛ یک جمعۀ جدید!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1395/12/4 - ساعت: 11:14

خط شکنی لاریجانی در دفاع از حریم ولایت

 

دیروز و در افتتاحیه ششمین کنفرانس بین‌المللی حمایت از انتفاضه فلسطین، علی لاریجانی رئیس مجلس شورای اسلامی، هنگامی که از مقام معظم ولایت دعوت به سخنرانی کرد، معظم له را «حضرت امام خامنه ای» نامید.

بنده شخصاً از این اتفاق مبارک ذوق زده شدم، نه این که عنوان امام برای رهبر معظم انقلاب عجیب و غریب باشد، اما آن قدر مسئولین عالی رتبه نظام، به بهانه ارادت به امام خمینی(ره)، شأن امت و امام در جامعه اسلامی را به فراموشی سپردند، که جاری شدن عبارت «حضرت امام خامنه ای» بر زبان رئیس مجلس شورای اسلامی، دل و جان ما را صفا می دهد. و اما سخنی با برادر لاریجانی:

جناب آقای لاریجانی؛ ریاست محترم مجلس شورای اسلامی

با سلام و تحیت؛

با این که شخصاً از شما دلخوری هایی دارم و با این که انتقاداتی به سلوک سیاسی شما وارد می دانم، اما به خاطر این خط شکنی و به خاطر این اقدام از شما تشکر می کنم.

بنده معتقدم تا روح کسی - ولو در مقطع یا مقاطعی - به تعالی نرسد، نمی تواند این گونه با شهامت خط شکنی کند و حرکتی منحصر به فرد از خود به ثبت برساند، به همین دلیل به شما تبریک می گویم.

عاقبت به خیر باشید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: پنجشنبه 1395/08/20 - ساعت: 16:07

دختر بچه چینی در جبهه های جنوب

بسم الله النّور

 فردوس دختر بچه چینی در سرزمین جبهه ها

در این عکس فردوس را در اروندکنار می‌بینید. فردوس دختر بچه چینی به همراه پدرش اسماعیل و مادرش در سفر به کربلای جنوب ایران مهمان ما بود. در مناطق مختلف بیش از حد سنش به فکر فرو می‌ررفت و گاه می‌نشست روی خاک و با انگشتان کوچکش خاک‌ها را زیر و رو می‌کرد و از پدر سؤالاتی می‌پرسید که اسماعیل مجبور می‌شد برای یافتن پاسخ به ما رجوع کند.

به‌ویژه در فکه روی رمل‌ها نشست و دقایق طولانی خاک روی خاک ریخت و پرسید این‌جا کجاست؟ وقت رفتن از زمین فکه دل نمی‌کند و می‌گفت همین‌جا خانه‌مان باشد.

بالأخره باید برمی‌گشتیم و او که می‌دانست پدرش در آن رمل نمی‌تواند دقایق طولانی او را بغل کند، گریه می‌کرد تا پدر او را به بغل بگیرد و وقتی بنده به اسماعیل کمک کردم و فردوس را بغل گرفتم، ریش‌های سفید مرا مورد نوازش قرار داد و گفت: «من پدر می‌خواهم، پدر بزرگ نمی‌خواهم»!

حالا شما خودتان بگویید که ایا بنده حق داشتم لپ او را گاز بگیرم یا خیر؟!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/05/17 - ساعت: 23:22

یادی از یک خبرنگار آسمانی

در بخشی از عملیات والفجر هشت (فتح فاو عراق)، پیش از آن که به عنوان تک تیرانداز در خط مقدّم حاضر شوم، بنده قایق‌ران بودم.

چند روز از عملیات گذشته بود. پیش از ظهر بود و قایقم از موشک‌های مینی کاتیوشا پر شده بود. وقتی که پشت سکان قرار گرفتم تا آبراه را دور بزنم و به سمت اروند بروم، دیدم یک اکیپ فیلم برداری قایق مرا زیر نظر دارند. رفتنم به ساحل شهر فاو عراق، تخلیه موشک‌ها و بازگشت به آبراه لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع)، حدود ۴۵ دقیقه طول کشید. به محض اینکه به آبراه رسیدم دیدم گروه خبری هنوز کنار ساحل هستند (بدون اینکه به سنگر رفته باشند) و از دیدن بنده خوش‌حال شدند. همه لاوژاکت پوشیده و آماده‌ی سوار شدن به قایق.

فرمانده ما (شخصی به نام نظری تا آخرین خبری که ده پانزده سال پیش از او داشتم هنوز در سپاه پاسداران خدمت می‌کرد) با لبخند به طرف من آمد و گفت :«اینها می‌خواهند با قایق تو گشتی در اروند بزنند.» کم سنّ و سالی بنده موجب اشتیاق ایشان شده بود.

یکی از آنها شخصی بود حدود ۳۵ ساله. با ریش توپی سیاه رنگ و صدایی مایه دار و زیبا. میکروفون در دست داشت و گویا تهیه کننده هم خودش بود. گفته بود که من فقط می‌خواهم با این نوجوان ۱۶ ساله بروم. من هم از خدا خواسته! می‌گفت که همه چیز را ضبط کنند. وقتی که من با موشک‌های مینی کاتیوشا رفتم، فیلم گرفته بودند و به محض پیدا شدن قایق بنده از دور، باز هم فیلم برداری را شروع کرده بودند. گفت به سمت ساحل عراق بروم (که البته دست خودمان بود)، رفتم. شروع کرد به مصاحبه با بنده. وقتی خودش برای دوربین حرف می‌زد من چیزی نمی‌شنیدم. با توجه به نوع میکروفون بسیار آرام صحبت می‌کرد. از موانع خورشیدی پرسید و شب عملیات. اینجانب پشت سکان ایستاده بودم و او میکروفون را جلو صورتم گرفته بود. مصاحبه که تمام شد، دوربین عکاسی را بیرون آورد و خودش در همان حال یک عکس از بنده گرفت. بعد گفت که به سمت پل شناور بروم. پل شناوری که ایران بر روی اروند زده بود، زبان‌زد رسانه‌های داخلی و بین المللی بود. پل از دور پیدا بود. گفتم:«زیر آتش است ، نگاه نکنید الآن خبری نیست، موقتی است؛ یک دفعه شروع می شود».

همراهانش با دلهره گفتند که جلو نرویم و از همان فاصله فیلم بگیرند و من روی تصاویر در حال ضبط توضیح بدهم؛ اما او به آرامی اشاره کرد که مهم نیست و به پل نزدیک شوم. به سمت پل که می رفتیم سر و کله‌ی هواپیماهای عراقی پیدا شد. با توجه به ارتفاع پرواز و مسیر حرکتشان، به آنها گفتم که این هواپیماها با پل کاری ندارند.

دوربین روی شانۀ فیلم بردار بود و همه چیز را ثبت می کرد. همراهان می‌ترسیدند و یکی دو نفر حتی بدنشان از ترس به لرزه افتاده بود و هیچ تلاشی برای مخفی کردن ترس خود نداشتند. نزدیک پل که رسیدیم چند گلوله توپ (احتمالاً از نوع اتریشی) پی در پی کنار پل فرود آمد. یکی از افراد که پایه دوربین را در بغل داشت با لحن جالبی داد زد :«برگرد» و نگاه به تهیه کننده کرد. خطابش به بنده بود، اما لحن و نگاهش به گونه‌ای بود که انگار با التماس به تهیه کننده می گفت:« بگو برگردد.» با همان طمأنینه به من اشاره کرد که بازگردم. دور زدم و آنها را کنار اسکله‌ای در ساحل فاو عراق پیاده کردم.

دیگر آن گروه را ندیدم. در همان منطقه شنیدم که یکی از خبرنگاران صدا و سیما به شهادت رسیده است. بعدها که تصویرش را از تلویزیون دیدم خودش بود. همان مرد حدوداً 35 ساله با ریش‌های توپی سیاه و چهره آرام و دوست داشتنی. همو که آمده بود تا حوادث دفاع مقدّس را ثبت کند. همو که از بنده – یعنی از یک نوجوان بسیجی ۱۶ ساله که بادگیر پوشیده بود و سر و رویش گِلی شده بود و در اروندرود وحشی قایقرانی می کرد -  خوشش آمده بود و به بنده محبت کرده بود. تصاویر بنده، که پشت سکان قایق ایستاده بودم و در آبراه و وسط اروندرود می‌راندم ، بارها و بارها از تلویزیون به صورت یک نماهنگ مهیج پخش شد. عکسی هم از این جانب در نمایشگاهی، در نماز جمعه تهران، به نمایش درآمده بود و اقوام دیده بودند. آن عکس را خودم هیچ گاه ندیدم.

نام خبرنگار را به خاطر ندارم و در جست و جوی اینترنتی هم نیافتم. می توان به اسناد دفاع مقدس مراجعه کرد. اما بعد از آن چند بار خواب او را دیدم و هر جا صحبت از خبر و خبرنگار می شود و در تمام مدتی که خودم کم و بیش در این حیطه کار کردم، او را به یاد داشته ام. دلم می خواهد پیام ادب و ارادت من به خانواده‌ی او برسد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: جمعه 1395/04/4 - ساعت: 01:42

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

بسم الله النّور

 شمایل زیبا و نورانی امام خامنه ای

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم

دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر

هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

روی اَر به روی ما نکنی حکم از آن توست

بازآ که روی در قدمانت بگستریم

ما را سری است با تو که گر خلق روزگار

دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من

از خاک بیشتر نه، که از خاک کمتریم

ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بوالعجب

در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم

نه بوی مهر می‌شنویم از تو - ای عجب! -

نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا بریم؟!

ما خود نمی‌رویم روان از قفای کس

او می‌برد که ما به کمند وی اندریم

سعدی تو کیستی که در این حلقۀ کمند

چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1395/03/12 - ساعت: 21:25

مراقب رفتار خود باشیم !

به نام خدا

 

سلام و ادب خدمت دوستان ارجمند؛

امروز در یکی از تقاطعهای خطرناک حومۀ شهر حواسم نبود و سهواً از چراغ قرمز رد شدم.

وسط تقاطع بودم که دیدم خودروهای طرف مقابل رعایت نمیکنند(!) و به سمتم میآیند و بعد متوجه شدم که بنده متوجه چراغ نبودهام. در همان حین متوجه شدم که سه خودرو دیگر به دنبال من از چراغ قرمز رد شدهاند و البته نوع رانندگیشان نشان میداد که متوجه قرمز بودن چراغ راهنمایی بودهاند. خندهام گرفت و به همراهان گفتم: «حالا من حواسم نبود، اینها کجا آمدهاند؟»

جالب است که سیل خودروهای مسیرهای تقاطع که در میان آنها یک کامیون وحشتناک هم دیده میشد، برای بنده خطری ایجاد نکردند و همین طور که از اشتباه خودم و از کار سه ماشینی که دنبال بنده آمده بودند خندهام گرفته بود و ترمز کرده بودم، هر سۀ آن خودروها به خطر افتادند و با زحمت از خطر گریختند؛ مخصوصاً یک ماکسیما که چیزی نمانده بود به طرز وحشتناکی با کامیون برخورد کند که به لطف خدا از مهلکه گریخت و البته انصافاً مهارت خوبی هم داشت.

از این ماجرا سه درس گرفتم:

۱- رفتار انسان همیشه روی دیگران تأثیر دارد، پس همیشه باید مواظب رفتار خود باشیم؛ هر عمل ما منحصر به خودمان نیست و تبعاتش به جامعه سرایت میکند.

۲- خطای بنده سهوی بود و لطف خدا آن چنان شامل حالم شد که انگار نه انگار خطری وجود دارد و مثل کسی که لطیفهای شنیده باشد، آن وسط ایستاده بودم و میخندیدم، اما سه خودروی که مشخص بود چراغ را دیدهاند، با خطر و مشکل مواجه شدند!

۳- همیشه گفتهایم و شنیدهایم و گاهی عمل کردهایم که مرد نباید مشکلاتش را به خانه بیاورد، امروز به صورت جدّی متوجه شدم که به علاوۀ منزل، مشکلات را نباید پشت فرمان برد!

دعا بفرمایید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1395/02/1 - ساعت: 03:32

تبریک روز مرد به نایب حضرت ولی عصر (عج)

بسم الله الرحمن الرحیم

پیش درآمد: از دوستان عزیز اجازه می‌خواهم روز مـــــرد امسال را فقط به یک نفر تبریک بگویم؛ به شخصیت بزرگی که هر چه یک انسان غیر معصوم، می‌تواند از کمال انسانی داشته باشد، دارد و به واقع حیدر زمان و نایب برحق حضرت حجت (عج) می‌باشد.

امام خامنه ای در دیدار مردم بوشهر - میلاد حضرت علی ع 1392 

محضر مبارک حضرت آیت الله العظمی امام خامنه‌ای (أیدکم الله تعالی بتأییداته الخاصه)

سلامٌ علیکم و رحمة الله و برکاته

میلاد فرخندۀ حضرت امیر – علیه الصلوة و السلام – را به محضر مبارک و نورانی حضرت عالی تبریک و تهنیت عرض می‌کنم و امیدوارم خدای تبارک و تعالی به برکت مولود این عید بزرگ، بر تأییدات و توفیقات جناب‌تان بیفزاید و «نصرت، سلامت و طول عمر» حضرت عالی را به ملّت شریف ایران و مسلمانان جهان ارزانی بدارد.

لطفاً برای آدم شدن و شهادت بندۀ حقیر دعا بفرمایید.

کمترین بسیجی         
امیر عبّاس جعفری مقدّم    
۱۳۹۵/۲/۱          
۱۲ رجب ۱۴۳۷        




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1395/01/11 - ساعت: 13:59

ناآگاه یا خائن ؟!

بسم الله النّور

 هاشمی رفسنجانی خائن است یا ناآگاه؟

با توجه به بیانات حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای که پیش از ظهر امروز در دیدار با مداحان بیان شد، سخن این جانب با هاشمی رفسنجانی این است: «آقای رفسنجانی! شما ناآگاه هستید یا خائن؟ اگر ناآگاه هستید که لطفاً گوشه‌ای بنشینید و با سخنان ناپخته اسباب زحمت فراهم نکنید، اگر هم خدای نکرده خائن هستید که بدانید دیر یا زود نتیجه خیانت‌تان به خودتان برمی‌گردد و رسوا و زمین‌گیر خواهید شد، چرا که عزت و ذلّت دست خداست و خدا خیانت‌کاران را دوست ندارد.»

توضیح این که امام خامنه‌ای امروز در دیداری که به مناسبت میلاد حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) با مداحان داشته‌اند، فرمودند: «این‌که بگویند فردای دنیا، فردای مذاکره است، دنیای موشک نیست، این اگر از روی ناآگاهی گفته شود که ناآگاهی است؛ اما اگر از روی آگاهی باشد خیانت است». اخیراً هاشمی رفسنجانی در صفحۀ خود در توئیتر نوشته بود: «دنیای فردا دنیای گفتمان‌ها است، نه دنیای موشک‌ها» و این اظهار نظر نابخردانه مورد نکوهش جمعی زیادی از کارشناسان قرار گرفته بود.

فاعتبروا یا اولی الابصار.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1395/01/10 - ساعت: 16:26

ای کاش خواب نبود !

 مدیحه سرایی حاج احمد واعظی در حرم امام رضا - نوروز 1395

روز اول فروردین در دیدار حضرت آقا در حلقۀ سه بودم. با این‌که شرایط ریوی و یکی دو جراحت یادگاری کوچکِ دیگر مساعد حضور در تلاطم جمعیت نیست، اما حضور در میان امت حزب الله که مشتاق دیدار امام‌شان هستند، لطفی دارد که تحمل ناملایمات را آسان می‌سازد. فقط در این قسمت است که مثلاً می‌توانید ببینید آن جوان که از تبریز آمده است، حاضر است همۀ متلک‌ها و اعتراضات را - که گاهی دوستانه هم نیست - به جان بخرد و بگوید که «من باید بروم جلو!» تا بتواند سیمای آسمانی رهبرش را بهتر ببیند. در این وضعیت است که شما می‌توانید بذله‌گویی‌ها و اختلاط‌های دوستانۀ امت حزب الله را شاهد باشید که مشتاقانه منتظر حضور مرادشان هستند ... .

حالا که سخن از حاشیه‌هاست، اجازه بدهید قبل از بیان نکتۀ اصلی اشاره‌ای بکنم تا بدانید حضور در میان جمعیت مشتاق چه حال و هوایی دارد: در ایام فاطمیه که مراسم عزاداری با میزبانی امام خامنه‌ای (حفظه الله تعالی) در حسینیه امام خمینی (ره) برگزار می‌شد، یکی از دوستان طی تماسی با مهربانی گفت: «توی تلویزیون در حلقۀ دو دیدمت، کوفتت بشود!» بعد از دیدار روز اول فروردین و بعد از اقامۀ نماز مغرب و عشاء، برایش پیامک فرستادم: «سلام و تبریک و نایب الزیاره بودم و فلان / عصر حلقه سه بودم، دو بار خفه شدم چند تا ضربه کاری خوردم که هنوز یک پایم درد می‌کند و فلان. / حالا دلت (!) خنک شد؟!».

بگذریم؛ وقتی منتظر تشریف فرمایی امام خامنه‌ای بودیم، آن همه مسحور زیبایی‌ها بودم و آن همه – خودجوش - درگیر راست و ریست کردن نظم جمعیت بودم که درست متوجه نشدم مدّاحی که آمد و جمعیت را به فیض رساند که بود، حتی متوجه اشعار خوانده شده هم نبودم، به جز آن فراز که شعار مرگ بر اسرائیل و فراز دیگر که شعار مرگ بر امریکا را به دنبال داشت.

از مشهد که بازگشتم، در نخستین شب خواب دیدم که حاج احمد واعظی در حال مدّاحی است و اشعاری در وصف شهیدان مدافع حرم می‌خواند، در میان ابیات ناگهان با عنوان «امیرعبّاس» نامی هم از این حقیر برد؛ به گمانم فامیلی را هم ذکر کرد. شعر تا حدودی قوی و زیبا بود و حیف که حتی مصرعی از آن به خاطرم نماند.

صبح روز بعد کنجکاو شدم، بررسی کردم دیدم ذاکری که دقایقی قبل از تشریف فرمایی نایب حضرت حجت (عج) در محضر حضرت ثامن الحجج (ع) مداحی کرده است، کسی نبوده جز «حاج احمد واعظی» که از قضا استقبالی نیز از شهیدان مدافع حرم داشته است.

ای کاش آنچه دیدم در خواب نبود! آیا آن روز خواهد رسید که امیرعباس به شهادت رسیده باشد و روحش در مجلس ختم خود حاضر باشد؟!

دعا بفرمایید.

دانلود مدیحه سرائی حاج احمد واعظی:

ü       کیفیت خوب و فرمت Mp4 و با حجم 287.8 MB [+]

ü       کیفیت متوسط و فرمت Mpeg و با حجم49.1 MB[+]

ü       کیفیت پایین و فرمت Flv و با حجم 35.6 MB [+]

اشعار خوانده شده توسط حاج احمد واعظی:

باز با لطف ذات حی جلیل

سال ما شد در این حرم تحویل

حرم حضرت امام رضا

گل احمد ز بوستان خلیل

حرم ثامن‌الحجج که مدام

آستان‌بوس اوست جبرائیل

بارگاه رفیع شمس شموس

که در او هر ستاره چون قندیل

آستانی ز آسمان برتر

روضه‌ای غرق جلوه‌های جمیل

حرم و عید و رهبر و مردم

صحنه‌ای ساخته بدون بدیل

سال‌ها بوده است این دیدار

در همین روضه این مکان جلیل

رهبری که به عشق این مولا

نعره زد با اهالی تذلیل

که پس از بیست و پنج سال دگر

نیست جایی به نام اسرائیل

تا به آن روز لحظه‌ای نشود

مرگ بر آمریکای ما تعطیل

هست یاد مدافعان حرم

بین ما تا به صور اسرافیل

بار الها رسان تو مهدی را

کن، برای ظهور او تعجیل




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/11/13 - ساعت: 02:29

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان و در رکاب ولایت فقیه ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: جمعه 1394/10/4 - ساعت: 14:15

امیر عباس در یک نگاه

یا لطیف 

برای مشاهده عکس در اندازه بزرگ تر، روی عکس کلیک کنید.

برای مشاهده در اندازه بزرگ تر، روی عکس کلیک کنید.

با سلام و احترام؛

بچه‌ها درک زیادی از گذر زمان ندارند، نوجوانان دوست دارند زودتر به تجربه‌های لذت بخش و هیجان آفرین زندگی برسند و جوانان گمان می‌کنند که فرصت زیادی برای زندگی دارند، اما واقعیت این است که زمان به سرعت در حال سپری شدن است و فقط اندکی از مردم - خیلی اندک - به هنگام از فرصت های خدادادی استفاده می کنند و دنیا و آخرت خود را می سازند.

در این عکس امیر عباس را در یک نگاه ملاحظه می فرمایید، طبیعی است که هر جا لازم بوده یا شخصاً لازم دانسته‌ام، از آوردن عکس‌ها خودداری - و به نوعی ممیّزی - کرده‌ام.

دعا بفرمایید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: یکشنبه 1394/09/15 - ساعت: 22:53

زیارت اربعین به نیابت از امام خامنه ای

باسم ربّ الحسین

زیارت اربعین به نیابت از رهبر معظم انقلاب

پیاده روی اربعین را به نیابت از امام خامنه‌ای انجام دادم و به نیابت از سردار شهید همدانی و به نیابت از همرزمان شهیدم: «مهدی زین الدین، مصطفی کلهر، احمد کریمی، محمدرضا فیض، عباس حاجی زاده، محمد وفایی زاده، محمدعلی هادی، ابوالفضل عسکری نور، احمد پورخسروی، مهدی خازنی، محمدعلی خوش، مهدی مجدی زاده، حسین قاسمی، اسماعیل عطاخان، برادران ربانی، علی غلامی، محسن عطایی، تقی مولایی، خیرالله همتی آهویی، عباس فلکی، محمدتقی احمدی، محمدباقر فلسفی نژاد، غضنفر ایمانی و ...».

وقتی از آخرین ایست بازرسی جدّی قبل از کربلا می‌گذشتم، پلیس لباس شخصی به خاطر عکس امام خامنه‌ای روی سینه‌ام خیلی احترام کرد و بعد به عکس سردار شهید همدانی اشاره کرد و پرسید: «سردار سلیمانی است؟» و برایش از شهید همدانی گفتم.

وقتی که از بازرسی گذشتم و به تابلو مسیر کربلا رسیدم، از خود می‌پرسیدم، آیا این من هستم؟ آیا واقعاً اکنون در نزدیکی کربلا قرار دارم؟ با خود می‌گفتم که من کجا، کربلا کجا؟! 

می‌توان ساعت‌ها از سفر عشق صحبت کرد و صفحه‌ها سیاه نمود، می‌توان از تشویش آخرین لحظات حرکت، از ماجراهای عبور از مرز، از دوستان اتفاقی سفر، از موکب‌های عراقی، از شمارش عمودها، از گرفتگی عضلات، از تاول‌های پا، از سبکی گام‌ها به مدد ذکر الهی، از شکوفه‌های عشق اهل بیت(ع) در دل‌ها و از سرگشتگی و دلداگی میلیون‌ها زائر فدایی ولایت روایت‌ها بیان کرد، اما از بی‌معرفتی چون امیر عباس این مهم شایسته نیست؛ پس می‌گذاریم و می‌گذریم ... .

اللهمّ الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک.

دعا بفرمایید.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3