جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر جعفری مقدم
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1395/01/11 - ساعت: 13:59

ناآگاه یا خائن ؟!

بسم الله النّور

 هاشمی رفسنجانی خائن است یا ناآگاه؟

با توجه به بیانات حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای که پیش از ظهر امروز در دیدار با مداحان بیان شد، سخن این جانب با هاشمی رفسنجانی این است: «آقای رفسنجانی! شما ناآگاه هستید یا خائن؟ اگر ناآگاه هستید که لطفاً گوشه‌ای بنشینید و با سخنان ناپخته اسباب زحمت فراهم نکنید، اگر هم خدای نکرده خائن هستید که بدانید دیر یا زود نتیجه خیانت‌تان به خودتان برمی‌گردد و رسوا و زمین‌گیر خواهید شد، چرا که عزت و ذلّت دست خداست و خدا خیانت‌کاران را دوست ندارد.»

توضیح این که امام خامنه‌ای امروز در دیداری که به مناسبت میلاد حضرت صدیقه طاهره (سلام الله علیها) با مداحان داشته‌اند، فرمودند: «این‌که بگویند فردای دنیا، فردای مذاکره است، دنیای موشک نیست، این اگر از روی ناآگاهی گفته شود که ناآگاهی است؛ اما اگر از روی آگاهی باشد خیانت است». اخیراً هاشمی رفسنجانی در صفحۀ خود در توئیتر نوشته بود: «دنیای فردا دنیای گفتمان‌ها است، نه دنیای موشک‌ها» و این اظهار نظر نابخردانه مورد نکوهش جمعی زیادی از کارشناسان قرار گرفته بود.

فاعتبروا یا اولی الابصار.




نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1395/01/10 - ساعت: 16:26

ای کاش خواب نبود !

 مدیحه سرایی حاج احمد واعظی در حرم امام رضا - نوروز 1395

روز اول فروردین در دیدار حضرت آقا در حلقۀ سه بودم. با این‌که شرایط ریوی و یکی دو جراحت یادگاری کوچکِ دیگر مساعد حضور در تلاطم جمعیت نیست، اما حضور در میان امت حزب الله که مشتاق دیدار امام‌شان هستند، لطفی دارد که تحمل ناملایمات را آسان می‌سازد. فقط در این قسمت است که مثلاً می‌توانید ببینید آن جوان که از تبریز آمده است، حاضر است همۀ متلک‌ها و اعتراضات را - که گاهی دوستانه هم نیست - به جان بخرد و بگوید که «من باید بروم جلو!» تا بتواند سیمای آسمانی رهبرش را بهتر ببیند. در این وضعیت است که شما می‌توانید بذله‌گویی‌ها و اختلاط‌های دوستانۀ امت حزب الله را شاهد باشید که مشتاقانه منتظر حضور مرادشان هستند ... .

حالا که سخن از حاشیه‌هاست، اجازه بدهید قبل از بیان نکتۀ اصلی اشاره‌ای بکنم تا بدانید حضور در میان جمعیت مشتاق چه حال و هوایی دارد: در ایام فاطمیه که مراسم عزاداری با میزبانی امام خامنه‌ای (حفظه الله تعالی) در حسینیه امام خمینی (ره) برگزار می‌شد، یکی از دوستان طی تماسی با مهربانی گفت: «توی تلویزیون در حلقۀ دو دیدمت، کوفتت بشود!» بعد از دیدار روز اول فروردین و بعد از اقامۀ نماز مغرب و عشاء، برایش پیامک فرستادم: «سلام و تبریک و نایب الزیاره بودم و فلان / عصر حلقه سه بودم، دو بار خفه شدم چند تا ضربه کاری خوردم که هنوز یک پایم درد می‌کند و فلان. / حالا دلت (!) خنک شد؟!».

بگذریم؛ وقتی منتظر تشریف فرمایی امام خامنه‌ای بودیم، آن همه مسحور زیبایی‌ها بودم و آن همه – خودجوش - درگیر راست و ریست کردن نظم جمعیت بودم که درست متوجه نشدم مدّاحی که آمد و جمعیت را به فیض رساند که بود، حتی متوجه اشعار خوانده شده هم نبودم، به جز آن فراز که شعار مرگ بر اسرائیل و فراز دیگر که شعار مرگ بر امریکا را به دنبال داشت.

از مشهد که بازگشتم، در نخستین شب خواب دیدم که حاج احمد واعظی در حال مدّاحی است و اشعاری در وصف شهیدان مدافع حرم می‌خواند، در میان ابیات ناگهان با عنوان «امیرعبّاس» نامی هم از این حقیر برد؛ به گمانم فامیلی را هم ذکر کرد. شعر تا حدودی قوی و زیبا بود و حیف که حتی مصرعی از آن به خاطرم نماند.

صبح روز بعد کنجکاو شدم، بررسی کردم دیدم ذاکری که دقایقی قبل از تشریف فرمایی نایب حضرت حجت (عج) در محضر حضرت ثامن الحجج (ع) مداحی کرده است، کسی نبوده جز «حاج احمد واعظی» که از قضا استقبالی نیز از شهیدان مدافع حرم داشته است.

ای کاش آنچه دیدم در خواب نبود! آیا آن روز خواهد رسید که امیرعباس به شهادت رسیده باشد و روحش در مجلس ختم خود حاضر باشد؟!

دعا بفرمایید.

دانلود مدیحه سرائی حاج احمد واعظی:

ü       کیفیت خوب و فرمت Mp4 و با حجم 287.8 MB [+]

ü       کیفیت متوسط و فرمت Mpeg و با حجم49.1 MB[+]

ü       کیفیت پایین و فرمت Flv و با حجم 35.6 MB [+]

اشعار خوانده شده توسط حاج احمد واعظی:

باز با لطف ذات حی جلیل

سال ما شد در این حرم تحویل

حرم حضرت امام رضا

گل احمد ز بوستان خلیل

حرم ثامن‌الحجج که مدام

آستان‌بوس اوست جبرائیل

بارگاه رفیع شمس شموس

که در او هر ستاره چون قندیل

آستانی ز آسمان برتر

روضه‌ای غرق جلوه‌های جمیل

حرم و عید و رهبر و مردم

صحنه‌ای ساخته بدون بدیل

سال‌ها بوده است این دیدار

در همین روضه این مکان جلیل

رهبری که به عشق این مولا

نعره زد با اهالی تذلیل

که پس از بیست و پنج سال دگر

نیست جایی به نام اسرائیل

تا به آن روز لحظه‌ای نشود

مرگ بر آمریکای ما تعطیل

هست یاد مدافعان حرم

بین ما تا به صور اسرافیل

بار الها رسان تو مهدی را

کن، برای ظهور او تعجیل




نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/11/13 - ساعت: 01:29

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان و در رکاب ولایت فقیه ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1394/10/4 - ساعت: 13:15

امیر عباس در یک نگاه

یا لطیف 

برای مشاهده عکس در اندازه بزرگ تر، روی عکس کلیک کنید.

برای مشاهده در اندازه بزرگ تر، روی عکس کلیک کنید.

با سلام و احترام؛

بچه‌ها درک زیادی از گذر زمان ندارند، نوجوانان دوست دارند زودتر به تجربه‌های لذت بخش و هیجان آفرین زندگی برسند و جوانان گمان می‌کنند که فرصت زیادی برای زندگی دارند، اما واقعیت این است که زمان به سرعت در حال سپری شدن است و فقط اندکی از مردم - خیلی اندک - به هنگام از فرصت های خدادادی استفاده می کنند و دنیا و آخرت خود را می سازند.

در این عکس امیر عباس را در یک نگاه ملاحظه می فرمایید، طبیعی است که هر جا لازم بوده یا شخصاً لازم دانسته‌ام، از آوردن عکس‌ها خودداری - و به نوعی ممیّزی - کرده‌ام.

دعا بفرمایید.




نظرات() 



تاریخ نگارش: یکشنبه 1394/09/15 - ساعت: 21:53

زیارت اربعین به نیابت از امام خامنه ای

باسم ربّ الحسین

زیارت اربعین به نیابت از رهبر معظم انقلاب

پیاده روی اربعین را به نیابت از امام خامنه‌ای انجام دادم و به نیابت از سردار شهید همدانی و به نیابت از همرزمان شهیدم: «مهدی زین الدین، مصطفی کلهر، احمد کریمی، محمدرضا فیض، عباس حاجی زاده، محمد وفایی زاده، محمدعلی هادی، ابوالفضل عسکری نور، احمد پورخسروی، مهدی خازنی، محمدعلی خوش، مهدی مجدی زاده، حسین قاسمی، اسماعیل عطاخان، برادران ربانی، علی غلامی، محسن عطایی، تقی مولایی، خیرالله همتی آهویی، عباس فلکی، محمدتقی احمدی، محمدباقر فلسفی نژاد، غضنفر ایمانی و ...».

وقتی از آخرین ایست بازرسی جدّی قبل از کربلا می‌گذشتم، پلیس لباس شخصی به خاطر عکس امام خامنه‌ای روی سینه‌ام خیلی احترام کرد و بعد به عکس سردار شهید همدانی اشاره کرد و پرسید: «سردار سلیمانی است؟» و برایش از شهید همدانی گفتم.

وقتی که از بازرسی گذشتم و به تابلو مسیر کربلا رسیدم، از خود می‌پرسیدم، آیا این من هستم؟ آیا واقعاً اکنون در نزدیکی کربلا قرار دارم؟ با خود می‌گفتم که من کجا، کربلا کجا؟! 

می‌توان ساعت‌ها از سفر عشق صحبت کرد و صفحه‌ها سیاه نمود، می‌توان از تشویش آخرین لحظات حرکت، از ماجراهای عبور از مرز، از دوستان اتفاقی سفر، از موکب‌های عراقی، از شمارش عمودها، از گرفتگی عضلات، از تاول‌های پا، از سبکی گام‌ها به مدد ذکر الهی، از شکوفه‌های عشق اهل بیت(ع) در دل‌ها و از سرگشتگی و دلداگی میلیون‌ها زائر فدایی ولایت روایت‌ها بیان کرد، اما از بی‌معرفتی چون امیر عباس این مهم شایسته نیست؛ پس می‌گذاریم و می‌گذریم ... .

اللهمّ الرزقنی توفیق الشهادة فی سبیلک.

دعا بفرمایید.




نظرات() 



تاریخ نگارش: شنبه 1394/07/25 - ساعت: 08:22

برجام به فرجام نخواهد رسید !

برجام به فرجام نخواهد رسید

بسم الله النّور. بسم الله نور النّور. بسم الله نورٌ علی نور. بسم الله الّذی هو مدبّر الأمور.

یک حس درونی به بنده می گوید که خوش حالی طرف داران برجام پایدار نخواهد ماند؛ در این مجال نمی خواهم این حس را توضیح دهم، چون اساساً توصیف یک حس غریب درونی به این آسانی ها امکان پذیر نیست؛ اما اجازه بدهید یکی دو نکته دیگر را عرض کنم:

۱ـ نمی دانم این چه بلایی است که در چند سال اخیر گریبان جامعه ما را گرفته که شکست های خود را پیروزی فرض کنیم و برای آن شادی کنیم و پز روشنفکری داشته باشیم و به کسانی که واقعیت ها را می بینند، انگ نفهمی بزنیم؟ در همه عرصه ها این مشکل دیده می شود، حتی در ورزش؛ مثلاً در جام جهانی بین چهار تیم چهارم می شویم و بعد می گوییم ما چقدر خوبیم و باخت مقابل آرژانتین را بهترین بازی تیم ملی از زمان پیدایش فوتبال فرض می کنیم و عمداً فراموش می کنیم که در همین جام جهانی ما بازی قرن را برده ایم و باخت مقابل آرژانتین را از پیروزی بر امریکا با ارزش تر می دانیم.

۲ـ شاید امروز با هوچی گری و جنجال مهندسی شده به جامعه القا کنند که برجام به نفع کشور است، اما مگر می توان زمان را متوقف کرد، خوب زمان می گذرد و همه خواهند فهمید که چه کلاه گشادی به سر تیم دولت روحانی رفته است!

۳ـ دشمنان و منافقین گمان می کنند که کار جمهوری اسلامی تمام شد و شاید در نگاه اول این قضاوت درست به نظر برسد، اما اینان قدرت خدا را فراموش کرده اند! ملت بزرگ ایران گفته اند «الله» و بر این اندیشه الهی استقامت ورزیده اند، پس شک نداریم که فرشتگان رحمت نازل خواهند شد تا حزن و اندوه را از این ملت دور کنند. اساساً ما این همه شهید نداده ایم و این همه حسین حسین نکرده ایم که سر یک پیچ تاریخی بر اثر اشتباه چند خادم ملت، به کلی ضربه فنّی شویم! ما به خدا ایمان داریم، به مدد الهی باور داریم و به حول و قوه الهی پیروز خواهیم بود.

۴ـ شاید برخی از مسئولین که قدشان از ملت کوتاه تر است فراموش کرده باشند، اما حتی دشمنان جمهوری اسلامی هم می دانند که در جمهوری اسلامی قدرت در دست کسی است که فرموده است: «مذاکره با آمریکا ممنوع است به‌خاطر ضررهای بی‌شماری که دارد و منفعتی که اصلاً ندارد». دشمن می داند، به او و مزدورانش یادآوری می کنیم که تا «ولایت فقیه» را داریم، به حول و قوه الهی پیروز خواهیم بود.

نکات دیگری هم هست که به مرور عرض خواهم کرد و اکنون فقط یادآوری می کنم که یک حس درونی به بنده می گوید که خوشحالی طرفداران برجام پایدار نخواهد ماند.

همین؛ دعا بفرمایید.




نظرات() 



تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/07/21 - ساعت: 15:13

می نویسم امام خامنه ای بخوانید عشق


می نویسم امام خامنه ای بخوانید عشق

تو را خطاب می کنم به رغم انتقادها

امام پا برهنه ها امید بی سوادها

 

تو دست خود نهاده ای به دست های آسمان

فدای دست خط تو تمام میرعمادها

 

تبسّم تو می شود دلیل صلح در جهان

همین که اخم می کنی رکود اقتصادها

 

بگو بمیر مرده ام ، ببین که سر سپرده ام

به حکم چشم های تو، نه حکم اجتهادها

 

نه هاشمی نه خاتمی نه احمدی نژادها

فدای تار موی تو تمام حزب بادها




نظرات() 



تاریخ نگارش: جمعه 1394/07/10 - ساعت: 20:29

سخن درگوشی امیرعباس با وزیر ارشاد

یادمان شهدای پاوه - امیر عباس در عکس دیده می شود 

...  بعد از دریافت جایزه، در گوش وزیر ارشاد گفتم‌: «در سخنرانی شما جملات خوبی بود و تشکر می کنم.» آقای جنتی پاسخ داد: «ممنون».

ادامه دادم: «ولی امیدوارم در عمل شما پیرو ولایت باشید.» وزیر ارشاد دو دست خود را بالا آورد با صورت و اشاره ابرو به بالا، گفت: «ان شاء الله». دوباره با تأکید و تحکّم گفتم: «واقعاً امیدوارم شما پیرو ولایت باشید» که وزیر باز هم ان شاء الله گفت.

وقتی از روی سن پایین آمدم می پرسیدند در گوش وزیر چه گفتی که به فکر فرو رفت؟ یک خبرنگار هم قصد مصاحبه داشت که از دستش فرار کردم.

اما بعد از ترک وزارت ارشاد تلفن ها شروع شد، یکی از بزرگان توصیه کرد پاسخ خبرنگاران را بدهم تا در تاریخ نظام ثبت شود! و باز هم خبرنگاران تماس می گرفتند تا به یکی دو خبرگزاری جواب دادم و خبر منتشر - و بارها بازنشر - شد.

لینک خبر تسنیم: [+]

لینک خبر جماران و استقبال از سخنان وزیر [+]




نظرات() 



تاریخ نگارش: یکشنبه 1394/03/31 - ساعت: 00:32

هذیان

روزه ام را باز می کنم با نام خدا و اشک و گل و لبخند و عطر یاس.
راضی هستید مولا جان؟
فدای تان شوم!



نظرات() 



تاریخ نگارش: دوشنبه 1394/03/11 - ساعت: 18:05

ما مانده ایم و بغض گلو گیر انتظار

اشاره: وقتی در سال ۱۳۸۶ برای نخستین بار این شعر را منتشر کردم، هرگز گمان نمی کردم که به سرعت بارها و بارها بازنشر شود و اینترنت را پر کند. همان بار اول انتشار نوشته بودم: «نام شاعر را نپرسید، از کجا باید بدانم؟»

 

امروز جمعه نیست ولی دلشکسته‌ام

                        زیرا به انتظار ظهورت نشسته‌ام

یکشنبه‌ای است تلخ ، نه یکشنبه‌ای سیاه

                        یک جمعۀ جدید خیال تو، اشک و آه

آقا، شکسته بغض قلم را غم زمین

                        بگذار تا بگویم از این قرن آهنین

از التهاب نقشۀ جغرافیای شوم

                        از مرزهای له شده در سایۀ هجوم

از برج‌ها که در تب افسانه‌ای مدرن

                        تبدیل می‌شوند به بتخانه‌‌ای مدرن

از خشم بمب‌های اتم، نقشه‌های جنگ

                        اندیشه‌های وحشی تیمورهای لنگ

از فصل خواب و وحشت کابوس‌های شوم

                        تکثیر بی‌نهایت ویروس‌های شوم

از مرگ اعتماد به دست شغادها

                        از غفلت بهار، شبیخون بادها

دارد دوباره قلب قلم تیر می‌کشد

                        تاریخ را چه تلخ به تصویر می‌کشد

حالا زمان به مرز تحجر رسیده است

                        یعنی که فصل مرگ تفکر رسیده است؟!

در هر بهار رویش پائیز را ببین

                        تکرار تلخ، یورش چنگیز را ببین

تکرار تلخ فاجعه، تهدید، انفجار

                        آیین جهل، زنده به گوری و انتحار

آقا ببین تهاجم اصحاب فیل را

                        فرعونیان خفته در امواج نیل را

در جست و جوی هیچ تب جنب و جوش را

                        تزویرهای این همه آدم فروش را

دیگر شکسته حرمت سنگین نام‌ها

                        در عصر انتقام، ترور، قتل عام‌ها

حالا بت بزرگ تبر را شکسته است

                        دروازۀ حقوق بشر را شکسته است

نمرودها دوباره خدای زمین شدند

                        بت‌ها، پیمبران دروغین دین شدند

حالا درون قصۀ مادر بزرگ‌ها

                       ‏یوسف رها شده است در آغوش گرگ‌ها

حتی قطار آدمیت واژگون شده است

                        ایثار رنگ باخته، نوعی جنون شده است

قانون ظلم در رگ تاریخ جاری است

                        دنیا هنوز در هوس برده داری است

عصر مدرن وارث مشتی ژن است و هیچ

                        اندیشه‌اش تصرف اکسیژن است و هیچ

دارد دریچه‌ها همه مسدود می‌شود

                        سر چشمۀ امید گل آلود می‌شود

ما مانده‌ایم وحسرت نانی کپک زده

                        با سیب‌های سرخ جهانی کپک زده

ما مانده‌ایم و صفحۀ شطرنج زندگی

                        با مهره‌های له شده از رنج زندگی

ما ماند‌ایم و حسر ت تفسیر انتظار

                        ما مانده‌ایم و بغض گلو گیر انتظار

ده قرن انتظار، نه، ده قرن خون دل

                        آقا چه‌ها گذشته به تو؟ مانده‌ام خجل

آقا بگو، بگو که تو از ما چه دیده‌ای؟!

                        آری بگو، بگو که چه از ما کشیده‌ای؟!

ما در یقین به سینۀ خود مهر شک زدیم

                        حتی به زخم وا شدۀ تو نمک زدیم

یک عده جیره‌خوار مدرنیسم‌ها شدیم

                        در جنگلی به نام تمدن رها شدیم

یک عده هم جدا شده از عصر آ‌هن‌اند

                        حرف از ظهور پست مدرنیسم می‌زنند

حرف از ظهور پوچی و تردید بی‌دلیل

                        مرگ حقیقت وخرد و سنت اصیل

یک عده در گرسنگی و فقر سوختند

                        ایمان به نرخ لقمۀ نانی فروختند

یک عده با یزید و معاویه ساختند

                        قرآن به روی نیزه نشاندند و باختند

یک عده از حقیقت تو دور مانده‌اند

                        در انتظار یخ زده محصور مانده‌اند

مفهوم انتظار تو را ترک کرده‌اند

                        آیا دعای عهد تو را درک کرده‌اند؟

گفتند: انتظار همان بی‌قراری است

                        تنها دعا و گریه وشب زنده‌داری است

مفهوم انتظار تو این چند واژه نیست

                        آقا خودت بیا و بگو انتظار چیست؟

این دردها حکایت و افسانه نیستند

                        تنها شکایتِ دل دیوانه نیستند

این دردها  حقیقت مسموم عالم‌اند

                        شمشیرهای آختۀ ابن ملجم‌اند

از فرقه‌ فرقه تفرقه دلخسته‌ایم ما

                        ده قرن می‌شود به تو دل بسته‌ایم ما

از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم

                        از زخم‌های وا شده بگذار بگذرم

بگذار بگذرم که پُرم از گلایه‌ها

                        آقا بیا که خسته شدم از کنایه‌ها

امروز هم به یاد تو کم کم گذشت و رفت

                        مانند جمعه‌های پر از غم گذشت و رفت

آری گذشت و باز نگاهم تو را ندید

                        فردا دو شنبه است؟ نه ؛ یک جمعۀ جدید!




نظرات() 



تاریخ نگارش: یکشنبه 1394/03/10 - ساعت: 17:20

نوبت عاشقی

به جز چند صباحی در جوانی، هیچ گاه نگاه دنیایی به «تدریس» نداشته ام. به ویژه در این وبلاگ باید اختصاصاً از تدریس ادبیات داستانی صحبت کنم. در اوایل دهه ۷۰،  پس از حدود یک سال تدریس داستان نویسی و مدیریت جلسات کارگاهی داستان، به این نتیجه رسیدم که باید تدریس را کنار بگذارم و بنویسم. عزیزی که از او عذر خواسته بودم گفت: «پس دیگران چی؟» و تکلیف مداری را یادآوری کرد.

در طول این سال ها، در کنار اشتغالات گوناگونی که با تدریس داستان سنخیتی نداشته اند، هر وقت تکلیف ایجاب کرده به دوره های داستان نویسی «نه» نگفته ام. با این که پزشکان امر به کم صحبت کردن داشته اند، با این که همکاران در عرصه های دیگر بنده را از این کار برحذر داشته اند، با این که معلوم بوده سود مادی این کار به ضررهایش نمی چربد، با این که هیچ گاه در امر شاگرد پروری خوش اقبال نبوده ام، اما فقط به نیت ادای تکلیف، با شوق و شور و همچنین با وجدان کاری در این عرصه خدمت کرده ام و همه امیدم این است که خدای مهربان این قدم ها را به عنوان عبادت خالصانه بپذیرد.

این که بداقبالی ها چه بوده بماند – شاید زمانی در باره اش نوشتم – اما به گمانم به نقطه ای رسیده ام که باید تقاضاهای تدریس را رد کنم. تصمیم دارم دیگر ادبیات داستانی تدریس نکنم. نه این که از ادای تکلیف سرباز بزنم، نه! اما به گمانم شرایط به گونه ای است که دیگر این جانب تکلیفی ندارم. بنا دارم به تکلیف و تکالیف اصلی ام برسم، شاید کمی هم به خودم برسم، به برنامه هایم، به آرمان هایم؛ و کسی چه می داند؟ شاید کمی هم – پیرانه سر - به آرزوهایم برسم.

گفتم آهن دلی کنم چندی                ندهم دل به هیچ دل بندی

سعدیا دور نیکنامی رفت                   نوبت عاشقی است یک چندی




نظرات() 



تاریخ نگارش: دوشنبه 1393/11/6 - ساعت: 20:21

محاصره

دوستان شهید امیر عباس 

 - عباس جان تا حالا شش نفر رفته اند پیش آقا مهدی

گریه می‌کنم.

 - به گوشی عباس؟

گریه می کنم.

 - عباس عباس احمد

صدایم را صاف می‌کنم و شاسی گوشی بی‌سیم را فشار می‌دهم:

 - احمد جان عباس هستم به گوشم ...

گریه می‌کنم.

 - عباس جان چی داری برایمان بفرستی؟

گریه می‌کنم.

 - عباس احمد

گریه می‌کنم.

 - عباس جان به گوشی؟ علی هم رفت پیش آقا مهدی.

دستم را می‌گذارم روی سرم. اشک امان نمی‌دهد.

 - عباس جان چکار می‌کنی برادر؟ به گوش نیستی انگار؟! امانتی ما را بده مهمان داریم داداش

 - احمد جان بگوشم؛ کفگیر مفهومه؟ دیگ مفهومه قربانت؟ غلامرضا می‌گوید هر گلی زدید به سر خودتان زدید. می‌گوید هنوز باید بیدار باشید ...

گریه می‌کنم.

 - مفهوم شد داداش ... ولی ... ولی ... دستمان خالی است داداش ... چی داری برایمان بفرستی؟ بی مایه که فتیر است قربانت بشوم! مفهوم بود؟

گریه می‌کنم.

 - چشم می‌فرستم. هر وقت شد می‌فرستم ... شما فقط بیدار باشید ...

گریه می‌کنم.

 - عباس چرا بغض توی صدات هست؟ برای ما گریه نکنی یک وقت! ما از اول هم منتظر همین مهمانی بودیم. حرف من نیست، حرف آقا عبدالله هم هست. حرف بقیه هم هست. حرف آن هفت نفری هم که رفتند پیش آقا مهدی همین بود!

 - احمد جان نوکرتم. این حرف ها چیست که می‌زنی؟ حال خودم خراب است، شما که نور بالا می‌زنید برادر ... قرارمان یادت نرود داداش  ... سر آن پلی که قرار گذاشتیم یک وقت نگویی این دیوانه را نمی‌شناسم! ...

گریه می‌کنم.

...

...

خیلی وقت است که گریه می‌کنم. صبح گریه می‌کنم، ظهر گریه می‌کنم، شب گریه می‌کنم.

گریه می‌کنم به حال خودم که مانده‌ام و نمی‌توانم آقا مهدی زین الدین باشم.

گریه می‌کنم برای خودم که نمی‌توانم کاوه باشم،

که نمی‌توانم باکری باشم،

که نمی‌توانم همت باشم.

گاهی گریه می‌کنم برای خودم که دیگر حتی نمی‌توانم امیرعباس باشم.

دلم برای امیرعباس، برای سیزده سالگی امیرعباس تنگ شده است.

«گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود».


نظرات() 



تاریخ نگارش: شنبه 1393/10/20 - ساعت: 10:10

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله النور، بسم الله نور النور، بسم الله نورٌ على نور، بسم الله الذی هو مدبر الأُمور، بسم الله الذی خلق النور من النور.

صفحه موبایل 

سلام و ارادت خدمت دوستان ارجمند و فرهیخته ام.

مدتی تلفن همراه این جانب خاموش خواهد بود و در فضای مجازی نیز حضور نخواهم داشت. این یادداشت قلمی شد تا عزیزانم نگرانی نداشته باشند. اگر این رویه کسی را ناراحت می کند، متأسفم.

سلام، و باز هم سلام؛ همیشه سلام.

دعا بفرمایید.


نظرات() 



تاریخ نگارش: چهارشنبه 1393/02/17 - ساعت: 09:12

فدایی دارید آقا جان!

 حضرت آقا

هر وقت یاد دوستان شهید می افتم و حسرت جاماندن از قافله و نگرانی برای عاقبت خویش، فقط یک فکر کمی آرامم می کند و آن این که خوبیِ ماندن این است که اکنون حضرت آقا یک فدایی بیش تر دارند.

فدایی دارید آقا جان!




نظرات() 



تاریخ نگارش: دوشنبه 1393/01/25 - ساعت: 15:31

خدایا هدایتم کن!

 سردار شهید دکتر مصطفی چمران

خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا میدانم ظلم چه گناه نابخشودنیای است. خدایا ارشادم کن که بی انصافی نکنم زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد. خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بیاحترامی به یک انسان همانا کفر خدای بزرگ است. خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوهگر ساز تا فریب زرق و برق عالم خاکی، مرا از یاد تو دور نکند. خدایا من کوچکم، ضعیفم، ناچیزم، پرِ کاهی در مقابل طوفانها هستم؛ به من دیدۀ عبرتبین ده تا ناچیزی خود را ببینم و عظمت و جلال تو را بهراستی بفهمم و بهدرستی تسبیح کنم.        
(عارف حماسه ساز، سردار شهید دکتر مصطفی چمران)




نظرات() 





  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic