تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

داستان نویس اصول گرا - مطالب ابر شعر
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: دوشنبه 1396/02/11 - ساعت: 01:33

متن مجری همایش تکریم مادران و پدران و خانواده شهیدان اطلاعات عملیات لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع)

اشاره: همایش تکریم پدران و مادران و خانواده شهیدان واحد اطلاعات عملیات لشکر 17 علی بن ابی طالب (ع) در روز میلاد حضرت سیدالشهدا (س)، روز یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 در مسجد مقدس جمکران برگزار شد. در این یادداشت متن مجری برای آغاز برنامه را ملاحظه می فرمایید. هنگامی که مجری بخش پایانی این متن (یعنی بخشی که از زبان شهیدان ادا می شد) را قرائت می کرد، مادران شهید به شدت گریه می کردند. می توانید فایل word متن مجری را دانلود کنید. [لینک]

بسم الله النّور

بسم الله نورِ النّور

بسم الله نورٌ علی نور

دیوارهای خانه نم دارد

این خانه بی تو عشق کم دارد

بگذار سر را روی زانویم

می خواهم امشب مادرت باشم

می خواستم بال و پرم باشی

می خواستم بال و پرت باشم

می خواستم در واپسین لبخند

تصویر چشمان ترت باشم

می خواستم هنگامۀ رفتن

آغوش گرمت را بغل گیرم

می خواستم در لحظۀ آخر

من سایۀ روی سرت باشم

می خواستم تا پیش من باشی

دستم همیشه بر سرت باشد

تو تکیه گاه مادرت باشی

من سایبانی بر سرت باشم

می خواستم بال و پرم باشی

می خواستم بال و پرت باشم

رفتی و باید بعد پروازت

پشت و پناه دخترت باشم

چون دخترت خرد است و بابایی

می خواستم تو در برش باشی

بابای او باشی و من تنها

مادر بزرگ دخترت باشم

این جا نشستم رو به آن جاده

موی غزل را شانه می کردم

می خواستم روزی که  می آیی

چشم نشسته بر درت باشم

روزی پر از گل می شود این دشت

صبح شکوه باغ نزدیک است

من قول خواهم داد تا آن روز

هم صحبت نیلوفرت باشم

بگذار از پیشانی ات این بار

از جای سجده بوسه بردارم

مجنون شوم در وادی عشقت

لیلای اکبر پرورت باشم

بعد تو ای نور دو چشمانم

تاب و توان تمدید خواهم کرد

هم بشنوم تحسین مردم را

هم کوه صبر همسرت باشم

می رفتی و چشمم به تو، اما

موج نگاه تو به بالا بود

تو آسمانی بودی و من هم

می خواستم همسنگرت باشم

در این دیار غربت و اندوه

رفتی تو مادر من شدم تنها

ای کاش من هم می توانستم

در آسمان ها در برت باشم

خوب است جامی لب به لب بودن

یک کربلا اُمّ وَهَب بودن

ای کاش می شد لحظۀ آخر

                             یک بوسه روی حنجرت باشم

در بستر نوزادى ات هر شب

تو تکه ماه کاملم بودى

تقدیر امروزت شهادت بود

اى ماه، تا بر بسترت باشم

زهرا (س) وصیت کرد زینب (س) را

کن بوسه باران جای حنجر را

می خواستم چون حضرت زینب (س)

من بوسه زن بر حنجرت باشم 

*** *** *** ***

سلامی به بلندای هفت آسمان و به پهنای همه گیتی بر منتقم ثارُ الله ؛ سلام بر حضرت روح الله؛ درود بر خلف او، امام ما سیّد علی؛ سلام و درود بر شهیدان راه خدا.

سلام بر بیت المقدس، سلام بر خونین شهر؛

سلام بر خیبر و بدر، سلام بر جزیره مجنون؛

سلام بر والفجر هشت، سلام بر حماسه اروند رود؛

سلام بر کربلای یک، سلام بر مهران؛

سلام بر کربلای چهار و پنج، سلام بر شلمچه؛

سلام بر عاشورای دو، سلام بر والفجر چهار، سلام بر فتح المبین، سلام بر ثامن الائمه، سلام بر رمضان، سلام بر محرم، سلام بر خوزستان آزاده، سلام بر دشت شقایق ها، سلام بر کردستان سربلند، سلام بر جادۀ سردشت بانه، سلام بر زین الدین؛

سلام  و درود بی کران بر شهیدان لشکر پیروز و حماسه آفرین 17 علی بن ابی طالب (علیه السلام).

*** *** *** ***

عرض سلام و ادب و ارادت؛ و عرض تبریک دارم، به محضر ارجمند مادران و پدران شهید، خانواده های معظم شاهد، رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس و همه عزیزان و سرورانی که قدم رنجه کرده اند تا در این روز مبارک و در میلاد مسعود امام عشق، حضرت سَیدالشهدا (علیه السلام)، مهمان عزیزان سفر کردۀ مان باشیم.

از صمیم قلب و سُوِیدای جان، به همه شما عزیزان، خیر مقدم عرض می کنم و امیدوارم لحظات و دقایقی که با هم هستیم، موجب خرسندی و رضایت خاطر شما سروران ارجمند باشد و از خدای بزرگ می خواهیم که این حضور و همایش را به عنوان عبادت درگاه خودش، قبول بفرماید.

 

هم اکنون و در این قسمت از وادی مقدس جمکران، در محضر شهیدان مان هستیم؛ گوش جان باز کنید یاران! میزبانان ما به سخن آمده اند؛ انگار عزیزی می گوید:

سلام مادر جان، خوش آمدی، پدر عزیزم سلام، قدم رنجه فرمودید. مادرجان! دوستانم همه به شما سلام می کنند. مادر جان! می دانم که بی تابی. بعضی وقت ها که پای تلویزیون تصاویر دفاع مقدس را می بینی و اشک می ریزی، من کنار شما هستم. وقتی پدر از مسجد بر می گردد و روی تاقچه و دیوارِ اتاق، عکس مرا می بیند و یا حسین (ع) می گوید؛ من در کنارتان هستم. مادر جان وقتی از دردِ پا و یا از رنج بیماری، به خدا پناه می بری و شفا می خواهی، من کنار شما هستم و دعای تان می کنم. پدر و مادر عزیزم! بی تابی نکنید؛ مگر در این سال ها، هر وقت زیر لب سخنی با من داشته اید، جواب تان را نداده ام؟ مگر جواب های من همیشه به قلب شما خطور نمی کند؟ مگر هر وقت بی تاب می شوید به خواب تان نمی آیم؟

 

گوش جان باز کنید یاران! دردانه ای نجوا می کند:

مادر جان سلام. می دانم که دلت می خواست الان پدر بود و با هم به مهمانی می آمدید؛ اما نگران نباش مادر عزیزتر از جانم. پدر جایش خوب است، من او را تنها نمی گذارم؛ فقط نگران شماست. می گوید: «مادرت تنهایی طاقت نمی آورد»؛ همه اش می گوید: «مواظب باش مادرت دق نکند!» می گویم: «نه پدر جان، مادر شیر زن است. مادری که فرزندش را به میدان جنگ فرستاده تا اسلام زنده بماند که نگرانی ندارد؛ گیرم در این سال های سخت گاهی هم بی تابی کرده باشد، مادر است دیگر»!

اما پدر آرام نمی گیرد مادر جان! همه اش می گوید: «مادرت تنهاست»؛ همه اش می گوید: «آن ها که کنارش هستند، هر چه هم به مادر نزدیک باشند، اما حال او را، و غم پنهان او را درک نمی کنند». پدر این را راست می گوید مادر جان؛ قربان دل نازک و غم پنهانی ات مادرِ مهربانم. وقتی به پدر گفتم که مادر به مهمانی می آید، گفت که به شما سلام برسانم و از قول او بگویم که «من مثل پسرت کبوتر آسمان نیستم که هر جا بخواهم بروم.» پدر گفت: «از وقتی پسرمان کوچک بود، همیشه چنان می گفتی "بچه ام" که من حسودی ام می شد، حالا این جا همه به پسرمان حسودی می کنند. شاد باش زن!» مادر جان ببخشید، پیغام پدر است دیگر! پدر گفت: «شاد باش زن! بی تابی نکن؛ این جا که بیایی دیگر دلتنگی و تنهایی معنی ندارد. این جا پدر و مادر شهیدان با فرشتگان خدا هم نشین هستند. قربانت فقط تا می توانی نماز بخوان، قرآن بخوان، زیارت عاشورا بخوان، دعای کمیل بخوان و مرا هم یاد کن؛ مناجات شعبانیه بخوان و برای من هم دعا کن.» مادر جان پدر سفارش کرد که سحرها را از دست نده که این طرف خیلی خیلی قیمت دارد.

گوش جان باز کنید یاران! شهیدان ما این جا هستند و به ما خوش آمد می گویند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می توانید فایل word متن مجری را دانلود کنید. [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
مشارکت در بحث() 
تاریخ نگارش: دوشنبه 1395/12/23 - ساعت: 16:04

ما مانده ایم و بغض گلو گیر انتظار

اشاره: این شعر برگزیده جشنواره مهدویت است و وقتی در سال ۱۳۸۶ برای نخستین بار آن را منتشر کردم، هرگز گمان نمی کردم که به سرعت بارها و بارها بازنشر شود و اینترنت را پر کند. همان بار اول انتشار نوشته بودم: «نام شاعر را نپرسید، از کجا باید بدانم؟»

 

امروز جمعه نیست ولی دلشکسته‌ام

                        زیرا به انتظار ظهورت نشسته‌ام

یکشنبه‌ای است تلخ، نه یکشنبه‌ای سیاه

                        یک جمعۀ جدید خیال تو، اشک و آه

آقا، شکسته بغض قلم را غم زمین

                        بگذار تا بگویم از این قرن آهنین

از التهاب نقشۀ جغرافیای شوم

                        از مرزهای له شده در سایۀ هجوم

از برج‌ها که در تب افسانه‌ای مدرن

                        تبدیل می‌شوند به بتخانه‌‌ای مدرن

از خشم بمب‌های اتم، نقشه‌های جنگ

                        اندیشه‌های وحشی تیمورهای لنگ

از فصل خواب و وحشت کابوس‌های شوم

                        تکثیر بی‌نهایت ویروس‌های شوم

از مرگ اعتماد به دست شغادها

                        از غفلت بهار، شبیخون بادها

دارد دوباره قلب قلم تیر می‌کشد

                        تاریخ را چه تلخ به تصویر می‌کشد

حالا زمان به مرز تحجّر رسیده است

                        یعنی که فصل مرگ تفکر رسیده است؟!

در هر بهار رویش پائیز را ببین

                        تکرار تلخ یورش چنگیز را ببین

تکرار تلخ فاجعه، تهدید، انفجار

                        آیین جهل، زنده به گوری و انتحار

آقا ببین تهاجم اصحاب فیل را

                        فرعونیان خفته در امواج نیل را

در جست و جوی هیچ تب جنب و جوش را

                        تزویرهای این همه آدم فروش را

دیگر شکسته حرمت سنگین نام‌ها

                        در عصر انتقام، ترور، قتل عام‌ها

حالا بت بزرگ تبر را شکسته است

                        دروازۀ حقوق بشر را شکسته است

نمرودها دوباره خدای زمین شدند

                        بت‌ها، پیمبران دروغین دین شدند

حالا درون قصۀ مادر بزرگ‌ها

                       ‏یوسف رها شده است در آغوش گرگ‌ها

حتی قطار آدمیت واژگون شده است

                        ایثار رنگ باخته، نوعی جنون شده است

قانون ظلم در رگ تاریخ جاری است

                        دنیا هنوز در هوس برده داری است

عصر مدرن وارث مشتی ژن است و هیچ

                        اندیشه‌اش تصرف اکسیژن است و هیچ

دارد دریچه‌ها همه مسدود می‌شود

                        سر چشمۀ امید گل آلود می‌شود

ما مانده‌ایم وحسرت نانی کپک زده

                        با سیب‌های سرخ جهانی کپک زده

ما مانده‌ایم و صفحۀ شطرنج زندگی

                        با مهره‌های له شده از رنج زندگی

ما ماند‌ایم و حسرت تفسیر انتظار

                        ما مانده‌ایم و بغض گلو گیر انتظار

ده قرن انتظار، نه، ده قرن خون دل

                        آقا چه‌ها گذشته به تو؟ مانده‌ام خجل

آقا بگو، بگو که تو از ما چه دیده‌ای؟!

                        آری بگو، بگو که چه از ما کشیده‌ای؟!

ما در یقین به سینۀ خود مهر شک زدیم

                        حتی به زخم وا شدۀ تو نمک زدیم

یک عده جیره‌خوار مدرنیسم‌ها شدیم

                        در جنگلی به نام تمدن رها شدیم

یک عده هم جدا شده از عصر آ‌هن‌اند

                        حرف از ظهور پست مدرنیسم می‌زنند

حرف از ظهور پوچی و تردید بی‌دلیل

                        مرگ حقیقت وخرد و سنت اصیل

یک عده در گرسنگی و فقر سوختند

                        ایمان به نرخ لقمۀ نانی فروختند

یک عده با یزید و معاویه ساختند

                        قرآن به روی نیزه نشاندند و باختند

یک عده از حقیقت تو دور مانده‌اند

                        در انتظار یخ زده محصور مانده‌اند

مفهوم انتظار تو را ترک کرده‌اند

                        آیا دعای عهد تو را درک کرده‌اند؟

گفتند: «انتظار همان بی‌قراری است،

                        تنها دعا و گریه وشب زنده‌داری است»

مفهوم انتظار تو این چند واژه نیست!

                        آقا خودت بیا و بگو انتظار چیست؟

این دردها حکایت و افسانه نیستند

                        تنها شکایتِ دل دیوانه نیستند

این دردها  حقیقت مسموم عالم‌اند

                        شمشیرهای آختۀ ابن ملجم‌اند

از فرقه‌ فرقه تفرقه دلخسته‌ایم ما

                        ده قرن می‌شود به تو دل بسته‌ایم ما

از هر سر جدا شده بگذار بگذرم

                        از زخم‌های وا شده بگذار بگذرم

بگذار بگذرم که پُرم از گلایه‌ها

                        آقا بیا که خسته شدم از کنایه‌ها

امروز هم به یاد تو کم کم گذشت و رفت

                        مانند جمعه‌های پر از غم گذشت و رفت

آری گذشت و باز نگاهم تو را ندید

                        فردا دو شنبه است؟ نه ؛ یک جمعۀ جدید!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1395/01/11 - ساعت: 02:40

به نام او که کوثر را آفرید

گل یاس - شب میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها

زبان چگونه گشایم به مدح تو مادر

که بی وضو نتوان خواند سورۀ کوثر

***

زبان وحیْ، تو را پارۀ تن خود خواند

زبان ما چه بگوید به مدحتان دیگر؟

***

چه شاعرانه خداوند آفریده تو را

تو را به کوری چشمان آن «هو الأبتر»

***

خدا به خواجۀ لولاک داده بود ای کاش

هزار مرتبه دختر، اگر تویی دختر!

***

چه عاشقانه، چه زیبا، چه دلنشین؛ وقتی

تو را به دست خدا می‌سپرد پیغمبر

***

علی‌ست دست خدا و علی‌ست نفْس نبی

علی قیام و قیامت، علی علی حیدر

***

عروسی پدرِ خاک بود و مادرِ آب

نشسته‌اند دو دریا کنار یکدیگر

***

شکوه عاطفه‌ات پیرهن به سائل داد

چنان که همسر تو در رکوع انگشتر

***

همیشه فقر برای تو فخر بوده و هست

چنان که وصلۀ چادر برای تو زیور

***

یهودیان مسلمان ندیده‌اند آری

از این سیاهی چادر دلیل روشن‌تر

***

حجاب، روی زمین طفل بی‌پناهی بود

تو مادرانه گرفتی‌ش تا ابد در بر

***

میان کوچه که افتاد دشمنت از پا

در آن جهاد نیفتاد چادرت از سر

***

کنون به تیرگی ابرها خبر برسد

که زیر سایۀ آن چادر است این کشور

***

به هوش باش و از این دستِ دوستی بگذر

به هوش باش که از پشت می‌زند خنجر

***

به این خیال که مرصاد تیغ آخر بود

مباد این که نشینیم گوشۀ سنگر

***

بدا به من که اگر ذوالفقار برگردد

در آن رکاب نباشم سیاهی لشگر

***

بدا به حال من و خوش به حال آن که شده‌ست

شهید امر به معروف و نهی از منکر

***

خدا گواه که چون فاطمه نمی‌خواهیم

حکومتی که نباشد در آن علی رهبر

***

رسیده است قصیده به بیت حسن ختام

امید فاطمه از راه می‌رسد آخر

***

(سیدحمیدرضا برقعی)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: دوشنبه 1394/03/11 - ساعت: 18:05

ما مانده ایم و بغض گلو گیر انتظار

اشاره: وقتی در سال ۱۳۸۶ برای نخستین بار این شعر را منتشر کردم، هرگز گمان نمی کردم که به سرعت بارها و بارها بازنشر شود و اینترنت را پر کند. همان بار اول انتشار نوشته بودم: «نام شاعر را نپرسید، از کجا باید بدانم؟»

 

امروز جمعه نیست ولی دلشکسته‌ام

                        زیرا به انتظار ظهورت نشسته‌ام

یکشنبه‌ای است تلخ ، نه یکشنبه‌ای سیاه

                        یک جمعۀ جدید خیال تو، اشک و آه

آقا، شکسته بغض قلم را غم زمین

                        بگذار تا بگویم از این قرن آهنین

از التهاب نقشۀ جغرافیای شوم

                        از مرزهای له شده در سایۀ هجوم

از برج‌ها که در تب افسانه‌ای مدرن

                        تبدیل می‌شوند به بتخانه‌‌ای مدرن

از خشم بمب‌های اتم، نقشه‌های جنگ

                        اندیشه‌های وحشی تیمورهای لنگ

از فصل خواب و وحشت کابوس‌های شوم

                        تکثیر بی‌نهایت ویروس‌های شوم

از مرگ اعتماد به دست شغادها

                        از غفلت بهار، شبیخون بادها

دارد دوباره قلب قلم تیر می‌کشد

                        تاریخ را چه تلخ به تصویر می‌کشد

حالا زمان به مرز تحجر رسیده است

                        یعنی که فصل مرگ تفکر رسیده است؟!

در هر بهار رویش پائیز را ببین

                        تکرار تلخ، یورش چنگیز را ببین

تکرار تلخ فاجعه، تهدید، انفجار

                        آیین جهل، زنده به گوری و انتحار

آقا ببین تهاجم اصحاب فیل را

                        فرعونیان خفته در امواج نیل را

در جست و جوی هیچ تب جنب و جوش را

                        تزویرهای این همه آدم فروش را

دیگر شکسته حرمت سنگین نام‌ها

                        در عصر انتقام، ترور، قتل عام‌ها

حالا بت بزرگ تبر را شکسته است

                        دروازۀ حقوق بشر را شکسته است

نمرودها دوباره خدای زمین شدند

                        بت‌ها، پیمبران دروغین دین شدند

حالا درون قصۀ مادر بزرگ‌ها

                       ‏یوسف رها شده است در آغوش گرگ‌ها

حتی قطار آدمیت واژگون شده است

                        ایثار رنگ باخته، نوعی جنون شده است

قانون ظلم در رگ تاریخ جاری است

                        دنیا هنوز در هوس برده داری است

عصر مدرن وارث مشتی ژن است و هیچ

                        اندیشه‌اش تصرف اکسیژن است و هیچ

دارد دریچه‌ها همه مسدود می‌شود

                        سر چشمۀ امید گل آلود می‌شود

ما مانده‌ایم وحسرت نانی کپک زده

                        با سیب‌های سرخ جهانی کپک زده

ما مانده‌ایم و صفحۀ شطرنج زندگی

                        با مهره‌های له شده از رنج زندگی

ما ماند‌ایم و حسر ت تفسیر انتظار

                        ما مانده‌ایم و بغض گلو گیر انتظار

ده قرن انتظار، نه، ده قرن خون دل

                        آقا چه‌ها گذشته به تو؟ مانده‌ام خجل

آقا بگو، بگو که تو از ما چه دیده‌ای؟!

                        آری بگو، بگو که چه از ما کشیده‌ای؟!

ما در یقین به سینۀ خود مهر شک زدیم

                        حتی به زخم وا شدۀ تو نمک زدیم

یک عده جیره‌خوار مدرنیسم‌ها شدیم

                        در جنگلی به نام تمدن رها شدیم

یک عده هم جدا شده از عصر آ‌هن‌اند

                        حرف از ظهور پست مدرنیسم می‌زنند

حرف از ظهور پوچی و تردید بی‌دلیل

                        مرگ حقیقت وخرد و سنت اصیل

یک عده در گرسنگی و فقر سوختند

                        ایمان به نرخ لقمۀ نانی فروختند

یک عده با یزید و معاویه ساختند

                        قرآن به روی نیزه نشاندند و باختند

یک عده از حقیقت تو دور مانده‌اند

                        در انتظار یخ زده محصور مانده‌اند

مفهوم انتظار تو را ترک کرده‌اند

                        آیا دعای عهد تو را درک کرده‌اند؟

گفتند: انتظار همان بی‌قراری است

                        تنها دعا و گریه وشب زنده‌داری است

مفهوم انتظار تو این چند واژه نیست

                        آقا خودت بیا و بگو انتظار چیست؟

این دردها حکایت و افسانه نیستند

                        تنها شکایتِ دل دیوانه نیستند

این دردها  حقیقت مسموم عالم‌اند

                        شمشیرهای آختۀ ابن ملجم‌اند

از فرقه‌ فرقه تفرقه دلخسته‌ایم ما

                        ده قرن می‌شود به تو دل بسته‌ایم ما

از هر سر جدا شده، بگذار بگذرم

                        از زخم‌های وا شده بگذار بگذرم

بگذار بگذرم که پُرم از گلایه‌ها

                        آقا بیا که خسته شدم از کنایه‌ها

امروز هم به یاد تو کم کم گذشت و رفت

                        مانند جمعه‌های پر از غم گذشت و رفت

آری گذشت و باز نگاهم تو را ندید

                        فردا دو شنبه است؟ نه ؛ یک جمعۀ جدید!




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: دوشنبه 1392/11/28 - ساعت: 12:45

دارد چکار می کند این عشق با دلم؟

 حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (مد ظله العالی)

دارد چکار می کند این عشق با دلم؟

با قطعه های بی سر و سامانِ پازلم

 

در گردبادِ زلف تو با لطفِ موج ها

چون قایقی شکسته، زمینگیرِ ساحلم

 

بیت الحرامِ چشمِ تو بارانی است و من

همپای حاجیانِ تو در دورِ باطلم

 

در کوچه های قافیه، در قابِ بیت ها

مثلِ همیشه باز تو هستی مقابلم

 

لبخند می زنی و نفس می کشی و بعد

حل می شود دوباره تمامِ مسائلم!

(شعر از محمد عابدینی)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()