تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر فاو
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/05/17 - ساعت: 23:22

یادی از یک خبرنگار آسمانی

در بخشی از عملیات والفجر هشت (فتح فاو عراق)، پیش از آن که به عنوان تک تیرانداز در خط مقدّم حاضر شوم، بنده قایق‌ران بودم.

چند روز از عملیات گذشته بود. پیش از ظهر بود و قایقم از موشک‌های مینی کاتیوشا پر شده بود. وقتی که پشت سکان قرار گرفتم تا آبراه را دور بزنم و به سمت اروند بروم، دیدم یک اکیپ فیلم برداری قایق مرا زیر نظر دارند. رفتنم به ساحل شهر فاو عراق، تخلیه موشک‌ها و بازگشت به آبراه لشکر ۱۷ علی بن ابی طالب (ع)، حدود ۴۵ دقیقه طول کشید. به محض اینکه به آبراه رسیدم دیدم گروه خبری هنوز کنار ساحل هستند (بدون اینکه به سنگر رفته باشند) و از دیدن بنده خوش‌حال شدند. همه لاوژاکت پوشیده و آماده‌ی سوار شدن به قایق.

فرمانده ما (شخصی به نام نظری تا آخرین خبری که ده پانزده سال پیش از او داشتم هنوز در سپاه پاسداران خدمت می‌کرد) با لبخند به طرف من آمد و گفت :«اینها می‌خواهند با قایق تو گشتی در اروند بزنند.» کم سنّ و سالی بنده موجب اشتیاق ایشان شده بود.

یکی از آنها شخصی بود حدود ۳۵ ساله. با ریش توپی سیاه رنگ و صدایی مایه دار و زیبا. میکروفون در دست داشت و گویا تهیه کننده هم خودش بود. گفته بود که من فقط می‌خواهم با این نوجوان ۱۶ ساله بروم. من هم از خدا خواسته! می‌گفت که همه چیز را ضبط کنند. وقتی که من با موشک‌های مینی کاتیوشا رفتم، فیلم گرفته بودند و به محض پیدا شدن قایق بنده از دور، باز هم فیلم برداری را شروع کرده بودند. گفت به سمت ساحل عراق بروم (که البته دست خودمان بود)، رفتم. شروع کرد به مصاحبه با بنده. وقتی خودش برای دوربین حرف می‌زد من چیزی نمی‌شنیدم. با توجه به نوع میکروفون بسیار آرام صحبت می‌کرد. از موانع خورشیدی پرسید و شب عملیات. اینجانب پشت سکان ایستاده بودم و او میکروفون را جلو صورتم گرفته بود. مصاحبه که تمام شد، دوربین عکاسی را بیرون آورد و خودش در همان حال یک عکس از بنده گرفت. بعد گفت که به سمت پل شناور بروم. پل شناوری که ایران بر روی اروند زده بود، زبان‌زد رسانه‌های داخلی و بین المللی بود. پل از دور پیدا بود. گفتم:«زیر آتش است ، نگاه نکنید الآن خبری نیست، موقتی است؛ یک دفعه شروع می شود».

همراهانش با دلهره گفتند که جلو نرویم و از همان فاصله فیلم بگیرند و من روی تصاویر در حال ضبط توضیح بدهم؛ اما او به آرامی اشاره کرد که مهم نیست و به پل نزدیک شوم. به سمت پل که می رفتیم سر و کله‌ی هواپیماهای عراقی پیدا شد. با توجه به ارتفاع پرواز و مسیر حرکتشان، به آنها گفتم که این هواپیماها با پل کاری ندارند.

دوربین روی شانۀ فیلم بردار بود و همه چیز را ثبت می کرد. همراهان می‌ترسیدند و یکی دو نفر حتی بدنشان از ترس به لرزه افتاده بود و هیچ تلاشی برای مخفی کردن ترس خود نداشتند. نزدیک پل که رسیدیم چند گلوله توپ (احتمالاً از نوع اتریشی) پی در پی کنار پل فرود آمد. یکی از افراد که پایه دوربین را در بغل داشت با لحن جالبی داد زد :«برگرد» و نگاه به تهیه کننده کرد. خطابش به بنده بود، اما لحن و نگاهش به گونه‌ای بود که انگار با التماس به تهیه کننده می گفت:« بگو برگردد.» با همان طمأنینه به من اشاره کرد که بازگردم. دور زدم و آنها را کنار اسکله‌ای در ساحل فاو عراق پیاده کردم.

دیگر آن گروه را ندیدم. در همان منطقه شنیدم که یکی از خبرنگاران صدا و سیما به شهادت رسیده است. بعدها که تصویرش را از تلویزیون دیدم خودش بود. همان مرد حدوداً 35 ساله با ریش‌های توپی سیاه و چهره آرام و دوست داشتنی. همو که آمده بود تا حوادث دفاع مقدّس را ثبت کند. همو که از بنده – یعنی از یک نوجوان بسیجی ۱۶ ساله که بادگیر پوشیده بود و سر و رویش گِلی شده بود و در اروندرود وحشی قایقرانی می کرد -  خوشش آمده بود و به بنده محبت کرده بود. تصاویر بنده، که پشت سکان قایق ایستاده بودم و در آبراه و وسط اروندرود می‌راندم ، بارها و بارها از تلویزیون به صورت یک نماهنگ مهیج پخش شد. عکسی هم از این جانب در نمایشگاهی، در نماز جمعه تهران، به نمایش درآمده بود و اقوام دیده بودند. آن عکس را خودم هیچ گاه ندیدم.

نام خبرنگار را به خاطر ندارم و در جست و جوی اینترنتی هم نیافتم. می توان به اسناد دفاع مقدس مراجعه کرد. اما بعد از آن چند بار خواب او را دیدم و هر جا صحبت از خبر و خبرنگار می شود و در تمام مدتی که خودم کم و بیش در این حیطه کار کردم، او را به یاد داشته ام. دلم می خواهد پیام ادب و ارادت من به خانواده‌ی او برسد.




نظرات()