جانم فدای امام خامنه ای

بسیجی امام خامنه‌ای - مطالب ابر مجید زین الدین
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: یکشنبه 1395/07/11 - ساعت: 02:30

همرزمان سرداران شهید مهدی و مجید زین الدین با مادر شهیدان دیدار کردند

بسم ربّ الشّهداء و الصّدّیقین

 مهمانی شهیدان مهدی و مجید زین الدین
منزل مادر شیهدان مهدی و مجید زین الدین

دیشب با حدود 30 تن از دوستان، مهمان مادر شهیدان «سردار مهدی زینالدین» و «مجید زینالدین» بودیم. سردار شهید مهدی زینالدین ابتدا مسئول واحد اطلاعات تیپ حضرت معصومه (س) بود که این تیپ بعدها به لشکر 17 علیبنابیطالب(ع) تبدیل شد. آقا مهدی بعد از نشان دادن قابلیتهای خود، به فرماندهی تیپی منصوب گردید که چندی بعد تبدیل به لشکر شد و برادرش آقا مجید مسئولیت خطیر اطلاعات را قبول کرد.

 مادر شهیدان زینالدین، که از روز تشییع پیکر پاک جوانانش، نشان داده است که سخنران قابلی میباشد، دقایق طولانی برایمان از معارف الهی و از سیره فرزندانش سخن گفت. این مادر عزیز در جمعی که آقایان باشند حاضر نمیشود، اما درِ خانهاش به روی نیروها و همرزمان فرزندانش همیشه باز است و دیشب، آن همه حضور فرزندان شهید خود را حس میکرد، که دل از ضیافت برنمیکند و به هر بهانهای کلام و مجلس را طول میداد. مادر بزرگوار شهیدان زینالدین، از آقا مهدی عزیز گفت که از کودکی مسئولیت پذیر بود و در پاسخ مادر که گفته بود: «آرزو دارم شما تحصیلات عالیه داشته باشی»، نامه ای نوشته، امضا کرده و قول داده بود که پیگیر درس باشد و سرانجام در رشته پزشکی دانشگاه شیراز قبول شده بود، اما چون پدر به جرم مبارزه با طاغوت تبعید شده بود، بار مسئولیت خانواده را بر دوش گرفته و به جای حضور در دانشگاه، کتابفروشی پدر را اداره کرده بود.

سردار شهید آقا مهدی زین الدین 
سردار شهید آقا مهدی زین الدین

مادر از توجه آقا مهدی به نماز اول وقت و نماز شب گفت و این که او به مقام معنوی ممتازی رسیده بود و بارها رزمندگانی را که در جریان عملیات گم شده بودند، یافته و به مقصد رسانده بود.

مادر میگفت که بارها برایش لباس بافتم اما وقتی به مرخصی میآمد، میگفتم: «مادر لباست کو؟»، میگفت: «یکی سردش بود دادم به او» و چیزی برای خود نگه نمیداشت.

مادر میگفت یک بار که از جبهه برگشته بود و گوسفندی قربانی کرده بودیم، گفت: «پس شما این کارها را میکنید که ما شهید نمیشویم؟» گفتم: «نه مادر، این برای سلامتی تان است نه شهید نشدنتان، شما از لحظهای که از در بیرون میروید، می گویم خدایا این امانتها را به خودت پس دادم» و واقعاً هم همین طور بود. من نه قرآن میگرفتم، نه جلو در حیاط و نه به راه آهن و پادگان برای مشایعت میرفتم؛ داخل اتاق با آنها خداحافظی میکردم و از همین در اتاق که بیرون میرفتند، میگفتم خدایا این امانتها را به خودت پس دادم.

مادر میگفت که از من میخواستند دعا کنم تا شهید شوند و وقتی به جبهه میرفتند، تا وقتی که برگردند نه تلفنی، نه نامهای و نه خبری از ایشان داشتیم و گاه زمان طولانی میشد. یک بار پدرش رفته بود لشکر و گفته پدر آقا مهدی هستم. نشان به نشان او را برده بودند تا این که به پشت در جلسه رسیده بود. صبر کرده بود  و آقا مهدی که آمده بود، گفته بود: «پدر شما این جا چهکار می کنی؟» و پدر گفته بود که آمدهام شما را ببینم. آقا مهدی گفته بود: «ولی من مأموریت دارم و وقت ندارم تا با شما بنشینم»، بعد اتاق به اتاق پدر را به دنبال خود کشانده بود، از یک جا یک برگه گرفته بود، جایی چیزی گفته بود و جایی چیزی تحویل داده بود و به کسانی سفارشاتی کرده بود و بعد هم خداحافظی کرده بود و پدر را در حسرت در آغوش کشیدن پسر باقی گذاشته بود.

مادر می گفت جوان که به حدود 20 سال می رسد، پدر دوست دارد او را ببیند و راه رفتنش را تماشا کند، اما آقا مهدی 20 ساله بود که به جبهه رفت و آقا مجید 15 ساله بود که با او همراه شد، هر دو 5 سال با هم در جبهه بودند تا هر دو در کنار هم، یکی در سن 25 سالگی و یکی در سن 20 سالگی به شهادت رسیدند.

مادر میگفت همرزم آقا مهدی پاکتی را در دست او دیده بود و پرسیده بود چیست؟ آقا مهدی گفته بود :«عکس دخترم»، گفته بود ببینم؛ پسرم گفته بود: «نه، نمیشود، خودم هم ندیدهام، میترسم مِهرش جلو انجام وظیفهام را بگیرد.»

 شهید مجید زین الدین
شهید مجید زین الدین

مادر از آقا مجید هم گفت که همه عکسهایش را از آلبوم بیرون کشیده و پاره کرده و گفته بود میخواهم مثل گمنامها باشم و عکسی از من باقی نماند. میگفت تا مدتها هر جا سخنرانی داشتم، چند جمله هم آماده می کردم تا از او بگویم، اما نمیشد، پسرم نمیخواست! و شاید این گونه است که اکنون کمتر کسی می داند که سردار شهید مهدی زینالدین برادری داشته که مسئول اطلاعات لشکرش بوده و 5 سال دوشادوش او جنگیده است و در نهایت دوشادوش هم به شهادت رسیدهاند.

مادر میگفت که در اثنای یک شناسایی، وقتی نیروهای عراقی نزدیک میشوند، دوستانش عقب آمدهاند، اما آقا مجید به من گفت: «مادر من مسئولیت داشتم نمیتوانستم کارم را ناتمام بگذارم و به عقب بیایم، رفتم داخل جوی آب گندی پنهان شدم، اما وقتی عراقیها رسیدند خودم را به مردن زدم»؛ آن قدر با قنداق تفنگ و لگد به سینهاش زده بودند تا مطمئن شده بودند که مرده است و وقتی آمده بود تمام دهان و رودهاش به خاطر عفونت آب زخم بود و تا مدتها از او پرستاری میکردیم.

مادر میگفت از آقا مجید خواسته بودم اقلاً دیپلمش را بگیرد، هر وقت به مرخصی میآمد امتحانها را میداد و میرفت و یک روز آمد زنگ زد و همان در حیاط دیپلمش را داد دستم و گفت: «مادر جان، این هم دیپلمی که خواسته بودید». وقتی شهید شد فقط عکس روی دیپلمش را داشتیم که پدرش با ترفند آن را از من گرفت تا در آن لحظه متوجه شهادت فرزندانمان نشوم. بعدها یکی از دوستانش گفت که یک عکس با مجید دارد و آن عکس کلاه دار معروف به عکسهایمان اضافه شد و از مجیدم فقط همین دو عکس برایمان باقی ماند. (بعدها چند عکس دیگر نیز از آقا مجید به دست آمد)

مادر میگفت که برای اولین بار آقا مهدی از جبهه تلفن کرد که تا آن زمان سابقه نداشت و وقتی خوب احوال پرسی کرد گفت: «یک نفر هم اینجاست میخواهید با او صحبت کنید؟» گفتم: «کی؟» گفت: «مجید» و با او هم صحبت کردیم. بعد از تماس، به مرحوم همسرم گفتم: «اینها داشتند خداحافظی میکردندها!»، گفت: «نه، از این حرفها نزن» و بعد دیدیم که همان هم بود.

مادر میگفت بعد از سال ها بناست در مقتل عزیزانم بنای یادبودی بسازند و من هم به کردستان رفته بودم. وقتی گردنهها و پیچها را دیدم متوجه شدم که پسرانم چه زحماتی متحمل شدهاند. مادر برای همرزمان یادآوری کرد که آقا مجید جبهه جدید را شناسایی کرده بود و شما میدانید که تا آقا مهدی جایی را خودش نمیدید نیروهایش را نمیبرد و برای همین رفته بودند که هنگام غروب در کمین دشمن محاصره شدند و تا آخرین فشنگهایشان جنگیدند و مردانه به شهادت رسیدند و تا صبح، آسمان آن قدر بر آنها گریسته بود و آن قدر باران بر پیکرشان باریده بود که جاده پر از خون شده بود.

سخن پایانی مادر شهیدان زین الدین، دعا برای سلامتی، طول عمر و تأییدات  رهبر معظم انقلاب بود و گفت که چند بار خدمت امام خامنهای رسیده است و حرف های دلش را خدمت نایب امام زمان (عج) عرض کرده است.




نظرات() 





شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات