تبلیغات

جانم فدای امام خامنه ای

داستان نویس اصول گرا - مطالب ابر ولایت
بسم الله الرّحمن الرّحیم



ن و القلم و ما یسطرون
Iranian hashtags: Ayatollah al ozma Imam Khamenei ; Imam Komeini ; Ayatollah Ruhollah Khomeini ; Islamic republic of Iran ; Leader ; Shahid ; Martyr ; Tehran ; Qom ; seyed mohammad khatami ; hasan rohani ; hashemi Rafsanjani ; mehdi karrobi ; Ahmadi nejad ; hoseinali montazeri ; sanei ; dr. ebrahim yazdi ; mehdi bazargan ; Mahdi ; mosaddegh ; nategh nori ; amir kabir ; reisi ; sardar aziz jafari ; Mohsen rezaei ; rashid ; haji zade ; Tehrani moghaddam ; Ahmadi roshan ; shahriari ; rezaei nejad ; Iranian ; Hezbollah ; hizbollah ; allah ; Imam Ali ; Ahvaz ; karaj ; najaf abad ; Isfahan ; kashan ; fordo ; dehloran ; khoozestan ; oil ; petroliom ; war ; f14 ; qaher ; ghaher 313 ;
امام خامنه‌ای (مدّظلّه‌العالی): اگر چنانچه ما بر روى توان خودمان تكیه كنیم، استقامت آنها در هم خواهد شكست؛ این را بدانند! تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، به جایى نمی‌رسیم. (28 بهمن 1392)
تاریخ نگارش: جمعه 1395/11/22 - ساعت: 23:58

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را  می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.


نظرات (9)




داغ کن - کلوب دات کام
() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/11/13 - ساعت: 02:29

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان و در رکاب ولایت فقیه ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1394/07/14 - ساعت: 16:56

احمدی نژاد کجا نشسته بود ؟!

 جایگاه احمدی نژاد دور از رهبری است

خیلی از مردمی که در مراسم بزرگداشت جان‌باختگان فاجعه منا در محضر مقام معظم ولایت شرکت کرده بودند، متوجه حضور احمدی نژاد در این مراسم نشدند؛ در حالی که احمدی نژاد اوایل مراسم وارد شد، اما چون جایی در کنار یا در ردیف امام خامنه ای به او داده نشد، کمتر دیده شد.

به هوشمندی مسئولین دفتر مقام معظم رهبری باید آفرین گفت، چرا که اگر باز هم احمدی نژاد در کنار حضرت آقا دیده می شد، بعضی ها عکس او را بازنشر می کردند و تمام خطاها و زاویه او با ولایت را تکذیب و القا می کردند که احمدی نژاد کاملاً در خط ولایت و همچنان مورد تأیید شش دانگ رهبری است.

در عکس جایگاه احمدی نژاد را داخل لوزی قرمز رنگ می بینید که کنار ستون، جلو مردم و در ردیفی نشسته است که با حضرت آقا زاویۀ ۹۰ درجه دارد!

شاید بگویید احمدی نژاد دیگر مسئولیت رسمی ندارد که این توجیه قابل قبولی نیست، چون او بعد از ریاست جمهوری نیز کنار رهبر معظم انقلاب نشسته بود، اما بازنشر عکس او و سرپوش گذاشتن بر اشتباهاتش، ظاهراً مسئولین دفتر را به این نتیجه رسانده است که جلو این گونه سوء استفاده ها را بگیرند.

دلیل دیگر این که رئیس قوه مقننه نیز نتوانست کنار صندلی امام خامنه ای بنشیند و اگر چه به همان ردیف راهنمایی شد، اما بین او و صندلی مقام معظم رهبری، دو نفر فاصله بود تا او مغموم و متفکر بنشیند و خداحافظی با امام خامنه ای را نیز از فاصلۀ چند متری انجام دهد. اگر بحث مسئولیت مطرح بود، این فاصله برای لاریجانی نیز اتفاق نمی افتاد و معنی اش این است که هم دوری احمدی نژاد و هم فاصلۀ لاریجانی، بنا به دقتی بوده است که مسئولین دفتر مقام معظم ولایت اعمال کرده اند.

 ***

می خواستم یادداشتی بر حاشیه های این مراسم بنویسم، دیدم خیلی خیلی طولانی می شود؛ شاید یکی دو نکته دیگر را عرض کنم.

***

پی نوشت: وقتی این یادداشت را در فیسبوک منتشر کردم، نوشتم: «محمود احمدی نژاد هم نگران نباشد، این فقط یک تلنگر بود تا بعضی ها بدانند که او اشتباهاتی دارد؛ در دیدارهای بعدی - و به ویژه در عزاداری محرم - امید هست که باز هم در ردیف مقام معظم ولایت جایی داشته باشد.»

نکته ای که گفته بودم

و اینک عکس شب تاسوعا:

شب تاسوعا




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: جمعه 1394/07/10 - ساعت: 21:29

سخن درگوشی امیرعباس با وزیر ارشاد

یادمان شهدای پاوه - امیر عباس در عکس دیده می شود 

...  بعد از دریافت جایزه، در گوش وزیر ارشاد گفتم‌: «در سخنرانی شما جملات خوبی بود و تشکر می کنم.» آقای جنتی پاسخ داد: «ممنون».

ادامه دادم: «ولی امیدوارم در عمل شما پیرو ولایت باشید.» وزیر ارشاد دو دست خود را بالا آورد با صورت و اشاره ابرو به بالا، گفت: «ان شاء الله». دوباره با تأکید و تحکّم گفتم: «واقعاً امیدوارم شما پیرو ولایت باشید» که وزیر باز هم ان شاء الله گفت.

وقتی از روی سن پایین آمدم می پرسیدند در گوش وزیر چه گفتی که به فکر فرو رفت؟ یک خبرنگار هم قصد مصاحبه داشت که از دستش فرار کردم.

اما بعد از ترک وزارت ارشاد تلفن ها شروع شد، یکی از بزرگان توصیه کرد پاسخ خبرنگاران را بدهم تا در تاریخ نظام ثبت شود! و باز هم خبرنگاران تماس می گرفتند تا به یکی دو خبرگزاری جواب دادم و خبر منتشر - و بارها بازنشر - شد.

لینک خبر تسنیم: [+]

لینک خبر جماران و استقبال از سخنان وزیر [+]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: شنبه 1393/03/17 - ساعت: 10:36

اندر احوالات آن یار که با ولایت زاویه گرفت

بسم الله الرحمن الرحیم

 تندترین عتاب ولایت در طول تاریخ انقلاب

دوستان عزیزم لطفا دقت بفرمایند:

1-     کسانی که زاویه گرفتن احمدی نژاد با ولایت را نمی بینند، در حالی به تعریف حضرت آقا از دولت او استناد می کنند که نمی خواهند قبول کنند میزان حال فعلی افراد است و باید پاسخ دهند که آیا این جمله مقام معظم ولایت را در حال حاضر نیز معتبر می دانند: «هیچ کس برای من هاشمی نمی شود.»

2-     کسانی که عضویت احمدی نژاد در مجمع تشخیص مصلحت نظام را نشان بری بودن او از هر گونه خطا می دانند، فراموش کرده اند که ریاست همان مجمع با هاشمی رفسنجانی است.

3-     کسانی که به تعریف حضرت آقا از دولت احمدی نژاد تا نیمه های راه دولت دهم استناد می کنند، عمداً فراموش می کنند که بزرگ ترین عتاب تاریخ انقلاب را رهبر معظم انقلاب علیه احمدی نژاد به کار بردند: «رئیس یک قوه به استناد یک اتهامِ ثابت نشده و مطرح نشده‌ای در دادگاه، دو قوه‌ی دیگر را متهم کرد؛ این کار بدی بود، این کار نامناسبی بود؛ این جور کارها، هم خلاف شرع است، هم خلاف قانون است، هم خلاف اخلاق است، هم تضییع حقوق اساسی مردم است.» [لینک]

4-     به جز فحاشی هایی که از طرف این گروه اخیراً نسبت به این جانب انجام می شود، مطمئن شده ام که بسیاری از این افراد مشکلات احمدی نژاد را می دانند و از روی تغافل و تجاهل و چه با اهداف خاصی انحراف او و زاویه اش نسبت به ولایت را مخفی می کنند و او را بری از اشتباه می نمایانند. در یک مورد وقتی یکی از این اشخاص بحث را به ضرر خود دید، به خاطر این که مانع از دیده شدن منطق سست خود توسط دیگران شود، به ناگاه پُست خود را حذف کرد. بحث ما را در این لینک مشاهده می فرمایید: [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1393/01/5 - ساعت: 15:44

درِ باغِ شهادت باز باز است!

قافلۀ عشق در سفر تاریخ است و این تفسیری است بر آنچه فرموده‌اند: كُلُّ یَومٍ عاشورا وَ كُلُّ اَرضٍ كربلا... این سخنی است كه پشت شیطان را می‌لرزاند و یاران حق را به فیضان دائم رحمت او امیدوار می‌سازد. ... و تو ، ای آن‌كه در سال شصت و یكم هجری هنوز در ذخایر تقدیر نهفته بوده‌ای و اكنون، در این دوران جاهلیت ثانی و عصر توبۀ بشریت، پای به سیارۀ زمین نهاده‌ای ، نومید مشو، كه تو را نیز عاشورایی است و كربلایی كه تشنۀ خون توست و انتظار می‌كشد تا تو زنجیر خاك از پای اراده‌ات بگشایی و از خود و دلبستگی‌هایت هجرت كنی و به كهف حَصینِ لازمان و لامكان ولایت ملحق شوی و فراتر از زمان و مكان، خود را به قافلۀ سال شصت و یكم هجری برسانی و در ركاب امام عشق به شهادت رسی ... یاران! شتاب كنید، قافله در راه است!

 شهید علی خلیلی

همیشه از این چشمۀ جاری سیراب شده‌ام، فیوضات شهید آوینی را عرض می‌کنم. هر گاه با اصرار دوستان جایی پشت تریبون قرار گرفته‌ام نیز رجوعی به آن داشته‌ام و عجیب است یکی از مثال‌هایم که به خوبی در مباحث جای می‌گرفت، همین امر به معروف و نهی از منکر در برابر سرکشان بوده است. در سخنانم عرض می‌کنم کسانی هستند که از عدم شرکت در دفاع مقذّس به دلیل شرایط سِنّی گلایه دارند و در حسرت شهادت در سوز و گداز اند، امّا معلوم نیست اگر در یک صحنه که «امر به معروف و نهی از منکر» بر ایشان واجب می‌شود و خطر جانی در میان است چه عکس العملی نشان خواهند داد؟! و از زبان یکی از همین دوستان تعریف کرده‌ام که چگونه ترسی غریب و ناگهانی بر او مستولی شده و به لطایف الحیلی صحنه را ترک کرده است!

آری شهادت طلبی در عافیت، ساده و جذّاب است، اما آن دم که ناکسان سرمست گناه با الت قتّاله راه را بر تو ببندند باید دید که چکاره‌ای؟ اگر عاشق حقیقی ولایت باشی و در مسیر تقوا قرار داشته باشی، این بزنگاه، می‌تواند عاشورای تو باشد.

شهید عزیز، علی خلیلی این گونه بود. در این یادداشت نمی‌خواهم به شرح ماجرا و روند قضایی اشاره کنم و بنا ندارم طول و تفسیری دهم و فقط به عشق یکی از جملات شهید علی خلیلی است که این یادداشت قلمی می‌شود. به خاطر همین یک جمله دلم می‌خواست در تشییع پیکر آسمانی او شرکت کنم که توفیق نشد. به بخشی از سخنان این شهید والا مقام دقت بفرمایید، جملۀ مورد نظر بنده کاملاً مشخص است:

«از جانبازی ما هم دو سال گذشته ولی هنوز خبری از جانبازی نیست! اگر بخواهید حقیقت را برایتان بگویم، من اسم این کار را "امر به معروف" نمی‌گذارم بلکه اسمش را دفاع از ناموس می‌گذارم. دفاع از ناموس مسلمان‌ها هم برای هر مسلمانی واجب است. من امر به معروف نکردم، دفاع از ناموس مسلمان‌ها کردم. در این حوادث و اتفاقات هیچ‌کس پشت شما نخواهد ایستاد. هیچ‌کس پشت آدم نیست، فقط خدا هست که پشت شما می‌ایستد! من در آن لحظه هم که با آن‌ها درگیر شدم به هیچ‌کس امید نداشتم، فقط به عشق لبخند حضرت آقا جلو رفتم».

فیلم مصاحبه را ببینید و یا دانلود کنید: [لینک]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1392/11/29 - ساعت: 14:11

دولت روحانی اشتباهاتش را بپذیرد!

رهبر معظم انقلاب در دیدار با مردم آذربایجان

نمی‌دانم چرا بعضی اصرار دارند که اگر دولت روحانی در سیاست خارجی خود اشتباهاتی دارد، آن اشتباهات را مورد تأیید رهبر معظم انقلاب بدانند. به طور مشخص اشتباهاتی که در نوع مذاکرات وجود دارد و مهم‌تر از آن نوع نگاه و تلّقی روحانی و تیم مذاکره کننده، هرگز مورد تأیید امام خامنه‌ای قرار نگرفته است.

دقت بفرمایید که مقام معظم ولایت چگونه نگاه دولت را مورد انتقاد قرار می‌دهند: «تا وقتى كه ما چشم‌مان به دست دیگران باشد، دنبال این باشیم كه كدام مقدار از تحریم‌ها كم شد، كدام مقدار چنین شد، فلان حرف را فلان مسئول آمریكایى گفت یا نگفت - تا وقتى دنبال این حرف‌ها باشیم - به جایى نمی‌رسیم».

بله ما نیز مثل رهبر عزیزمان به دولت و به فرزندان ملّت اعتماد داریم، یعنی آن‌ها را جاسوس دشمن و خیانت‌کار نمی‌دانیم، اما ایشان در مواجهه با دشمن اصلی اسلام و امّت ما، اشتباهاتی راه‌بردی دارند که در مواردی موجب تضعیف جایگاه کشورمان و خشنودی و پررویی دشمن شده‌ است.


درست است که ولی فقیه مستقیماً در نوع تصمیمات دولت‌ها مداخله نمی‌کنند، اما این دلیل نمی‌شود که نظرات مستحکم خود را نیز مطرح نفرمایند. در آخرین بیانات امام خامنه‌ای که روز گذشته در دیدار با مردم آذربایجان ایراد گردید، در مورد مذاکرات هسته‌ای چند نکته قابل برداشت بود که بسیار حائز اهمیّت است. امیدوارم هم‌وطنانی که اصرار دارند تمام اقدامات دولت را نعل به نعل مورد حمایت رهبر معظم انقلاب جلوه دهند، به این مورد کلیدی توجه فرمایند که اجازۀ مقام معظم ولایت برای مذاکره، بنا به اصرار مسئولین بوده است و ایشان فرموده بودند که به مذاکرات خوش‌بین نیستند (و به آن امیدی ندارند).

باز هم به بیانات حضرت آقا توجه بفرمایید: «من امسال روز اوّل سال ۹۲ در مشهد در جوار مرقد ثامن‌الحجج اعلام كردم؛ گفتم من حرفى ندارم؛ بعضى از مسئولین و دولتمردان - دولتمردان آن دولت، بعد هم دولتمردان این دولت - فكر می‌كنند در قضیّۀ هسته‌اى ما با آمریكایى‌ها مذاكره كنیم موضوع حل بشود؛ گفتیم خیلى خب، اصرار دارید شما، در این موضوعِ بالخصوص بروید مذاكره كنید؛ ولى در همان سخنرانى اوّل امسال گفتم من خوش‌بین نیستم؛ مخالفتى نمی‌كنم امّا خوشبین نیستم».

به نظر شما اگر کسی واقعاً – و نه بر اساس الزامات قانونی - ولایت‌مدار باشد، همین که از مخالفت قلبی ولی فقیه زمان خود مطلع می‌شود، کافی نیست تا مذاکره را ترک کند؟ آیا لازم است در هر مورد، رهبر معظم انقلاب صراحتاً امر و نهی کنند تا کارها طبق مصالح نظام جلو برود؟ اگر کسی برای همۀ امور منتظر امر و نهی صریح امام خامنه‌ای باشد، پس تکلیف ولایت‌مداری چه می‌شود؟ به نظر شما آیا اگر شهید رجایی (ره) رئیس جمهور بود، همین کافی نبود تا به کلی قید مذاکره را بزند و با قاطعیت و صراحت موضوع را اعلام کند؟ (البته اگر فرض کنیم شهید رجایی خودش قادر به تشخیص منویّات ولایت نبود که می‌دانیم این شهید عزیز به صورت خودکار در مسیر نظام و ولایت حرکت می‌کردند و این ناشی از بصیرت، تقوا و ولایت‌مداری خاص ایشان بود).

بسیار خوب، حالا که بر خلاف نظر ولی فقیه رفتید و عمل کردید و در مواردی عزّت مردم خوب کشورمان را خدشهدار کردید، و اکنون که رفته رفته نظریات قاطع رهبر معظم انقلاب به اثبات می‌رسد و امریکایی‌ها هر روز پرروتر می‌شوند و در مداخله در امور کشور و زیاده خواهی، خباثت را از حد می‌گذرانند، دست کم اشتباهات خود را بپذیرید و خطاهایتان را به تأیید رهبر فرزانۀ جمهوری اسلامی ایران منصوب نکنید و بپذیرید که علی‌رغم ارشادات معظم له، خطاهای راه‌بردی داشته‌اید و سپس در صدد جبران مافات باشید.

متن کامل بیانات مقام معظم ولایت [+]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: دوشنبه 1392/11/28 - ساعت: 13:45

دارد چکار می کند این عشق با دلم؟

 حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای (مد ظله العالی)

دارد چکار می کند این عشق با دلم؟

با قطعه های بی سر و سامانِ پازلم

 

در گردبادِ زلف تو با لطفِ موج ها

چون قایقی شکسته، زمینگیرِ ساحلم

 

بیت الحرامِ چشمِ تو بارانی است و من

همپای حاجیانِ تو در دورِ باطلم

 

در کوچه های قافیه، در قابِ بیت ها

مثلِ همیشه باز تو هستی مقابلم

 

لبخند می زنی و نفس می کشی و بعد

حل می شود دوباره تمامِ مسائلم!

(شعر از محمد عابدینی)




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: سه شنبه 1392/11/22 - ساعت: 02:32

از جمهوری اسلامی پاسداری می‏‌کنیم

 لبیک یا خامنه ای

مرگ بر شاه: کلاس سوم ابتدایی هستم. از مدرسه تعطیل می‏‌شوم و به محل قرار با پدر می‏‌روم. پدر با شهید ابوالفضل بیتا و برادرش مرحوم علیرضا بیتا صحبت می‏‌کنند. قم- خیابان ایستگاه – ابتدای خیابان فرهنگ، یعنی در یکصد متری ساواک. چون اجتماع بیش از سه نفر در خیابان ممنوع است، آن طرف خیابان فرهنگ بازی می‏‌کنم. روی دیوار، یک شعار با رنگ پوشانده شده است و روی رنگ را کسی نوشته است:«ننگ با رنگ پاک نمی‏شود». با یک سکه دو تومانی (به قاعده‏ سکه‌های آن زمان) روی دیوار گچی می‏‌نویسم:«مرگ بر شاه». شهید بیتا پدر را مطلع می‏‌کند و پدر می‏‌گوید:«انگار امیر عباس خیلی هم حواسش پرت نیست.» بیتا به من اشاره می‏‌کند به نزدشان بروم. پدر می‏‌گوید:«کیفت را به آقای بیتا بده.» چند دقیقه بعد چند برگ – فقط چند برگ – اعلامیه در کیف من جاسازی شده و باید به تنهایی به منزل بروم، چون کسی به من شک نمی‏‌کند. کیفم را که در منزل باز می‏‌کنم، دو نوار سونی آکبند هم می‏‌بینم. به ظاهر خالی است، ولی در واقع سخنرانی‏‌های حضرت امام خمینی(ره) است.

صدای انقلاب: مدرسه مرتب تعطیل می‏‌شود. یک روز، دو روز، یک هفته و ... .کم و بیش صدای انقلاب مردم شنیده می‏‌شود. صدایی که شاه خائن هم به دروغ گفت که شنیده و آمادۀ جبران است. در خیابان که راه می‏‌روی گاهی بین آجرها، کاغذی تا شده را می‏‌بینی. می‏‌دانی که اعلامیه است. باید برداری، با بزرگترت بخوانی و بعد در جایی قرار دهی تا دیگری ببینید و بخواند.

همه هستند: زندانیان سیاسی آزاد می‏‌شوند. باید به دیدن اکبر سوری بروید. فرزند یکی از دوستان پدر که توده‏‌ای است. خیلی زود با تو انس می‏‌گیرد و چند کتاب را برای مطالعه هدیه می‏‌کند. پدر اخم‏‏‌هایش در هم می‏‌رود. اما صبر می‏‌کند تا شهید بیتا با تو صحبت کند. شهید بیتا می‏‌گوید کتاب‏‌های صمد (بهرنگی) را نخوانی بهتر است و چند کتاب داستان به تو می‏‌دهد. تو هم بدون توجه همه را می‏‌خوانی!

چنتۀ توده‏‌ای‏‌ها خالی است:جلسه در کلبه هنری بهمن تشکیل شده. «بهمن» ها هم توده‏‌ای هستند. در مبارزه همراه هستند ولی اختلاف عقیده و سستی ایدئولوژیک‌شان برای تو نیز که 9 سال داری هویداست. وقتی کسی در بحث کم می‏‌آورد، سرخ می‏‌شود و به لکنت می‏‌افتد، یک بچه 9 ساله هم متوجه می‏‌شود. بعد از جلسه پدر به شهید بیتا می‏گوید:«من فعلاً برای تکثیر نوارها و اعلامیه‏‌ها نمی‏‌توانم پولی کمک کنم» و شهید بیتا می‏‌گوید:«ما به قدرت کلام شما افتخار می‏‌کنیم و به آن احتیاج داریم.» پدر خوب حرف می‏‌زند و بحث می‏‌کند، اما شهید بیتا هم کمی غلو کرده است، چرا که خود در این زمینه استاد است.

شلیک به مردم: دست در دست پدر به تظاهرات می‏‌رویم. به کوچه آبشار قم می‏‌رسیم. یادم نیست حس کردم یا چیزی از مأمورها شنیدم. به پدر گفتم:«می‏‌خواهند آتش کنند.» دقیقاً همین جمله را گفتم. پدر گفت به سمتی برویم که اگر لازم شد جلو گلوله جا نمانیم. در همین حین اخطارها هم شروع شد. ریتم تند مرگ بر شاه و پراکندگی جمعیت که آغاز شد، شلیک هم شروع شد. گفتند سه نفر شهید شدند، اما در خبرهای بعدی تا 11 شهید ذکر شد.

تیرآهن؟!:در کلاس نشسته‏‌ایم. زنگ اول یا دوم است که صداهایی می‏‌آید. فرتاش که پدرش ساواکی است (و گویا اعدام شد) در گوشم می‏‌گوید:«صدای تیراندازی است.» چند دقیقه بعد مدیر (طیب نما) که در شاه دوستی زبان‏زد است، سر کلاس می‏‌آید و می‏‌گوید:«سر و صدا اذیت‏‌تان نمی‏‌کند؟ این نزدیکی دارند تیرآهن خالی می‏‌کنند.» و من در دل می‏‌گویم:«آن قدر این روزها صحبت گلوله است که ما از صدای تیرآهن هم می‏‌ترسیم. » دانش‏‌آموزان یکی یکی فراخوانده می‏‌شوند. والدین در پی‏‌شان آمده‏‌اند. پدر به دنبالت می‏‌آید. در راه صدای گلوله می‏‌آید. به پدر می‏‌گویی که آقای طیب‏‌نما گفته صدای خالی کردن تیرآهن است و پدر می‏‌گوید:«آقای طیب‏‌نما غلط کرده!»

بوی حکومت اسلامی می‏‌آید: مدارس به کلی تعطیل می‏‌شود. بوی حکومت اسلامی می‏‌آید. این جمله را پدر به هر که می‏‌رسد با خوش‏‌حالی می‏‌گوید. نوارهای حضرت امام بیش از پیش در دست‏رس مردم است. مأمورین هم مستأصل اند. ارتشی‏‌ها که برای حفظ پایه‏‌های رژیم متزلزل پهلوی در خیابان‏‌ها هستند، بیش از پلیس با مردم مهربان اند. همه منتظر آن خبر بزرگ هستند.

خبر بزرگ: عصر روز 22 بهمن 57 است. در مغازه میرزا رضای ساعت ساز (یکی از پاتوق‏های بحث پدر) نشسته‏‌ایم. قم- نزدیک میدان نو (مطهری)- سر کوچه ژاندارمری (پست فعلی). چون وضعیت فوق العاده است، ژاندارمری بلندگویی سرکوچه نصب کرده و صدای رادیو از آن شنیده می‏‌شود. ناگهان خبر بزرگی که مردم منتظرش بودند: شنوندگان عزیز ...! این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است؛ این صدای انقلاب اسلامی مردم ایران است. همه بالا و پایین می‏‌پرند. چند نفر پراکنده تکبیر می‏‌گویند. پدر از داد و قهقهه سرخ می‏‏‌شود. گاهی هم الله اکبر می‏‌گوید. جوان مکانیکی با عجله می‏‌خواهد از زیر ماشینی که در حال کار است بیرون بیاید که سرش خونی و مالی می‏‌شود. فریاد می‏‌زند:«به خدا می‏‌دانستم، به خدا منتظر همین خبر بودم؛ به خدا گوشم به رادیو بود که همین را بشنوم.» اما جز من کسی به او توجه نمی‏‌کند. خودش هم به شکستن پیشانی‏‌اش اهمیتی نمی‏‌دهد. پدر دوستان را در آغوش می‏‌گیرد. کمی که التهاب کم می‏‌شود، میرزا رضا به پدر می‏‌گوید:«اصغر؛ یعنی تمام شد؟» و پدر انگار خودش به تنهایی انقلاب کرده باشد:«بله، بفرما! هی می‏‌گفتی امکان ندارد، حالا دیدی میرزا؟»

ارزان پیروز نشدیم: سر خیابان فرهنگ و شهید بیتا و خوش و بش و تبریک پدر. خاطره‏‌ها که مرور می‏‌شود شهید بیتا اشک می‏‌ریزد. تعجب مرا که می‏‌بیند، موهای سرم را می‏‌بوسد و می‏‌گوید:«ارزان پیروز نشدیم!» بیتا از دانشجویان پیرو خط امام بود. از جلوداران امور تربیتی در قم هم بود و در عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. خیلی‏‌های دیگر هم هستند که جان‌شان را در این راه تقدیم کردند. بعضی‏‌شان را می‏‌شناسیم و می‏‌شناسید. ارزان پیروز نشدیم. جمهوری اسلامی و استقلال و آزادی و عزت و قدرت و پیشرفت هم کم ارزش ندارد! از این دستاوردها پاسداری می‏‌کنیم. در صحنه می‏‌مانیم و از هزینه دادن نمی‏‌ترسیم. دارایی و خانواده و آزادی و آبرو و خون ما از خاندان پیامبر اسلام (ص) و از حسین بن علی (ع) باارزش‏‌تر نیست! هر چه داریم فدا می‏‌کنیم و نظام و ارزش‏‌هایمان را حفظ می‏‌کنیم. من نوکر آن نوجوانی هستم که می‏‌گوید:«من از اکنون که خود را شناخته‏‌ام، می‏‌خواهم بگویم من هم در همین صف هستم.» من فدای آن نوجوان و جوانی بشوم که وقتی یادی از امام و شهیدان می‏‌کنند، و وقتی سری به گلزار شهدا می‏‌زنند، می‏‌گویند:«شما به رسالت خود عمل کردید و حالا نوبت ماست.» خدایا! ما را در راه شهیدان‌مان ثابت قدم بدار و بر دشمنان دینت پیروز گردان؛ آمین.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
تاریخ نگارش: چهارشنبه 1392/11/16 - ساعت: 03:53

دو مكتب ادبی، هنری «دفاع مقدس» و «انقلاب اسلامی» تدوین و تدریس شود

اشاره: تاریخ انتشار این خبر در خبرگزاری فارس، 29/12/1389 میباشد [+]. این خبر را ندیده بودم و به تازگی به صورت اتفاقی به آن برخوردم. در یکی دو سال گذشته بارها این محتوا را به صورت مفصل‌تر از این بیان کرده‌ام. این خبر تقطیع شده است و اگر بنا بود روح کلام به کمال منتقل شود، می‌بایست شاخ و برگ آن را بازسازی می‌کردم، اما بد ندیدم به همین صورت به نظر مخاطبین گرامی این وبلاگ برسد.
دعا بفرمایید.

 عباس جعفری مقدم

مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار:

غرب نیازهای معنوی را باور ندارد

خبرگزاری فارس: مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس گفت: غرب نیازهای معنوی را نه می‌شناسد و نه باور دارد و آن واقعیت‌گرایی هم كه غرب می‌گوید مورد نظر ما نیست.

 

عباس جعفری‌مقدم امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس دردشتی به رسالت بسیج هنرمندان اشاره كرد و اظهار داشت: زمانی كه هنرمند در قالب بسیج قرار می‌گیرد یعنی با تمام وجود تخصص خودش را در چارچوب نظام قرار می‌دهد. وی افزود: در گذشته هنرمندان قشری بودند كه خودشان را از مردم جدا و تافته جدا بافته از مردم می‌دانستند. این مقام مسئول ادامه داد: این هنرمندان سلوكی داشتند كه نه سلوك مردم بود و نه مردم آن سلوك را می‌پذیرفتند. جعفری مقدم اضافه كرد: هنرمند باید دارای تزكیه نفس باشد در حالی كه هنرمندان در گذشته هر دو این‌ها را زیرپا می‌گذاشتند. وی گفت: اگر كسی هنرمند بسیجی باشد، به ‌عنوان یك انسان متعهد جایگاه خودش را بشناسد و در مقابل خداوند، نظام مقدس جمهوری اسلامی و مردم مسلمان خودش را دارای مسئولیت بداند این هنرمند به هنر نور می‌دهد و هنر را به روشنی می‌كشاند. جعفری مقدم گفت: اگر نور بیاید تاریكی از بین می‌رود و خاصیت حق این است زیرا وقتی حق جاری شود باطل نابود می‌شود و ارزش دفاع مقدس هم چنین است.

مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس در ادامه با اشاره به اینكه بسیجی هنرمند امروز وظیفه سنگینی در مقابل جنگ نرم دشمن دارد، تصریح كرد: امروز هنرمندان در خط مقدم جنگ نرم با دشمنان قرار دارند. وی ادامه داد: ما دارای سه عنصر بسیجی، هنر و داستان هستیم كه داستان دارای سلاح برندگی و بهترین سلاح جنگ نرم است و حضرت امام خمینی(ره) فرمودند تبلیغات برنده‌ترین سلاح است و داستان در اوج است. نویسنده كتاب ویزای بهشت خاطرنشان كرد: ما هم بسیجی داریم و هم داستان نویس بسیجی و دارای بهترین محتوی هستیم. جعفری مقدم تصریح كرد: دوران هشت سال دفاع مقدس به لحاظ رشادت، ایستادگی و به لحاظ ارزش‌های والا نمونه است بنابراین باید این ارزش‌ها به جوانان منتقل شود. وی یادآورشد: مقام معظم رهبری فرمودند كه اگر ما بتوانیم فرهنگ دفاع مقدس را به خوبی به نسل‌های آینده منتقل كنیم اثری از فرهنگ استكبار باقی نمی‌ماند. جعفری مقدم ادامه داد: رهبری معظم انقلاب فرمودند جنگ یك گنج است و آیا ما می‌توانیم این گنج را استخراج كنیم. وی یادآورشد: سال‌ها از فرمایشات رهبری گذشته است و وقتی نگاه می كنیم می‌بینیم كه اولا كم كاری‌ها داشته‌ایم و برای استخراج گنج ارزش‌های بزرگ، انسانی معنوی و ارزش‌های دینی كاری انجام نداده‌ایم و آن جایی هم كه كاركردیم، نتیجه خوبی گرفته‌ایم. مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار كشور تصریح كرد: این گنج این قدر عظیم است كه ما در حال حاضر یك مقداركوچكی از آن را كشف كرده‌ایم. وی یادآورشد: بسیاری از حوزه‌های دفاع مقدس هنوز كشف نشده است كه ما به تازگی می‌خواهیم برای استخراج آن تلاش كنیم. راوی دفاع مقدس در پاسخ به این سوال كه نقش دانشجویان دركارهای میدانی دفاع مقدس چیست، گفت: ‌دانشجویان باید كار میدانی در دوران هشت سال دفاع مقدس را ایجاد كنند و ضعف ما این است كه به دانشجویان ادبیات مكتب‌های ادبی درس می‌دهیم غافل از اینكه این مكتب‌های ادبی چیست و از كجا آمده و چه كسی تولید كرده است. وی اضافه كرد: بعضی از این مكاتب در قاموس ما نمی‌گنجد مثلا مدرنیته (مكتب مدرن) زیرا موقعی كه انقلاب صنعتی در غرب شكل گرفت هنرمند نتوانست نسبت خودش را برقرار كند و در تنهایی خودش نشست و یك هنر شخصی ایجاد كرد. جعفری مقدم گفت: ما واقعیت گرایی را قبول داریم و از این مكتب استفاده می‌كنیم ولی زمانی كه غرب مكتب واقعیت‌گرا یا رئالیسم را درس می‌دهد نگاهش به انسان نگاه مادی گرایانه است. وی ادامه داد: غرب نیازهای معنوی را نه می‌شناسد و نه باور دارد وآن واقعیت‌گرایی هم كه غرب می‌گوید واقعیت‌گرایی مورد نظر ما نیست و تحولات فرهنگی و اجتماعی كه در غرب به وجود می‌آید پشت سرآن مكتب خودش را می‌آورد. مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس افزود: ما در كشور جمهوری اسلامی انقلابی داریم كه هم به لحاظ عظمت و هم به لحاظ ویژگی‌ها سابقه ندارد آیا اعتماد به نفس، جرات و این باور را داشته‌ایم كه بیاییم ویژگی‌های ادبیات انقلاب اسلامی را تدوین و در مدارس و دانشگاه‌ها تدریس كنیم. وی تصریح كرد: دفاع مقدسی را داریم كه بی نظیر است كه نمی‌توانیم به آن بگوییم جنگ چون ویژگی‌هایی دارد كه در هیچ جنگی وجود ندارد. جعفری مقدم افزود: ارزش‌های دفاع مقدس و شخصیت‌های آن بی نظیر است كه به طور مثال كدام یك از كشورهای دنیا می‌توانند بگویند ما مصطفی چمران، محمد جهان آرا، زین الدین، همت و باقری داریم. وی با بیان اینكه عمده دانشجویان دانشنامه جو هستند، گفت: نظام، اساتید و دانشگا‌ه‌های ما باید این برنامه را داشته باشند كه بیایند مكتب ادبی، هنری دفاع مقدس و مكتب ادبی، هنری انقلاب اسلامی را تدوین و تدریس كنند. مسئول شورای ادبیات داستانی بنیاد حفظ آثار و ارزش‌های دفاع مقدس یادآور شد: ما در كشور حوادثی داشته‌ایم كه در تمام آن حوادث تمام مردم پای صحنه بودند و با پیروزی از میدان بیرون آمدند و آخرین آن هم همین فتنه سال گذشته بود كه هنوز هم ادامه دارد اگر چه هنوز هم سعی خودشان را می‌كنند ولی مرده‌اند. نویسنده كتاب ویزای بهشت گفت: هنوز هم ما مكتب‌های دیگران را برای خودمان تدریس می‌كنیم بعد هم امتحان می‌گیریم و توقع داریم نویسندگان ما بار ادبیات خودمان را به دوش بكشند ولی این اتفاق نمی‌افتد. انتهای پیام/م10/ك

لینک خبر در خبرگزاری فارس [+]




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()